هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 807: بزرگی به عقل است نه به سال

حسین بن فضل سرخسی - صاحب کتاب آداب الروحانیه را در کودکی به مجلس متوکل آوردند.
در آن مجلس، علمای بزرگی حاضر بودند حسین خواست حرفی بزند. گفتند: در محضر بزرگان، بی ادبی است که یک کودک حرف بزند. حسین گفت: هر چند که من کودک هستم، ولی کوچکتر از هدهد نیستم و خلیفه هم بزرگتر از سلیمان علیه السلام نیست. هدهد پیش سلیمان علیه السلام گفت: اَحطّ بما لَم تُحِط بِه.** نمل / 22، ترجمه: من بر چیزی آگاهی یافتم که تو بر آن آگاهی نیافتی.***
خود سلیمان علیه السلام هم با وجود کمی سن در حضور پدرش داوود علیه السلام حکم می کرد و خداوند در حق او فرموده فَفَهَّمناها سُلَیمانَ** انبیاء / 79، ترجمه: ما (حکم واقعی) آن را به سلیمان فهماندیم.***
متوکل از سخنان حسین شگفت زده شد و متوجه تربیت او گردید.** ر. ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی / 32، به نقل از: لطائف الطوائف / 383.***

حکایت 808: آخر آیه

مهدی خلیفه عباسی قصد ازدواج مجدد داشت. همسرش به نام خیزران با او مخالفت می کرد زیرا مهدی قول داده بود که به اصطلاح سر او زن نگیرد. کار به داوری کشید قرار شد سفیان ثوری داوری کند.
به او مراجعه کردند. مهدی گفت: خیزران خیال میکند تجدید فراش ( ازدواج مجدد) من حلال نیست، حال آن که خداوند فرموده است: فَانکِحُواْ مَا طَابَ لَکُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَی وَ ثُلاَثَ وَ رُبَاعَ **نساء / 3.*** یعنی: هر چه زن خوش دارید دو گانه و سه گانه و چهارگانه بگیرید)). سفیان گفت: ولی گویا مراد خانم آخر آیه است که می فرماید: فاءن خفتم اَلّا تَعدِلُوا فَواحِدة **همان.*** یعنی: و اگر می ترسید که عدالت را رعایت نکنید پس همان یکی)). و سرکار عدالت را حفظ نخواهید کرد. خلیفه از نکته دانی سفیان خوشش آمد و دو هزار درهم به او بخشید ولی سفیان نپذیرفت.** ر. ک: قرآن پژوهی / 775 - 774، به نقل از: وفیات الاعیان 2 / 381.***

حکایت 809 : دخترانم اینجا هستند!

یکی از بزرگان به نام سالم بن عبدالله برای گردش همراه خانواده اش به اطراف مدینه رفته بود خبر به اشعب طماع - که طمعکاری و دریوزه گری اش شهره آفاق است. به سراغ قرارگاه او رفت دید در را بسته اند. از دیوار بالا رفت. سالم او را دید و گفت: وای بر تو، زن و دخترانم اینجا هستند. اشعب به قول قوم لوط که با پیامبرشان لوط علیه السلام مجادله می کردند، استشهاد کرد و گفت: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا لَنَا فِی بَنَاتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مَا نُرِیدُ** هود / 79.*** یعنی تو خود می دانی که ما تمایلی به دختران تو نداریم؛ و خوب می دانی ما چه می خواهیم))؛ سالم خندید و دستور داد تا برای او خوراکی آوردند و اشعب هم خورد و هم با خود به همراه برد.** ر. ک: قرآن پژوهی / 777 - 776، به نقل از: وفیات الاعیان/ 2 / 473، جوامع الحکایات و لوامع الروایات / 267.***