هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 797: داشتم برای تو نردبان می ساختم!

یکی از خلفا** نام این خلیفه را عبدالله بن حازم نوشته اند.*** به ندیم خود گفت: اَینَ کُنتَ یا هامانُ؟ یعنی: کجا بودی ای هامان؟ **همان نام وزیر فرعون بود.***
ندیم گفت: کُنتُ اَبنی َکَ صَرحاً!** اشاره به آیه وَ قالَ فِرعَونُ یا هامانُ ابنِ لی صَرحاً لَعلّی اَبلغَ الاَسبابَ غافر/ 36، ترجمه: فرعون گفت: ای هامان! برای من بنای مرتفعی ( آسمان خراش) بساز شاید به وسایلی دست یابم. درباره مشابه این آیه ر. ک: قصص / 38.*** یعنی: داشتم برای تو صرح ونردبانی می ساختم)). (چون این همان چیزی بود که هامان برای فرعون ساخته بود. ندیم با این جواب به او فهمانید که اگر من هامان هستم تو نیز فرعونی). خلیفه از این جواب خجل و شرمنده شد و هیچ نگفت.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 8 / 61، ربیع الابرار 1 / 705 - 704، دانشنامه قرآن و قرآن پژوهی 2 / 1372، به نقل از: نماز القلوب فی المضاف و المنسوب / 81 (این کتاب نیز از الجوابات المسکتةنقل نموده است.)***
به آن چشمی که می بینید ما را - همان چشم است می بیند شما را

حکایت 798: کور نداند که چه بیند بصیر

حکایت نموده اند که: مجنون عامری سگی را که از محله لیلی آمده بود، می بوسید و می بویید. شخصی او را بدین منوال دید و گفت: لَیسَ عَلی المَجنُونِ حَرَجٌ بر مجنون ( دیوانه) گناهی نیست! مجنون در پاسخ گفت: لَیسَ عَلَی الأَعمی حَرَجٌ** نور/ 61، فتح / 17.*** یعنی: بر کور و نابینا گناهی نیست!
به مجنون گفت روزی عیب جویی - که پیدا کن به از لیلی نکویی
که لیلی گر چه در چشم تو حوریست - به هر جزوی ز حسن او قصوریست
ز حرف عیب جو مجنون برآشفت - در آن آشفتگی خندان شد و گفت
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است - کزو چشمت همین بر زلف و روی است
تو قد بینی و مجنون جلوه ناز - تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو بینی و مجنون پیچش مو - تو ابرو، او اشارت های ابرو
تو لب می بینی و دندان که چونست - دل مجنون زشکّر خنده خونست
کسی کاو را تو لیلی کرده ای نام - نه آن لیلی ست کز من برده آرام
اگر می بود لیلی بد نمی بود - ترا رد کردن او حد نمی بود
اگر بر دیده مجنون نشینی - بغیر از خوبی او را نبینی** ر. ک: الکلام یجر الکلام 1 / 223 - 222.***
799
جوشش تنور
گویند: شبی هارون خواست با زبیده - که زوجه او بود - مباشرت کند ناگاه اثر حیض در او پیدا شد.
زبیده را شرم آمد که صریح گوید گفت: اَتی اَمرُ اللهِ فَلا تَستَعجِلُوه**نحل / 1.*** یعنی: فرمان خدا رسید پس در آمدن آن شتاب مکنید.** درباره ارتباط تلاوت آیه مذکور با مسأله حیض ر. ک: حکایت 715. پاورقی سوم، نکته دوم.*** هارون از حرص شهوت پروای این معنی نکرد. زبیده خون بر جامه خود دید و گفت: وَ فَارَ التَّنُّورُ** هود/ 40.*** یعنی: برجوشید تنور. هارون مقصود وی را دریافت و بر سبیل ظرافت این آیه خواند که: سَآوِی إِلَی جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ الْمَاء **هود / 43.*** یعنی: زود باشد که باز گردم و پناه برم به کوهی که نگاه دارد مرا از آب طوفان. زبیده در جواب گفت: لا عاصِمَ الیَومَ مِن اَمرِ اللهِ **هود / 43.*** یعنی: نیست نگاه دارنده ای امروز از فرمان خدای. هارون را وقت خوش گشت و دست از وی برداشت.** ر. ک: لطائف الطوائف / 70، درباره نظیر این حکایت ر. ک: زهر الربیع / 46، 270.***

حکایت 800: اطمینان قلبی

همسایه اصمعی از او چند درهم قرض کرد، روزی اصمعی به او گفت: آیا به یاد قرضت هستی؟
همسایه گفت: بلی، آیا تو به من اطمینان نداری؟
اصمعی گفت: چرا مطمئنم اما مگر نشنیده ای که حضرت ابراهیم علیه السلام به پروردگارش ایمان داشت و خداوند از او پرسید: اَوَ لَم تُؤمِن** بقره/ 260.*** یعنی: مگر ایمان نیاورده ای؟ و ابراهیم علیه السلام پاسخ داد: بَلی وَ لکِن لِیَطمَئِنَّ قَلبِی** بقره/ 260.*** یعنی: چرا، ولی می خواهم قلبم آرامش یابد)).** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 13/ 64.***