هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 783: استراق سمع

چند تن از اهل دیوان با هم راز می گفتند، در این حال متوجه شدند مردی در مجلس آن هاست و به سخنان آنان گوش فرا می دهد.
او را گرفتند و متهم به جاسوسی کردند و دستور دادند تا او را حبس و شکنجه کنند.
کاتب زندان پرسید: جرمش را چه چیزی بنویسیم؟
گفتند: بنویس اِستَرَقَ السَّمعَ فاَتبَعَهُ شِهاب مُبین** حجر/ 18.*** یعنی: دزدانه گوش می داد و شهابی روشن تعقیبش کرد.** ر. ک: مکالمه قرآنی 1 / 35 - 34، به نقل از: الاقتباس 2 / 51.***

حکایت 784: قدر شب قدر

نقل است که: دو جاریه ( کنیزک) جمیله و زیباروی را به نزد یک نفر از بزرگان برای فروش بردند که یکی باکره ( دوشیزه) بود و دیگری ثیبه ( بیوه) اما از باکره ظریف تر بود. آن بزرگ به خریدن باکره میل نمود. ثبیه گفت: ما بَینی و بَینَها الا لَیلَة واحِدَة فرق من و او تنها یک شب است.
باکره در جواب گفت: راست است و لیکن لیلة القَدرِ خَیر مِن اَلفِ شَهر** قدر / 3.*** یعنی: شب قدر بهتر از هزارماه است)). آن مرد را صحبت ایشان خوش آمد و هر دو را خریداری نمود. **ر. ک: گنج جواهر دانش یا جواهر العددیه 1 / 362، لطائف الطوائف / 401.***
شب وصل است و طی شد نامه هجر - سلام فیه حتی مطلع الفجر
حافظ))

حکایت 785: آرزوی کافر

قطب الدین علامه شیرازی** محمد بن مسعود بن مصلح شیرازی شافعی ملقب به علامه و قطب الدین شیرازی)).*** به فضل و کمال و ظرافت مشهور و میان او و شیخ سعدی مطایبه و ظرافت معمول بوده است. یکی از اتابکان شیراز آغاز عمارت مسجدی کرد و خود متوجه آن کار شد و عامه مرد مطلباً لمرضاته [ برای خشنودی مردم ]بر سر آن عمارت حاضر گشتندی و شیخ سعدی و قطب هم گاهی حضورداشتند و اتابک را علاوه بر حُسن و جمال هنوز سبزه خط بر گرد عذار نرسته بود روزی هنگام نصب خشتی که استاد بنّا می نهاد قطعه گلی پریده بر رخسار اتابک افتاد قطب این آیه را خواند: یا لَیتَنی کُنتُ تُراباً** نبأ/ 40.*** یعنی: ای کاش خاک بودم (و بر چهره اتابک می ریختم).
اتابک نفهمید که وی چه گفت. از شیخ سعدی پرسید که: قطب چه می فرماید؟ سعدی گفت: یَقُول الکافِرُ یا لَیتَنی کُنتُ تُراباً** همان.*** یعنی: کافر می گوید: ای کاش خاک بودم)). **ر. ک: بزم ایران/ 70، روضات الجنات 8 / 119.***