هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 802: تا تو هستی، هستیم

نقل است که: احمد بن معدل برادر خویش عبدالصمد را بسیار دوست می داشت با این که این دو برادر از لحاظ عقیدتی کاملاً با یکدیگر در تضاد بوده و به قول معروف صد و هشتاد درجه با هم تفاوت داشتند زیرا احمد مردی عابد و پرهیزگار و دائم الذکر بود ولی برادرش عبدالصمد مردی عیاش و دائم الخمر ( شرابخوار) بود. این دو در یک خانه سکونت داشتند که احمد در طبقه بالا و عبدالصمد در طبقه پایین زندگی می کرد. شبی از شب ها، عبدالصمد دوستان هم پیاله خود را به خانه دعوت نمود. آنان در آن شب چنان به باده گساری و آوازخوانی پرداختند که توفیق عبادت و تهجد را از احمد سلب نمودند. احمد که به خاطر مزاحمت آنان نتوانسته بود به شب زنده داری بپردازد از اتاق خویش خارج شده و خطاب به آنان این آیه را خواند: أَفَأَمِنَ الَّذِینَ مَکَرُواْ السَّیِّئَاتِ أَن یَخْسِفَ اللّهُ بِهِمُ الأَرْضَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذَابُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَشْعُرُونَ.** نحل / 45، ترجمه: آیا توطئه گران از این ایمن گشتند که ممکن است خدا آنها را در زمین فروبرد، و یا مجازات (الهی)، از آن جا که انتظارش را ندارند، به سراغشان آید؟!***
با شنیدن این آیه عبدالصمد سر خویش را بلند کرده، خطاب به برادرش احمد گفت: وَ مَا کَانَ اللهُ لِیُعَذِّبَهُم وَ اَنتَ فیهِم.** انفال / 33، ترجمه: ولی تو ( ای محمد صلی الله علیه و آله و سلم) در میان آن ها هستی خداوند آن ها را مجازات نخواهد کرد.
ر. ک: ثمرات الاوراق فی المحاضرات/ 35 - 34، به نقل از: توشیخ البیان (حریری).***
زیک پدر دو پسر نیک و بد عجب نبود - که از درختی پیدا شده است منبر و دار
ابوحنیفه اسکافی))

حکایت 803: خواستگاری با آیات قرآن

شخصی نقل می کند: کنیزکی صاحب جمال را دیدم که زیباییش مرا به شگفت آورده بود خطاب به او گفتم: تَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ** مؤمنون / 14، ترجمه: بزرگ است خدایی که بهترین آفرینندگان است.*** دختر شنید و گفت: لِمثلِ هذا فَلیَعمَلِ العامِلُونَ.** صافات/ 61، ترجمه: آری، برای مثل این باید عمل کنندگان، عمل کنند.*** گفتم: نُرِیدُ أَن نَّأْکُلَ مِنْهَا وَ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُنَا** مائده/ 113، ترجمه: می خواهیم از آن بخوریم و دل های ما را مطمئن گردد.*** گفت: لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّی تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ.** آل عمران/ 92، ترجمه: هرگز به نیکوکاری نمی رسید مگر اینکه از آنچه دوست می دارید، انفاق کنید.***
گفتم: اجْعَلْ بَیْنَنَا وَبَیْنَکَ مَوْعِدًا لَّا نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لَا أَنتَ مَکَانًا سُوًی.** طه / 58، ترجمه: موعدی میان ما و خودت قرار ده که نه ما و نه تو، از آن تخلّف نکنیم آن هم در مکانی که نسبت به همه یکسان باشد.*** گفت: مَوْعِدُکُمْ یَوْمُ الزِّینَةِ وَ أَن یُحْشَرَ النَّاسُ ضُحًی. **طه / 59، ترجمه: میعاد ما و شما روز زینت ( روز عید) است به شرط اینکه همه مردم هنگامی که روز، بالا می آید، ( به هنگام ظهر) جمع شوند.*** روز جمعه که در محل قرار حاضر شدم او را دیدم. گفتم: اَلمُوفُونَ بِعَهدِهم اِذا عاهَدُوا. **بقره/ 177، ترجمه: کسانی که به عهد خود - به هنگامی که عهد بستند - وفا می کنند. ***سپس مهرش را یک سکه اشرفی قرار دادم و عقد را جاری کردیم، من یک اشرفی را که در میان کاغذ پیچیده بودم به او دادم. دختر گمان کرد که درهم است لذا گفت: مَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدرِه. **انعام / 91، حج / 74، زمر / 67، ترجمه: خدا را آن گونه که باید بشناسند، نشناختند (و آن گونه که حقش بود قدردانی نکردند).*** گفتم: صَفْرَاء فَاقِعٌ لَّوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِینَ** بقره / 69، ترجمه: زرد یکدست که بینندگان را شاد و مسرور سازد.*** دختر متوجه شد که سکه، طلا است و راضی شد.** ر. ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی / 54 - 53.***

حکایت 804: اول و وسط و آخر

امین پسر هارون، وکیلی به نخاس خانه ( جای فروختن برده) فرستاد که برای او کنیزکی جمیله بخرد آن وکیل رفت و نخاسی ( برده فروش) کنیزکی جمیله نزد او آورد نخاسی دیگر بهتری آورد و دیگری خوبتر حاضر کرد وکیل هر سه کنیزک را نزد آمین آورد. امین روی در ایشان کرد و گفت: چون می بینید؟ از شما کدام را گیرم؟ کنیزک نخستین گفت: وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُوْلَئِکَ الْمُقَرَّبُونَ **واقعه 11 - 10، ترجمه: پیشگامان پیشگامند، آنها مقرّبانند.***
کنیزک دومین گفت: حَافِظُواْ عَلَی الصَّلَوَاتِ والصَّلاَةِ الْوُسْطَی** بقره / 338، ترجمه: در انجام همه نمازها و (به خصوص) نماز وسطی ( نماز ظهر) کوشا باشید.*** کنیزک آخرین گفت: وَ لَلآخِرةُ خَیر لَکَ مِنَ الاولی** ضحی / 4، ترجمه: و مسلما آخرت برای تو از دنیا بهتر است.*** امین را اقتباسات ایشان به آن آیات خوش آمد و هر سه را بخرید.** ر. ک: لطائف الطوائف / 398 - 397، محاضرات الادباء 3 / 51 - 50، درباره مشابه حکایت مذکور، ر. ک: زهر الربیع / 180، بزم ایران / 69.***