هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 820: خانه ای پر از سوزن!

امام محمد غزالی درباره نکوهش دوستی مال و بخل چنین می نویسد:
در حکایت است که محمد بن یحیی (بن خالد بن برمک) در نهایت بخل بود. پس خویشاوند او (به نام ابوالحارث جُمیز) را که با او الفتی تمام داشت از حال او بپرسیدند و گفتند: مائده ( غذای) او را صفت کن. گفت: بند انگشتی است در انگشتی و کاسه های آن منقور ( نقش و نگار یافته) است از دانه خشخاش!
گفتند: در آن (سفره) که حاضر باشد؟ گفت: کِراماً کاتِبین** انفطار / 11، ترجمه: (فرشتگانی) والامقام و نویسنده.*** گفتند: کسی با وی نان خورد؟ گفت: بلی، مگس! گفتند: تو را بدو اختصاصی است ( با او نسبت خویشاوندی داری) و جامه تو را پاره بینیم!
گفت: به خدای که سوزنی ندارم که بدوزم و اگر محمد بن یحیی را خانه ای باشد از بغداد تا نوبه** نوبه بخشی از ساحل رود نیل که بین مصر و سودان واقع شده است.*** و پر سوزن بُود سپس یعقوب علیه السلام برِ وی آید و جبرئیل و میکائیل را نزد وی آرد و ایشان را ضمان دهد و از وی ( محمد بن یحیی) سوزنی عاریت ( به امانت) خواهد تا پیراهن یوسف علیه السلام را که از دست زلیخا دریده شده بود** اشاره به آیات 25 و 28 سوره یوسف.*** بدوزد، نیابد. **ر. ک: احیاء علوم الدین 4 / 703، کتاب نکوهش دوستی مال و بخل)).*** (با این حال چگونه مرا لباس پوشد؟!)
در اوصاف بخلش بگویم حدیثی - ندانم تو را از من این باور آید
چو سوزن چنان تنگ چشم است در بغل - که یک رشته تابی به چشمش در آید

حکایت 821 : نان تو و آب زندگانی

از بخیل پرسیدند: از قرآن کدام آیه را دوست تر می داری؟
گفت: آیه شریفه: وَ لا تؤتُوا السُفَهاءَ اَموالَکُم** نساء/ 5.*** یعنی: اموالتان را به بی خردان ندهید.** ر. ک: مکالمه قرآنی 1 / 37 - 36، شاعری در مدح پادشاهی بخیل شعری خواند. پادشاه گفت: از مال خود چیزی را به تو (به عنوان صله) نمیدهم اما می توانی مرتکب جنایتی بشوی تا من نیز تو را مجازات نکنم! ر. ک: زهر الربیع / 43.***
آبیست در این جهان و نامی - از دیده مرد و زن نهانی
آن را صفتی است لن نذوقوا - این را سمتی است لن ترانی
دانی که کدام نان و آب است - نان تو و آب زندگانی

حکایت 822: قصه غُصه

از دست بخیلی نانی بر زمین افتاد سگی آن را برداشت و دوید بخیل هر چه کرد تا بلکه به او برسد، نرسید. لذا گریه کنان برگشت. مردم از وی پرسیدند: چر گریه می کنی؟ بخیل در جواب گفت: انَّما اَشکُو بَثّی و حُزنی الی اللهِ** یوسف / 86، ترجمه: من غم و اندوهم را تنها به خدا می گویم (و شکایت نزد او می برم.) ***یعنی: هرگز قصه این غصه را جز با خدای متعال نباید گفت که سگ را آفریده است.** ر. ک: کشکول طبسی 1 / 168.***
نان تو پارستارتر از زن توست - کس ندیدش زخویش و بیگانه
نان خود را نکاح با خود بند - وان جَلَب را برون کن از خانه