هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 824: فضولیش به من نرسیده است

به بخیلی گفتند: چرا به فقرا نان نمی دهی؟ بخیل در جواب این آیه را خواند: اَنُطعِمُ مَن لَو یَشآءُ اللهُ اَطعَمَهُ** یس / 47، ترجمه: آیا ما کسی را اطعام کنیم که اگر خدا می خواست او را اطعام می کرد؟ (پس خدا خواسته است او گرسنه باشد).*** یعنی این ها بندگان خدایند اگر خدا می خواست خودش سیرشان می کرد فضولی به من نرسیده است.
ای کاسه تو سیاه و دیگ تو سفید - از آتش و آب هر دو بُبریده امید
آن شسته نمی شود مگر از باران - وین گرم نمی شود مگر از خورشید
صهبا))

بخش بیست و یکم: لطایف و ظرایف، فصل دوم: ابلهان

اَلا اءنَّهم هُمُ السّفهاءُ
بقره / 13.

حکایت 825: ابوعبدالرحمن الرحیم!

اصعمی گوید: پیرمرد شیک پوش و خوش قیافه ای را در بصره دیدم که لباس های فاخری بر تن داشت با خود گفتم خوب است که مقدار عقل ودرک او را بیازمایم با این انگیزه به او سلام کردم و گفتم: کنیه** کنیه (بر وزن لقمه): نامی که برای بزرگداشت به شخص دهند مانند: ابوالحسن و... که در اول آن اب یا ام یا ابن یا بنت وجود دارد در فرهنگ عرب ها کنیه دادن به افراد شیوع فراوان دارد و آن را نوعی احترام به طرف مقابل به حساب می آورند. ***حضرت عالی چیست؟ پیر مرد گفت: کنیه من ابوعبدالرحمن الرحیم مالک یوم الدین! است.
اصمعی می گوید: من از سخن او خنده ام گرفت و به کم عقلی او پی بردم.** ر. ک: زهر الربیع، 80.***
جاهل از کجا راه حقیقت داند - طی کردن این بادیه کی بتواند
هر چند زند چرخ به جایی نرسد - مانند خری که آسیا گرداند