هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 789 : نه یهودی و نه مسیحی

حجة الاسلام و المسلمین سعید اشراقی چنین نقل نموده اند: از اخوان خود شنیدم که زمانی ناصرالدین شاه به قم آمد و در شهر قم دو طایفه معروف بوده و شهرت داشتند یکی طایفه بیگدلی ها و دیگری طایفه حاج حسینی ها و از هر طایفه چند نفر از بزرگانشان به ملاقات شاه رفتند. در میان آن ها جد ما مرحوم حاج شیخ محمدتقی ارباب نیزشرکت داشت. فرمانار قم شروع کرد به معرفی اشخاص و گفت: این آقا از طایفه بیگدلی و آن آقا از طایفه حاج حسینی است. ناصر الدین شاه متوجه جد ما شد و گفت: پس این آقا از کدام یکی از این قبیله هاست؟ مرحوم جد ما بلافاصله فرمود: مَا کَانَ ابراهیمُ یَهُودیّاً وَ لا نَصرانیّاً و لکِن کانَ حَنیفاً مُسلِماً وَ ما کانَ مِنَ المُشرِکینَ** آل عمران/ 67، ترجمه: ابراهیم علیه السلام نه یهودی بود و نه نصرانی بلکه موحدی خالص و مسلمان بود و هرگز از مشرکان نبود)).*** ناصرالدین شاه که از شوخی و مزاح و لطیفه گویی لذت می برد از این سرعت انتقال و حُسن انتخاب و تیزهوشی مرحوم ارباب خوشش آمد و همه اهل و مجلس و شاه خندیدند. نتیجه این لطیفه گویی این شد که شاه به مرحوم ارباب گفت: هر خواسته ای دارید بفرمایید تا من انجام دهم. مرحوم ارباب فرمودند: من شخصاً چیزی نمی خواهم ولی شهر قم آب ندارد و اهالی قم از جهت آب در مضیقه هستند. ناصر الدین شاه دستور داد قناتی کندند که بعداً به قنات ناصری معروف شد و هم اکنون هم به همان اسم مشهور است.** ر. ک: مردان علم در میدان عمل عمل 6 / 475 - 474.***

حکایت 790: همتای زانیه

گویند: روزی مامون در حال کودکی در حضور پدرش هارون حرکات بچه گانه می نمود. هارون در غضب شده گفت: یابن الزانیة یعنی ای زنازاده مأمون در جواب پدر این آیه را خواند: الزَّانیةُ لا یَنکِحُها الا زانٍ اَو مُشرِکٌ ** نور / 3.*** یعنی: زن زناکار را جز مرد زناکار یا مشرک به ازدواج خود در نمی آورد)). هارون از جواب او منفعل ( شرمسار) شد.** ر. ک: بزم ایران/ 55. لطائف الطوائف / 384، محاضرات الادباء 1 / 329.***

حکایت 791: اختلاف بین خدا و ابوحنیفه!

سید نعمت الله جزائری** سیدنعمت الله بنسید عبدالله حسینی موسوی جزائری شوشتری.*** در کتاب مقامات النجات در باب حُسن توریه** توریه: عبارت از آن است که آدمی چیزی را اراده کند ولی به غیر آن، تظاهر نماید. ***چنین نوشته است:
یکی از دوستان ما به وسیله حسن توریه توانست از چنگال برخی از اشرار مخالفان ( مخالف: اهل سنت) رهایی کند.قضیه از این قرار است که روزی دوست ما مشغول وضو گرفتن بود پس از آن که پای خود را مسح نمود دید یکی از مخالفان طاغی بالای سرش ایستاده و نظاره گر وضو گرفتن اوست دوست ما چون چنین دید بلافاصله پس از مسح، به شستن پاهای خود پرداخت. آن مرد مخالف خطاب به وی گفت: چگونه در آغاز مسح کردی و سپس پایت را شستی؟ وی پاسخ داد: برای آن که این مسأله از مسایل مورد اختلاف بین خدا و مولانا ابوحنیفه است. خدا در قرآن فرموده: وَ امسَحُوا بِرؤُسِکُم وَ اَرجُلَکُم الَی الکَعبَینِ** مائده / 6، ترجمه: و سر و پاها را تا مفصل ( برآمدگی پشت پا) مسح کنید.*** ولی ابوحنیفه گفته در هنگام وضو، شستن دو پا لازم است)). من نخست از حرف خدا پایم را مسح کشیدم و سپس از ترس سلطان پایم را شستم! آن مرد خندید و از آزار وی دست برداشت.** ر. ک: ترجمه روضات الجنات 8 / 326 - 325، به نقل از: مقامات النجاة (جزائری).
لطیفه: آورده اند که عالِمی سنّی روزی به بهلول گفت: در حدیث صحیح وارد است که روز قیامت اعمال ابوبکر و عمر در یک کفه ترازو و اعمال سایر خلایق در کفه دیگر ترازو نهاده می شود آن گاه اعمال آن دو بر اعمال خلایق می چربد. بهلول گفت: اگر بر فرض این حدیث صحیح باشد پس حتما اشکال در ترازوست! ر. ک: زهر الربیع / 250.***