هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حكايت 753: به همين مَجُوز!

**گويند: دانش آموزى در درس فارسى نمره لازم را كسب نكرد لذا به نزد معلمش آمده و گفت: شما به چه مَجوزى (به جاى اين كه بگويد: مجوّزى) به من نمره كم داديد؟ معلم گفت: به همين مَجوز! (يعنى به همين دليل كه تو به جاى آن كه بگويى مجوِّز به غلط مى گويى مَجوز.)***
زنى از شورشيان را به نزد عتاب بن ورقاء آوردند. عتاب رو به آن زن نموده و گفت: اى دشمن خدا! چه چيز باعث شد كه بر عليه ما شورش و قيام كنى، آيا نشنيده اى كه خداى سبحان در كتاب خويش قرآن مجيد مى فرمايد:
كتب القتل و القتال علينا - و على الغانيات جرّ الذيول؟**يعنى: كشت و كشتار (و جهاد) تنها بر ما (مردان) واجب شده است و زنانى (زيبا) كه داراى شوهرند تنها بايد دامن كشان شوند. (و نبايد به كشت و كشتار بپردازند).***
زن گفت: اى دشمن خدا، آن چه ما را به قيام بر عليه تو فرا خواند همين كمى معرفت و شناخت توست نسبت به كتاب خدا.**ر. ك: زهر الربيع / 56.*** (يعنى: هنوز تا بدان حد با قرآن نا آشنايى كه مى پندارى بيتى را كه خواندى آيه اى از قرآن است!).

حکایت 754: سلامی که سلامتی نمی آورد

مهدی عباسی سومین خلیفه عباسی بود او پسر منحرفی داشت به نام ابراهیم که نسبت به حضرت علی علیه السلام کینه خاصی می ورزید. روزی به نزد مأمون - هفتمین خلیفه عباسی - آمد و گفت: در خواب علی علیه السلام را دیدم که با هم راه می رفتیم تا به پلی رسیدیم او مرا در عبور از پل مقدم داشت. من به او گفتم: تو ادعا می کنی که امیر بر مردم هستی ولی ما از تو به مقام امارت و پادشاهی سزاوارتریم اما او به من پاسخ کامل و رسایی نداد. مأمون گفت: آن حضرت به تو چه پاسخی داد؟
ابراهیم گفت: چندبار به من سلام کرد و گفت: سلاما... سلاما.
مأمون گفت: او تو را به نادانی که قابل پاسخ نیستی، معرفی کرده است چرا که قرآن در توصیف بندگانش خاص خدا می فرماید: وَ عبادُ الرَّحمن الَّذِینَ یَمشُون علی الاَرضِ هوناً و اذا خاطَبَهُم الجاهلونَ قالُوا سلاماً.** فرقان/ 63.*** یعنی: بندگان (خاص خداوند) رحمان کسانی هستند که با آرامش و بی تکبر بر زمین راه می روند و هنگامی که جاهلان آن ها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند) به آن ها سلام می گویند (و با بی اعتنایی و بزرگواری می گذرند).** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 14 / 61.***

حکایت 755: کلمه صاحب تیغی دو دم

در مجلس مناظره ای که به دستور مأمون ترتیب یافته بود، اسحاق به جهت اثبات فضیلتی برای ابوبکر و این که رفیق و هم صحبت پیامبر، خوانده شده این آیه را قرائت نمود: إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُواْ ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا... .** توبه / 40، ترجمه: اگر او ( پیامبر) را یاری نکنید، خداوند او را یاری کرد آن هنگام که کافران او را (از مکّه) بیرون کردند، در حالی که دوّمین نفر بود (و یک نفر بیشتر همراه نداشت) در آن هنگام که آن دو در غار بودند، و او ( پیامبر) به همراه خود ( ابوبکر) می گفت: غم مخور، خدا با ماست در این موقع، خداوند سکینه (و آرامش) خود را بر او فرستاد و با لشکرهایی که مشاهده نمی کردید، او را تقویت نمود... .***
پس از اتمام سخنان اسحاق، مأمون با چهره ای تعجب آمیز گفت: سبحان الله تا چه اندازه پایه دانش و اطلاع تو به لغت، سست و ضعیف است! مگر حتما صاحب به کسی گفته می شود که در ردیف هم صحبت خود یا هم عقیده او یا از نظر شخصیت از سنخ او باشد؟ مگر قرآن از رفاقت یک نفر کافر با مؤمن خبر نمی دهد آنجا که می فرماید: قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلًا؟** کهف / 37، ترجمه: دوست (با ایمان) وی - در حالی که با او گفتگو می کرد - گفت: آیا به خدایی که تو را از خاک، و سپس از نطفه آفرید، و پس از آن تو را مرد کاملی قرار داد ، کافر شدی))؟! برای استفاده بیشتر ر. ک: کهف / 34، قمر / 29.***
سپس گفت: اما جمله اءنّ اللهَ مَعَنا که برای دلداری ابوبکر گفته شده است در اثر حزن و اندوه او بوده است. اکنون بگو ببینم این حزن و پریشانی ابوبکر عمل خوب و طاعت بود یا عمل بد و معصیت؟ اگر طاعت و خوب بود چرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از آن ممانعت می کرد و اگر معصیت و بد بود پس چه فضیلتی در این مصاحبت برای ابوبکر می توان قایل شد؟!** ر. ک: علی علیه السلام کیست / 378 - 377، به نقل از: عیون اخبار الرضا علیه السلام باب 44، و عقد الفرید 2 / 125.***