هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 823: پس انجیر کجا رفت؟

گویند: ظریفی به در خانه خواجه ای بخیل آمد و چشم بر درز در نهاد دید که خواجه طبقی انجیر در پیش دارد و به رغبت تمام می خورد. ظریف حلقه بر در زد خواجه طبق انجیر را در زیر دستار پنهان کرد و ظریف آن را دید. پس برخاست و در بگشاد ظریف به خانه او در آمد و بنشست خواجه گفت:
چه کسی و چه هنر داری؟ گفت: مردی حافظ و قاریم و قرآن را به ده قرائت می خوانم. و فی الجمله آوازی و لهجه ای نیز دارم. خواجه گفت: برای من از قرآن، آیتی چند برخوان، ظریف بنیا ( آغاز) کرد که وَالزِّیتونِ و طُورِ سینینَ وَ هذَا البَلَدِ الاَمینِ** تین / 3 - 1، ترجمه: قسم به زیتون و سوگند به طور سینین و قسم به این شهر امن ( مکه).*** خواجه گفت: وَ التِّین** تین/ 1، ترجمه: قسم به انجیر.*** کجا رفت؟ ظریف گفت: زیر دستار.** ر. ک: لطائف الطوائف / 308، محاضرات الادباء 2 / 627، احیاء علوم الدین 4 / 703 - 702، کتاب نکوهش دوستی مال و بخل)).***
دیگ خواجه زگوشت دوشیزه است - مطیع او زدود پاکیزه است
خواجه چون نان خورد در آن موضع - مور در انتظار نان ریزه است

حکایت 824: فضولیش به من نرسیده است

به بخیلی گفتند: چرا به فقرا نان نمی دهی؟ بخیل در جواب این آیه را خواند: اَنُطعِمُ مَن لَو یَشآءُ اللهُ اَطعَمَهُ** یس / 47، ترجمه: آیا ما کسی را اطعام کنیم که اگر خدا می خواست او را اطعام می کرد؟ (پس خدا خواسته است او گرسنه باشد).*** یعنی این ها بندگان خدایند اگر خدا می خواست خودش سیرشان می کرد فضولی به من نرسیده است.
ای کاسه تو سیاه و دیگ تو سفید - از آتش و آب هر دو بُبریده امید
آن شسته نمی شود مگر از باران - وین گرم نمی شود مگر از خورشید
صهبا))

بخش بیست و یکم: لطایف و ظرایف، فصل دوم: ابلهان

اَلا اءنَّهم هُمُ السّفهاءُ
بقره / 13.