هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 805: ای کاش مرگت فرا می رسید!

شخصی به عیادت یک نحوی رفت و به او گفت: بیماریت چیست؟
نحوی جواب داد: حُمّیً جاثِیَة،** تبی به زانو در آورنده، برگرفته از جاثیه / 28.*** نارُها حامِیة،** آتشش سوزان، برگرفته از القارعه / 11.*** مِنهَا الاَعضاءُ واهِیة** اعضاء از آن سست، برفته از الحاقه / 16. *** و العِظامُ بالِیة!** و استخوان ها پوسیده. لا یُبلی طه / 120، عِظاماً نَخِرة نازعات / 11.***
آن شخص نیز گفت: لا شَفَاکَ اللهُ بِعافِیة** خدا شفایت ندهد و نه عافیت.*** یا لَیتَها کانَتِ القاضِیة)).** ای کاش مرگت فرا می رسید. برگرفته از الحاقه/ 27، ر. ک: زهر الربیع / 115.***

حکایت 806: بر محمد و آل او صلوات

روزی علامه حلی رحمه الله در مجلس سلطان خدابنده با علمای سنی مذهب بحث و مناظره می نمود پس از پایان مناظره، و بیان حقانیت مذهب شیعه اثنی عشری ( دوازده امامی) علامه، خطبه بلیغ و جالبی ایراد نمود مشتمل بر سپاس خداوند و صلوات بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و نیز صلوات و سلام بر ائمه و آل پیامبر.
سیدی موصلی - که در وقت مناظره ساکت بود - چون چنین دید خطاب به علامه حلی گفت: چه دلیلی بر جواز صلوات بر غیر یامبر وجود دارد؟ (یعنی: چرا شما بر ائمه و آل پیامبر نیز صلوات می فرستید؟)
علامه حلی بلافاصله - به عنوان پاسخ وی - این آیه را قرائت نمود: الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ أُولَئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.** بقره / 157.*** یعنی: آنها ( صابران) که هر گاه مصیبتی به ایشان می رسد، می گویند: ما از آنِ خدائیم؛ و به سوی او بازمی گردیم. اینها، همانها هستند که صلوات ( الطاف و رحمت) خدا شامل حالشان شده و آنها هدایت یافتگانند)).
سید موصلی پس از شنیدن این پاسخ قرآنی، قاطع و متین چون دیگر جوابی نداشت به ناچار از روی سرسختی و مغالطه گفت: چه مصیبتی به آل پیامبر رسیده که آنان را سزاوار صلوات می نماید؟
علامه گفت: از زشت ترین و بدترین مصیبت ها همین است که از نسل آنان فردی همانند تو به وجود آمده** چون فرد موصلی سید بود.*** که منافقان نادان - که مستوجب لعنت و عذاب هستند - را بر آل رسول خداوند متعال ترجیح می دهد!
حاضران در مجلس از این سخن علامه خندیدند و از حاضر جوابی ایشان شگفت زده شدند.** ر. ک: روضات الجنات 2 / 278 - 277، بهجة الآمال 3 / 234.***
شیر را بچه همی ماند بدو - تو به پیغمبر چه می مانی بگو
مولوی

حکایت 807: بزرگی به عقل است نه به سال

حسین بن فضل سرخسی - صاحب کتاب آداب الروحانیه را در کودکی به مجلس متوکل آوردند.
در آن مجلس، علمای بزرگی حاضر بودند حسین خواست حرفی بزند. گفتند: در محضر بزرگان، بی ادبی است که یک کودک حرف بزند. حسین گفت: هر چند که من کودک هستم، ولی کوچکتر از هدهد نیستم و خلیفه هم بزرگتر از سلیمان علیه السلام نیست. هدهد پیش سلیمان علیه السلام گفت: اَحطّ بما لَم تُحِط بِه.** نمل / 22، ترجمه: من بر چیزی آگاهی یافتم که تو بر آن آگاهی نیافتی.***
خود سلیمان علیه السلام هم با وجود کمی سن در حضور پدرش داوود علیه السلام حکم می کرد و خداوند در حق او فرموده فَفَهَّمناها سُلَیمانَ** انبیاء / 79، ترجمه: ما (حکم واقعی) آن را به سلیمان فهماندیم.***
متوکل از سخنان حسین شگفت زده شد و متوجه تربیت او گردید.** ر. ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی / 32، به نقل از: لطائف الطوائف / 383.***