هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 782: عموی عقیل و عمه معاویه

ابن خلکان نقل می کند که: عقیل برادر حضرت علی علیه السلام جانب حضرتش را فروگذاشت و روی به معاویه آورد و معاویه نیز در اکرام او مبالغه می کرد تا بدین وسیله حضرت علی علیه السلام را برنجاند. چون حضرت علی علیه السلام درگذشت (و شهید شد) و معاویه استقلال امر یافت، دیگر از دست عقیل به تنگ آمده بود و سعی می کرد از او به نحوی بدگویی کند که به گوشش برسد و از او ( معاویه) فاصله بگیرد. بدین ترتیب روزی در مجلسی که اعیان اهل شام حضور داشتند، معاویه از سر شیطنت رو به اهل مجلس کرد و گفت: آیا ابولهب را که خداوند در حقش فرموده است: تَبَّت یَدا اَبی لَهَبٍ **مسد/ 1، ترجمه: دستان ابولهب بریده و خود او نابود باد. ***می شناسید؟ گفتند: خیر. معاویه گفت: ابولهب عموی این مرد است و به عقیل اشاره کرد. عقیل نیز بدون معطلی خطاب به همان جماعت گفت: آیا زن ابولهب را که خداوند در حقش فرموده است: وَامرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الحَطَبِ فی جیدِها حَبل مِن مسَدٍ** مسد/ 5 - 4، ترجمه: و زن او ( ابولهب) هیزم کش (و آتش بیار) است و در گردنش ریسمانی از لیف خرماست.*** می شناسید؟ گفتند: خیر. عقیل گفت: زن ابولهب عمه ایشان است.** در واقع هم ام جمیل، دختر حرب، زوجه ابولهب، عمه معاویه بود. ***و به معاویه اشاره کرد. **ر. ک: قرآن پژوهی / 781 - 780، به نقل از: وفیات الاعیان 6 / 157 - 156، حال که حکایت حاضرجوابی عقیل گفته آمد نمونه ای جالب از حاضرجوابی علامه محمدباقر مجلسی را برایتان نقل می کنیم: گویند روزی علامه محمدباقر مجلسی وارد مجلس ملاطاهر ( ملامحمدطاهر بن محمد حسین قمی) شد. ملا طاهر به قصد مزاح از ایشان پرسید: باقر از چه مشتق شده است؟ علامه مجلسی به فراست منظور او را فهمید و بلافاصله پاسخ داد: از حیوانی که فضله اش طاهر است. ملاطاهر بی اندازه از پاسخ علامه مجلسی شرمگین شده و ازمزاحی که با ایشان کرده بود، پشیمان گردید. ر. ک: ترجمه روضات الجنات 4 / 264.***

حکایت 783: استراق سمع

چند تن از اهل دیوان با هم راز می گفتند، در این حال متوجه شدند مردی در مجلس آن هاست و به سخنان آنان گوش فرا می دهد.
او را گرفتند و متهم به جاسوسی کردند و دستور دادند تا او را حبس و شکنجه کنند.
کاتب زندان پرسید: جرمش را چه چیزی بنویسیم؟
گفتند: بنویس اِستَرَقَ السَّمعَ فاَتبَعَهُ شِهاب مُبین** حجر/ 18.*** یعنی: دزدانه گوش می داد و شهابی روشن تعقیبش کرد.** ر. ک: مکالمه قرآنی 1 / 35 - 34، به نقل از: الاقتباس 2 / 51.***

حکایت 784: قدر شب قدر

نقل است که: دو جاریه ( کنیزک) جمیله و زیباروی را به نزد یک نفر از بزرگان برای فروش بردند که یکی باکره ( دوشیزه) بود و دیگری ثیبه ( بیوه) اما از باکره ظریف تر بود. آن بزرگ به خریدن باکره میل نمود. ثبیه گفت: ما بَینی و بَینَها الا لَیلَة واحِدَة فرق من و او تنها یک شب است.
باکره در جواب گفت: راست است و لیکن لیلة القَدرِ خَیر مِن اَلفِ شَهر** قدر / 3.*** یعنی: شب قدر بهتر از هزارماه است)). آن مرد را صحبت ایشان خوش آمد و هر دو را خریداری نمود. **ر. ک: گنج جواهر دانش یا جواهر العددیه 1 / 362، لطائف الطوائف / 401.***
شب وصل است و طی شد نامه هجر - سلام فیه حتی مطلع الفجر
حافظ))