هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

بخش بیست و یکم: لطایف و ظرایف، فصل دوم: ابلهان

اَلا اءنَّهم هُمُ السّفهاءُ
بقره / 13.

حکایت 825: ابوعبدالرحمن الرحیم!

اصعمی گوید: پیرمرد شیک پوش و خوش قیافه ای را در بصره دیدم که لباس های فاخری بر تن داشت با خود گفتم خوب است که مقدار عقل ودرک او را بیازمایم با این انگیزه به او سلام کردم و گفتم: کنیه** کنیه (بر وزن لقمه): نامی که برای بزرگداشت به شخص دهند مانند: ابوالحسن و... که در اول آن اب یا ام یا ابن یا بنت وجود دارد در فرهنگ عرب ها کنیه دادن به افراد شیوع فراوان دارد و آن را نوعی احترام به طرف مقابل به حساب می آورند. ***حضرت عالی چیست؟ پیر مرد گفت: کنیه من ابوعبدالرحمن الرحیم مالک یوم الدین! است.
اصمعی می گوید: من از سخن او خنده ام گرفت و به کم عقلی او پی بردم.** ر. ک: زهر الربیع، 80.***
جاهل از کجا راه حقیقت داند - طی کردن این بادیه کی بتواند
هر چند زند چرخ به جایی نرسد - مانند خری که آسیا گرداند

حکایت 826: قرائت قرآن با صدای خروس!

ابوحاتم سیستانی از دانشمندان نامی است. تاریخ درگذشت او را به اختلاف از سال 248 تا 255 قمری نوشته اند. ابوحاتم که نامش سهل بن محمد است، در علوم قرآنی و لغت و شعر استاد مسلم عصر بود. وی در شهر بصره می زیست و کتاب های پرارزش و جالبی را تالیف نموده است. ابوحاتم سیستانی به آهنگ دیداری از شهر بغداد پایتخت عراق و مقر خلفای عباسی و مرکز علمی آن جا، وارد بغداد شد و به مسجدی در آمد. مردی در مسجد نشسته بود و چون دید که ابوحاتم اهل فضل و کمال است از وی معنی آیه قُوا اَنفُسَکم و اَهلیکُم ناراً** تحریم/ 6، ترجمه: خود و خانواده خویش را از آتش نگه دارید (و حفظ کنید).*** را پرسید.
ابوحاتم گفت: ق)). آن مرد گفت: تثنیه آن چگونه است؟ ابوحاتم گفت: قیا)). آن مرد پرسید: جمع آن چه می شود؟ ابوحاتم پاسخ داد: قوا)). آن مرد گفت: حالا هر سه را صرف کنید. ابوحاتم گفت: ق - قیا - قوا)). در این هنگام مرد پارچه فروشی که در گوشه مسجد نشسته بود و مقداری قماش و پارچه جلوی خود نهاده بود به مرد سؤال کننده رو نموده و گفت: مواظب پارچه های من باش تا من برگردم. مرد پارچه فروش همان لحظه به کلانتری رفته و شکایتی را مطرح کرده و گفته بود: من عده ای زنادقه** مفرد آن زندیق است یعنی: ملحد، بی دین، بددین. ***را دیدم که در مسجد نشسته اند و با صدای خروس قرآن می خوانند! هنوز اندکی نگذشته بود که مأموران و پاسبانان به مسجد ریخته و آن دو نفر (ابوحاتم و مرد سؤال کننده) را دستگیر نموده، به نزد رییس کلانتری آوردند.رئیس کلانتری از آن دو پرسید: موضوع چه بوده است؟ ابوحاتم جریان را تعریف نموده و گفت: این مرد صرف کلمه قوا را از من پرسید و من هم برای او شرح می دادم که مفرد و تثنیه و جمع آن چیست. در این هنگام - در حالی که گروه انبوهی از مردم گرد آمده بودند تا ببینند برای آن دو نفر چه مجازاتی تعیین می گردد - رئیس کلانتری به ابوحاتم رو نموده و گفت: آخر دانشمندی چون شما در نزد عوام نادان چنین زبانش را به ادای این کلمات رها می کند؟! باید مواظبت کنید و در اندیشه عوام الناس باشید تا کار بدین جا نکشد.
سپس تازیانه بر کشید و به جان تماشاگران افتاد و آنان را از گرداگرد آن دو متفرق کرد. آنگاه به ابوحاتم گفت: استاد! مبادا بار دیگر بی احتیاطی کنید و چنین سخنانی نزد مردم بی تمیز و عوام کالانعام بر زبان آورید. ابوحاتم سیستانی وقتی وضع را چنین دید، درنگ را جایز ندانست و همان روز در بغداد خارج شد و به قول معروف عطایش را به لقایش بخشید به همان جهت دانشمندان بغداد نتوانستند از دانش او بهره برند و او نیز تا زنده بود به بغداد باز نگشت.** ر. ک: داستان های اسلامی 1 / 126 - 124، به نقل از: بغیة الوعاة 1 / 606، ترجمه روضات الجنات 4 / 211.***
دامن بکش زصحبت جاهل که فی المثل - جهل آتش است و صحبت جاهل جهنم است
صادق سرمد))