هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 818 : ختم قرآن یا بذل قربان!

سعدی - علیه الرحمه - در گلستان در وصف بخیلی چنین حکایت می کند:
توانگری بخیل را پسری رنجور ( بیمار) بود.
نیک خواهان گفتندش: مصلحت آنست که ختم قرآنی کنی از بهر وی، یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: مصحف ( قرآن) مهجور** مهجور یا قرآن مهجور اصطلاحی است برگرفته از آیه 30 سوره مبارکه فرقان.*** ( متروک و غریب) اولیتر است که گله دور!
صاحب دلی بشنید و گفت: ختمش به علت آن اختیار آمد ( ختم قرآن را به این دلیل انتخاب کرد) که قرآن، بر سر زبانست و زر، در میان جان ( پول به جانش بند است).
به دیناری چو خر در گل بمانند - ور الحمدی بخواهی صد بخوانند
با فلان گفتم ای پسر، پدرت - جز به تاریکی از چه نان خورد؟
گفت ترسد زروشنی که مباد - سایه اش دست سوی کاسه برد!
میرزا ابوالقاسم شیرازی))

حکایت 819: غذایی که قضا شد!

هیثم بن عدی گوید: روزی به همراه امام ابوحنیفه و جمعی از اصحاب، به عیادت بیماری از اهالی کوفه که مردی بخیل بود، رفتیم. با یکدیگر قرار گذاشتیم که پیش از ظهر به نزد وی رفته تا غذا را در منزل او صرف نماییم. هنگامی که به خانه او رفتیم پس از سلام و احوال پرسی یکی از همراهان خطاب به بیمار این آیه را خواند: آتِنا غَدآءَنا لَقد لَقینا مِن سَفَرِنا هذا نَصَباً** کهف / 62، ترجمه: غذای ( چاشت) ما را بیاور که سخت از این سفر خسته شده ایم.*** مرد بیمار که تا آن زمان به متکایی تکیه داده بود، دراز کشید و گفت: لَیس علی الضُّعَفاء و لا عَلی المَرضی و لا عَلَی َالَّذِینَ لا یَجِدُونَ ما یُنفِقُونَ حَرَجٌ.** توبه/ 91، ترجمه: بر ضعیفان و بیماران و آن ها که وسیله ای برای انفاق ندارند، ایرادی نیست.***
ابوحنیفه چون چنین دید، به اصحاف خود گفت: برخیزید که در این جا خیری به شما نخواهد رسید.** ر. ک: ثمرات الاوراق فی المحاضرات/ 51 - 50.***
خواجه در کاسه خود صورتکی چند بدید - بیم آن بُد که بگیرد به وجودش تاسه
چون یقین گشت از آن ها که غذایی نخورند - گفت: هرگز به از این ها نبود همکاسه
سعدی))

حکایت 820: خانه ای پر از سوزن!

امام محمد غزالی درباره نکوهش دوستی مال و بخل چنین می نویسد:
در حکایت است که محمد بن یحیی (بن خالد بن برمک) در نهایت بخل بود. پس خویشاوند او (به نام ابوالحارث جُمیز) را که با او الفتی تمام داشت از حال او بپرسیدند و گفتند: مائده ( غذای) او را صفت کن. گفت: بند انگشتی است در انگشتی و کاسه های آن منقور ( نقش و نگار یافته) است از دانه خشخاش!
گفتند: در آن (سفره) که حاضر باشد؟ گفت: کِراماً کاتِبین** انفطار / 11، ترجمه: (فرشتگانی) والامقام و نویسنده.*** گفتند: کسی با وی نان خورد؟ گفت: بلی، مگس! گفتند: تو را بدو اختصاصی است ( با او نسبت خویشاوندی داری) و جامه تو را پاره بینیم!
گفت: به خدای که سوزنی ندارم که بدوزم و اگر محمد بن یحیی را خانه ای باشد از بغداد تا نوبه** نوبه بخشی از ساحل رود نیل که بین مصر و سودان واقع شده است.*** و پر سوزن بُود سپس یعقوب علیه السلام برِ وی آید و جبرئیل و میکائیل را نزد وی آرد و ایشان را ضمان دهد و از وی ( محمد بن یحیی) سوزنی عاریت ( به امانت) خواهد تا پیراهن یوسف علیه السلام را که از دست زلیخا دریده شده بود** اشاره به آیات 25 و 28 سوره یوسف.*** بدوزد، نیابد. **ر. ک: احیاء علوم الدین 4 / 703، کتاب نکوهش دوستی مال و بخل)).*** (با این حال چگونه مرا لباس پوشد؟!)
در اوصاف بخلش بگویم حدیثی - ندانم تو را از من این باور آید
چو سوزن چنان تنگ چشم است در بغل - که یک رشته تابی به چشمش در آید