هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 765 : تهران یا تاهران، چه فرقی می کند؟!

علامه عالیمقام حضرت آیت الله حسن زاده آملی چنین حکایت نموده اند: من یک موقعی از یکی از خیابان های تهران عبور می کردم. آقایی جلو آمد و گفت: جناب شیخ! چند تا سؤال قرآنی دارم. آیا جواب می دهید؟ گفتم: ایستادن که صلاح نیست. در حال راه رفتن حاضرم آن چه می دانم بگویم. شروع کرد به خواندن چند آیه از قرآن اما با غلطهای بی شمار و فاحش! گفتم: آقای عزیز! آیات را صحیح نخواندید، صحیح آن، این است که می خوانم. بلافاصله با حالت خاصی پرسید: آقا ما الان کجا هستیم؟ گفتم: در فلان خیابان. گفت: منظورم این است که در کدام منطقه جهان و در چه شهری هستیم؟! گفت: یعنی چه؟ خوب، معلوم است در ایران و در تهران هستیم! گفت: حالا اگر بگوییم تهران یا تاهران، فرقی می کند؟ چه فرقی در واقع ایجاد می شود؟ حالا آیات قرآن را هرگونه بخوانید چه فرقی می کند! گفتم: نه، آقای عزیز! الفاظ و معانی حدود خاصی دارند که باید آن ها را رعایت کرد و چنین نیست که شما می گویید.** ر. ک: جمال السالکین / 177، به نقل از: در محضر استاد حسن زاده آملی / 28.***

حکایت 766: دست تا دست

ابوالعلاء معری شاعر منافق و ملحد در مقام اعتراض به حکم قرآنی قطع دست سارق** وَ السَّارقُ و السَّارقة فَاقطَعُوا اَیدِیَهُما مائده / 38، ترجمه: دست مرد دزد و زن دزد را (به کیفر عملی که انجام داده اند به عنوان یک مجازات الهی) قطع کنید. ***چنین سروده است:
ید بخمس مئین عسجدٍ ودیت - ما بالُها قُطعَت فی رُبع دینارٍ؟** کلمه دینار را به شکل دیناری بخوانید. ترجمه: دستی که دیه آن پانصد دینار طلاست چرا باید به خاطر (سرقت) یک چهارم دینار ( 5/2 درهم) قطع شود؟ این نوسان دو هزار درجه ای برای چیست؟
نکته: الف: باید توجه داشت که پانصد دینار در صورتی است که پنج انگشت قطع شود ولی بنابر مذهب شیعه که تنها چهار انگشت (بدون انگشت شست و کف دست) باید قطع شود دیه، چهارصد دینار خواهد شد.
ب: عبارت است از یک مثقال شرعی طلای مسکوک و مثقال شرعی معادل هجده نخود یعنی سه چهارم مثال معمولی است.***
مرحوم سید مرتضی (علم الهدی)** ایشان برادر سید رضی (جمع آوری کننده کتاب شریف نهج البلاغه) است.*** در ضمن یک بیت چنین به وی پاسخ داده است:
عز الامانة اغلاها و ارخصها - ذلُّ الخیانة فانظُر حکمةَ الباری** عزت و ارجمندی امانت و امانتداری باعث گرانبها بودن دست است ولی ذلت و خواری خیانت ( سرقت) باعث کم بها و ارزان شدن دست است. پس بنگر به حکمت باری تعالی (که چه حکم حکیمانه ای صادر نموده است. نکته: و بدین جهت است که خداوند از میان تمامی صفات متعالی خویش صفت حکیم را در آخر آیه قطع دست سارق آورده است) ر. ک: کشکول حکیم هیدجی/ 54، سیری در سیره نبوی / 166، تفسیر نمونه 4 / 379 به نقل از: تفسیر روح المعانی (آلوسی) 3 / 6.***

حکایت 767: خرقه آتشین

نیمه شبی کمیل بن زیاد نخعی به همراه حضرت علی علیه السلام از مسجد کوفه خارج شدند در تاریکی شب از کوچه های کوفه عبور می کردند تا به در خانه ای رسیدند از آن خانه در آن وقت شب صدای تلاوت قرآن به گوش می رسید معلوم بود که مرد پارسایی از بستر راحت برخاسته و با صدایی دلنشین و پرشور قرآن میخواند آن چنان که گریه و بغض گلویش را گرفته بود. کمیل سخت تحت تأثیر آن صدا قرار گرفت. آن مرد** ظاهرا نام این شخص عروة بن ادنه بوده است.*** این آیه را می خواند: أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاء اللَّیْلِ سَاجِدًا وَ قَائِمًا یَحْذَرُ الاْخِرَةَ وَ یَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ إِنَّمَا یَتَذَکَّرُ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ** زمر/ 9.***
یعنی: آیا کسی که غرق در زیورهای دنیا هستند با ارزش تر و بهترند) یا آن کس که در ساعات شب به عبادت مشغول است و در حال سجده و قیام، از عذاب آخرت می ترسد و به رحمت پروردگارش امیدوار است؟! بگو: آیا کسانی که می دانند با کسانی که نمی دانند یکسانند؟! تنها خردمندان متذکّر می شوند)).
کمیل که این آیه را با آن صدای پرسوز می شنید، آن چنان در درون دگرگون شد که با خود می گفت ای کاش مویی در بدن این قاری می شدم و صدای قرآن او را می شنیدم.
حضرت علی علیه السلام از دگرگونی حال کمیل به خاطر آن صدای پرسوز و گداز آگاه شد و به او فرمود: ای کمیل! صدای پراندوه این قاری تو را حیران و شگفت زده نکند چرا که او از دوزخیان است و بعد از مدتی راز این سخن را به تو خواهم گفت.
این سخن مولی علی علیه السلام، کمیل را از دو جهت متحیر و شگفت زده کرد یکی این که: حضرتش از دگرگونی درونی کمیل خبر داد. دیگر این که او را از دوزخی بودن آن خواننده قرآن با خبر کرد با این که بر حسب ظاهر مطلب بر عکس جلوه می نمود.
مدتی گذشت تا این که جنگ نهروان پیش آمد در این جنگ همان ها که با قرآن سر و کار داشتند علی علیه السلام را کافر خواندند و با او به جنگ برخاستند کمیل چون سربازی جانباز همراه علی علیه السلام بود و علی علیه السلام که شمشیرش از خون آن کوردلان مقدس مآب سیراب شده بود، متوجه کمیل شد و سپس نوک شمشیرش را بر سر یکی از هلاک شدگان گذارد و فرمود: ای کمیل! اَمَّن هُوَ قانِت آناء اللَّیلِ آن کسی که در آن نیمه شب قرآن را با آن سوز و گداز می خواند همین شخص است.
کمیل سخت تکان خورد و به اشتباه خویش پی برد و دانست که نباید ظاهر افراد او را گول زده و به اشتباه بیاندازد. او در حالی که بسیار ناراحت شده بود خود را به روی قدم های مبارک حضرت انداخت و از خدا طلب آمرزش کرد.** ر. ک: سرگذشتهای عبرت انگیز/ 128 - 126، تفسیر نمونه 19 / 398 - 397 به نقل از سفینة البحار 2 / 496 (حالات کمیل).***
نقد صوفی نه همه صافی و بی غش باشد - ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
حافظ))