هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 784: قدر شب قدر

نقل است که: دو جاریه ( کنیزک) جمیله و زیباروی را به نزد یک نفر از بزرگان برای فروش بردند که یکی باکره ( دوشیزه) بود و دیگری ثیبه ( بیوه) اما از باکره ظریف تر بود. آن بزرگ به خریدن باکره میل نمود. ثبیه گفت: ما بَینی و بَینَها الا لَیلَة واحِدَة فرق من و او تنها یک شب است.
باکره در جواب گفت: راست است و لیکن لیلة القَدرِ خَیر مِن اَلفِ شَهر** قدر / 3.*** یعنی: شب قدر بهتر از هزارماه است)). آن مرد را صحبت ایشان خوش آمد و هر دو را خریداری نمود. **ر. ک: گنج جواهر دانش یا جواهر العددیه 1 / 362، لطائف الطوائف / 401.***
شب وصل است و طی شد نامه هجر - سلام فیه حتی مطلع الفجر
حافظ))

حکایت 785: آرزوی کافر

قطب الدین علامه شیرازی** محمد بن مسعود بن مصلح شیرازی شافعی ملقب به علامه و قطب الدین شیرازی)).*** به فضل و کمال و ظرافت مشهور و میان او و شیخ سعدی مطایبه و ظرافت معمول بوده است. یکی از اتابکان شیراز آغاز عمارت مسجدی کرد و خود متوجه آن کار شد و عامه مرد مطلباً لمرضاته [ برای خشنودی مردم ]بر سر آن عمارت حاضر گشتندی و شیخ سعدی و قطب هم گاهی حضورداشتند و اتابک را علاوه بر حُسن و جمال هنوز سبزه خط بر گرد عذار نرسته بود روزی هنگام نصب خشتی که استاد بنّا می نهاد قطعه گلی پریده بر رخسار اتابک افتاد قطب این آیه را خواند: یا لَیتَنی کُنتُ تُراباً** نبأ/ 40.*** یعنی: ای کاش خاک بودم (و بر چهره اتابک می ریختم).
اتابک نفهمید که وی چه گفت. از شیخ سعدی پرسید که: قطب چه می فرماید؟ سعدی گفت: یَقُول الکافِرُ یا لَیتَنی کُنتُ تُراباً** همان.*** یعنی: کافر می گوید: ای کاش خاک بودم)). **ر. ک: بزم ایران/ 70، روضات الجنات 8 / 119.***

حکایت 786 : امام من و امام تو

پس از رحلت حضرت امام صادق - علیه صلوات الله الصادق - ابوحنیفه به مومن الطاق که از شاگردان آن حضرت بود - به عنوان سرزنش گفت: امام تو از دنیا رفت.
فوراً مؤمن الطاق گفت: اَمّا اِمامُکَ** واژه امام هم شامل امام حقمی شود و هم شامل امام باطل. همانگونه که جمع این کلمه یعنی واژه ائمه هر دو گروه را شامل می شود. درباره آن چه ذکر شد ر. ک: بقره/ 124، فرقان/ 74، اسراء/ 71، توبه / 12، انبیاء/ 73، قصص / 5، 41، سجده / 24.*** مِن المُنظَرینَ الی یَوِ الوَقتِ المَعلُومِ)) **حجر / 37 - 38.*** یعنی: (اما پیشوای تو شیطان از مهلت یافتگان است، تا آن روز معین معلوم.** حجر/ 38 - 37.***