هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 764: پس از خوردن غذا، لَم بدهید!

یکی از عوام الناس، همین که آخرین لقمه غذایش را می خورد فوراً لَم می داد و این کار را بر خودش فرض و لازم می دانست. او بدون توجه به اطرافیان و میهمانان و اشخاص محترمی که احیاناً حضور داشتند بدین عمل مبادرت می نمود.
از او پرسیدند: علت این که بعد از غذا فوراً لم می دهی، چیست؟
گفت: چون خدا گفته است، پرسیدند: کجا گفته؟ گفت: خدا در قرآن گفته: أَکلاً لَمّاً** فجر / 19، وَ تَأکُلونَ التُّراثَ اَکلاً لَمّاً ترجمه: و میراث را (از راه مشروع و نامشروع) جمع کرده، می خورید.*** اکل که خوردن است و لمّا هم، همان لم دادن خودمان است یعنی بعد از خوردن، لَم بدهید.** ر. ک: لطیفه های شیرین با آیات قرآنی / 96 - 95.***

حکایت 765 : تهران یا تاهران، چه فرقی می کند؟!

علامه عالیمقام حضرت آیت الله حسن زاده آملی چنین حکایت نموده اند: من یک موقعی از یکی از خیابان های تهران عبور می کردم. آقایی جلو آمد و گفت: جناب شیخ! چند تا سؤال قرآنی دارم. آیا جواب می دهید؟ گفتم: ایستادن که صلاح نیست. در حال راه رفتن حاضرم آن چه می دانم بگویم. شروع کرد به خواندن چند آیه از قرآن اما با غلطهای بی شمار و فاحش! گفتم: آقای عزیز! آیات را صحیح نخواندید، صحیح آن، این است که می خوانم. بلافاصله با حالت خاصی پرسید: آقا ما الان کجا هستیم؟ گفتم: در فلان خیابان. گفت: منظورم این است که در کدام منطقه جهان و در چه شهری هستیم؟! گفت: یعنی چه؟ خوب، معلوم است در ایران و در تهران هستیم! گفت: حالا اگر بگوییم تهران یا تاهران، فرقی می کند؟ چه فرقی در واقع ایجاد می شود؟ حالا آیات قرآن را هرگونه بخوانید چه فرقی می کند! گفتم: نه، آقای عزیز! الفاظ و معانی حدود خاصی دارند که باید آن ها را رعایت کرد و چنین نیست که شما می گویید.** ر. ک: جمال السالکین / 177، به نقل از: در محضر استاد حسن زاده آملی / 28.***

حکایت 766: دست تا دست

ابوالعلاء معری شاعر منافق و ملحد در مقام اعتراض به حکم قرآنی قطع دست سارق** وَ السَّارقُ و السَّارقة فَاقطَعُوا اَیدِیَهُما مائده / 38، ترجمه: دست مرد دزد و زن دزد را (به کیفر عملی که انجام داده اند به عنوان یک مجازات الهی) قطع کنید. ***چنین سروده است:
ید بخمس مئین عسجدٍ ودیت - ما بالُها قُطعَت فی رُبع دینارٍ؟** کلمه دینار را به شکل دیناری بخوانید. ترجمه: دستی که دیه آن پانصد دینار طلاست چرا باید به خاطر (سرقت) یک چهارم دینار ( 5/2 درهم) قطع شود؟ این نوسان دو هزار درجه ای برای چیست؟
نکته: الف: باید توجه داشت که پانصد دینار در صورتی است که پنج انگشت قطع شود ولی بنابر مذهب شیعه که تنها چهار انگشت (بدون انگشت شست و کف دست) باید قطع شود دیه، چهارصد دینار خواهد شد.
ب: عبارت است از یک مثقال شرعی طلای مسکوک و مثقال شرعی معادل هجده نخود یعنی سه چهارم مثال معمولی است.***
مرحوم سید مرتضی (علم الهدی)** ایشان برادر سید رضی (جمع آوری کننده کتاب شریف نهج البلاغه) است.*** در ضمن یک بیت چنین به وی پاسخ داده است:
عز الامانة اغلاها و ارخصها - ذلُّ الخیانة فانظُر حکمةَ الباری** عزت و ارجمندی امانت و امانتداری باعث گرانبها بودن دست است ولی ذلت و خواری خیانت ( سرقت) باعث کم بها و ارزان شدن دست است. پس بنگر به حکمت باری تعالی (که چه حکم حکیمانه ای صادر نموده است. نکته: و بدین جهت است که خداوند از میان تمامی صفات متعالی خویش صفت حکیم را در آخر آیه قطع دست سارق آورده است) ر. ک: کشکول حکیم هیدجی/ 54، سیری در سیره نبوی / 166، تفسیر نمونه 4 / 379 به نقل از: تفسیر روح المعانی (آلوسی) 3 / 6.***