هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 770: حمل اسفار

قرآن پژوه معاصر، حضرت استاد بهاء الدین خرم شاهی - سلّمه الله تعالی - چنین میفرماید: یک بار من، یک جلد از چاپ سنگی اسفار ملا صدرا را همراه داشتم، و در طی راه به یکی از استادانم برخوردم که پس از حال و احوال پرسی از من پرسیدند: زیر بغل شما چیست؟ گفتم: کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَارًا.** جمعه / 5، ترجمه: مانند درازگوشی هستند که کتابهایی حمل می کند.*** وقتی ایشان باخبر شد که آن کتاب اسفار ملا صدرا است خنده ای سر داد.** ر. ک: قرآن پژوهی/ 785.***
علم چندان که بیشتر خوانی - چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقق بود نه دانشمند - چارپایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر - که بر او هیزم است یا دفتر
سعدی))

حکایت 771: منشیان دیوان

حجاج بن یوسف با یکی از دوستان خود مره نام نشسته مشغول صحبت بود حاجب [ دربان ]در آمد و گفت: فلان دبیر، بار می طلبد مره بر زبان آورد که دبیران بدترین خلق خدایند. حجاج دبیر خود را اجازت دخول داد چون در آمد او را تعظیم کرده در پهلوی خود جای داد چون دبیر سخن خود گفته بیرون رفت، حجاج به مره گفت: چرا اهانت دبیرها کردی و گفتی بدترین مردمانند اگر غیر تو بود او را سیاست میکردم مگر نشنیدی که خداوند - تبارک و تعالی - می فرماید: کِراماً کاتِبینَ** انفطار/ 11.*** یعنی: والامقام و نویسنده))؟ مره گفت: امیر! منشیان دیوان را گفتم نه ملائک آسمان را. حجاج بخندید.** ر. ک: بزم ایران/ 236، لطائف الطوائف / 121.***

حکایت 772: دزد با کلاس و قاضی بی لباس!

دزدی سر راه قاضی گرفت و گفت: برهنه شو و آن چه را که از البته و نقود داری به من بده.
قاضی گفت: تو کیستی؟ دزد گفت: سارق هستم. قاضی گفت: از خدا نمی ترسی؟ دزد گفت: اگر از خدا نمی ترسیدم اول تو را می کشتم بعد مال تو را می بردم. قاضی گفت: تو حیا نمی کنی و حال آن که پیغمبر فرموده است: الحَیاءُ مِن الایمانِ؟** شرم و حیا ازنشانه های ایمان است. ر. ک: کافی 2 / 106، ح 1.*** دزد گفت: پیغمبر خدا چنان که آن را فرموده این را هم فرموده که الحَیاءُ مانِعُ الرِّزقِ.** شرم و حیا مانع رزق و روزی است.
قال علی علیه السلام: الحیاء یمنَعُ الرِّزقِ)). ر. ک: غرر الکم 1 / 14 فصل اول کلمه قصار شماره 328.*** من اگر حیا بکنم باید گرسنه بمانم. قاضی گفت: استَغفِرُاللهَ رَبِّی وَ اَتوبُ اِلَیهِ ** از خداوند طلب غفران و بخشش نموده و به درگاهش توبه می نمایم.*** چه گناهی کرده ام که به دست این دزد گرفتار شده ام. دزد گفت: لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ الّا باللهِ** توانایی و قوتی جز از ناحیه خداوند نیست.*** چه تقصیری از من سر زده که امروز بهدست این روده دراز افتادم. قاضی گفت: چرا دزدی می کنی و حال آن که - جلت عظمته - فرموده: وَ فِی السَّماءِ رِزقُکُم وَ ما تُوعَدُونَ؟ **ذاریات / 22، ترجمه: و روزی شما در آسمان است و آن چه به شما وعده داده می شود. درباره مشابه این آیه ر. ک: غافر/ 13.*** دزد گفت: خدای - عز و جل - این را نیز فرموده که نَحنُ قَسمنا بَینَهُم مَعیشَتَهُم **زخرف / 32، ترجمه: ما معیشت آنها را در میانشان تقسیم کردیم.*** قسمت من این طور است باید با دزدی روزی بخورم. قاضی گفت: مرا عفو فرمایید که بی وقت از خانه بیرون آمدم. دزد گفت: مگر از نجوم خبر نداری؟ قاضی گفت: پیغمبر فرموده است: کسی که اعتقاد به منجم پیدا کند هر آینه به خدا کافر شده است)). **یکی از احادیث چنین است:
قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم: مَن صدّق کاهناً او مُنجماً فهو کافر بما انزل علی محمد صلی الله علیه و آله و سلم)) ترجمه: هر کسی که کاهن یا منجمی را تصدیق نماید، به آن چه بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده کفر ورزیده است. ر. ک: وسائل الشیعه، 12 / 104، کتاب التجارة، باب 24،ح 11، به نقل از: المعتبر (محقق) و التذکره (علامه).*** دزد گفت: خود باری تعالی فرموده است: وَ بالنَّجمِ هُم یَهتَدُونَ. **نحل / 16، ترجمه: و (شب هنگام) به وسیله ستارگان هدایت می شوند.*** قاضی گفت: برو در خانه خود قرار گیر، روزی تو می رسد مردم را آزار مکن. دزد گفت: من دیشب به قرآن تفأل زدم از برای دزدی کردن، این آیه آمد: لَیسَ الانسانِ الا ما سَعی ** نجم / 39، ترجمه: برای انسان بهره ای جز سعی و کوشش او نیست.*** لذا کوشش و سعی کردم تا تو را به عنوان روزی خود یافتم. قاضی گفت: بس است مرا آزار مرده مگر نمی دانی که پیغمبر خدا در خصوص امثال ما فرموده: العُلماءُ وَرَثةِ الاَنبِیاءِ؟** علما وارثان پیامبرانند؟ ر. ک: کافی 1 / 32،ح /2*** لهذا احترام علماء لازم و واجب است. دزد گفت: من هم از پیغمبر ارث دارم چون آن جناب فرموده است: اهلُ القرآنِ اهلُ اللهِ **اهل قرآن در حقیقت اهل الله هستند. ر. ک: غررالحکم 1 / 55 فصل اول کلمه قصار شماره 1506، عیون الحکم و المواعظ / 127.*** من اهل و قاری قرآن هستیم. من هفت قرائت را یاد دارم. دزد این سخنان را می گفت و در همان حال لباس و نقود قاضی را یک یک از او می گرفت. در پایان کار رو به قاضی نموده و گفت: حالا دیگر راه امن است برو، مترس فی امان الله تعالی.** ر. ک: رنگارنگ 1 / 217 - 216.***
بهرام که گور می گرفتی همه عمر - دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
خیام