هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 816: گِردِ کرد و نخورد!

شیخ اجل سعدی - علیه الرحمه - در گلستان چنین حکایت نموده: مال داری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کَرَم. ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خِسّت نفس جبِلّی در وی همچنان متمکن، تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه بوهریره را به لقمه ای ننواختی و سگ اصحاب الکهف** سگ اصحاب کهف))، این عبارت در قرآن مجید (به شکل: سگ آنان در سوره کهف مجموعا چهار بار در آیات 18 و 22، آمده است.*** را استخوانی نینداختی. فی الجمله ( خلاصه) خانه او را کس ندیدی در گشاده و سفره او را سرگشاده.
درویش به جز بوی طعامش نشنیدی - مرغ از پس نان خوردن او ریز نچیدی
شنیدم که به دریای مغرب اندر راه مصر برگرفته بود و خیال فرعونی در سر، حتی اِذا اَدْرَکَهُ الغَرَقُ ** یونس/ 90، ترجمه: هنگامی که در غرقاب دامن او ( فرعون) را گرفت.*** بادی مخالف کشتی بر آمد.
با طبع ملولت چه کند هر که نسازد؟ - شرطه** باد موافق.*** همه وقتی نبود لایق کشتی
دست دعا بر آورد و فریاده بی فایده خواندن گرفت فَاِذا رَکِبُوا فی الفُلکِ دَعَوُا اللهَ مُخلِصینَ لَهُ الدِّینَ.** عنکبوت / 65، ترجمه: هنگامی که سوار بر کشتی شوند خدا را با اخلاص می خوانند (اما هنگامی که خدا آنان را به خشکی رساند و نجات داد باز مشرک می شوند). درباره شبیه این آیه ر. ک: یونس/ 22، لقمان/ 32.***
دست تضرع چه سود بنده محتاج را - وقت دعا بر خدای، وقت کرم در بغل
از زر و سیم راحتی برسان - خویشتن هم تمتعی بر گیر
وانگه این خانه کز تو خواهد ماند - خشتی از سیم و خشتی از زر گیر
آورده اند که در مصر، اقارب** نزدیکان، خویشاوندان.*** درویش داشت. (بعد از هلاک او) به بقیت مال او توانگر شدند و جامه ای کهن به مرگ او بدریدند و خز و دمیاطی **پارچه ای است منسوب به شهر دمیاط)).*** بریدند. هم در آن هفته یکی را دیدم ازیشان بر بادپایی روان ( سوار) و غلامی (چند) در پی دوان (با خود گفتم)
وه که گر مرده باز گردیدی - به میان قبیله و پیوند
ردّ میراث سختتر بودی - وارثان را ز مرگ خویشاوند
به سابقه معرفتی ( آشنایی) که میان ما بود، آستینش گرفتم و گفتم:
بخور ای نیک سیرت سره** سره: بی عیب، برگزیده.*** مرد - کان نگون بخت گرد کرد و نخورد** ر. ک: گلستان سعدی، باب سوم، حکایت بیست و دوم.***
***
تو را ای خواجه کز امساک برخوان - زنعمت های الوان هیچ اثر نیست
چو مه بر نِطع گردون سفره ات را - شب از یک گرده نان بیشتر نیست
ولی هر کس شکست گرده نان - اگر چه دانم این کار بشر نیست
کند گر دعوی اعجاز شاید - که این معجز کم از شق القمر نیست
کمال الدین اسماعیل))

حکایت 817: کوزه بی نم

بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسه ای را به کوزه گر داد. کوزه گر پرسید: بر کوزه ات چه بنویسم؟ بخیل گفت: بنویس فَمَن شرِبَ مِنهُ فَلَیسَ مِنِّی.** بقره /249.***
یعنی: آنها که از آن بنوشند از من نیستند)).
کوزه گر پرسید: بر کاسته ات چه بنویسم؟
بخیل گفت: بنویس وَ مَن لَم یَطعَمهُ فانَّهُ منِّی.** همان.*** یعنی: و آن ها که از آن نخورند از من هستند)).** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 2 / 58.***
گر به جای نانش اندر سفره بودی آفتاب - تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان
سعدی

حکایت 818 : ختم قرآن یا بذل قربان!

سعدی - علیه الرحمه - در گلستان در وصف بخیلی چنین حکایت می کند:
توانگری بخیل را پسری رنجور ( بیمار) بود.
نیک خواهان گفتندش: مصلحت آنست که ختم قرآنی کنی از بهر وی، یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: مصحف ( قرآن) مهجور** مهجور یا قرآن مهجور اصطلاحی است برگرفته از آیه 30 سوره مبارکه فرقان.*** ( متروک و غریب) اولیتر است که گله دور!
صاحب دلی بشنید و گفت: ختمش به علت آن اختیار آمد ( ختم قرآن را به این دلیل انتخاب کرد) که قرآن، بر سر زبانست و زر، در میان جان ( پول به جانش بند است).
به دیناری چو خر در گل بمانند - ور الحمدی بخواهی صد بخوانند
با فلان گفتم ای پسر، پدرت - جز به تاریکی از چه نان خورد؟
گفت ترسد زروشنی که مباد - سایه اش دست سوی کاسه برد!
میرزا ابوالقاسم شیرازی))