هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 817: کوزه بی نم

بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسه ای را به کوزه گر داد. کوزه گر پرسید: بر کوزه ات چه بنویسم؟ بخیل گفت: بنویس فَمَن شرِبَ مِنهُ فَلَیسَ مِنِّی.** بقره /249.***
یعنی: آنها که از آن بنوشند از من نیستند)).
کوزه گر پرسید: بر کاسته ات چه بنویسم؟
بخیل گفت: بنویس وَ مَن لَم یَطعَمهُ فانَّهُ منِّی.** همان.*** یعنی: و آن ها که از آن نخورند از من هستند)).** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 2 / 58.***
گر به جای نانش اندر سفره بودی آفتاب - تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان
سعدی

حکایت 818 : ختم قرآن یا بذل قربان!

سعدی - علیه الرحمه - در گلستان در وصف بخیلی چنین حکایت می کند:
توانگری بخیل را پسری رنجور ( بیمار) بود.
نیک خواهان گفتندش: مصلحت آنست که ختم قرآنی کنی از بهر وی، یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: مصحف ( قرآن) مهجور** مهجور یا قرآن مهجور اصطلاحی است برگرفته از آیه 30 سوره مبارکه فرقان.*** ( متروک و غریب) اولیتر است که گله دور!
صاحب دلی بشنید و گفت: ختمش به علت آن اختیار آمد ( ختم قرآن را به این دلیل انتخاب کرد) که قرآن، بر سر زبانست و زر، در میان جان ( پول به جانش بند است).
به دیناری چو خر در گل بمانند - ور الحمدی بخواهی صد بخوانند
با فلان گفتم ای پسر، پدرت - جز به تاریکی از چه نان خورد؟
گفت ترسد زروشنی که مباد - سایه اش دست سوی کاسه برد!
میرزا ابوالقاسم شیرازی))

حکایت 819: غذایی که قضا شد!

هیثم بن عدی گوید: روزی به همراه امام ابوحنیفه و جمعی از اصحاب، به عیادت بیماری از اهالی کوفه که مردی بخیل بود، رفتیم. با یکدیگر قرار گذاشتیم که پیش از ظهر به نزد وی رفته تا غذا را در منزل او صرف نماییم. هنگامی که به خانه او رفتیم پس از سلام و احوال پرسی یکی از همراهان خطاب به بیمار این آیه را خواند: آتِنا غَدآءَنا لَقد لَقینا مِن سَفَرِنا هذا نَصَباً** کهف / 62، ترجمه: غذای ( چاشت) ما را بیاور که سخت از این سفر خسته شده ایم.*** مرد بیمار که تا آن زمان به متکایی تکیه داده بود، دراز کشید و گفت: لَیس علی الضُّعَفاء و لا عَلی المَرضی و لا عَلَی َالَّذِینَ لا یَجِدُونَ ما یُنفِقُونَ حَرَجٌ.** توبه/ 91، ترجمه: بر ضعیفان و بیماران و آن ها که وسیله ای برای انفاق ندارند، ایرادی نیست.***
ابوحنیفه چون چنین دید، به اصحاف خود گفت: برخیزید که در این جا خیری به شما نخواهد رسید.** ر. ک: ثمرات الاوراق فی المحاضرات/ 51 - 50.***
خواجه در کاسه خود صورتکی چند بدید - بیم آن بُد که بگیرد به وجودش تاسه
چون یقین گشت از آن ها که غذایی نخورند - گفت: هرگز به از این ها نبود همکاسه
سعدی))