هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 752: قرآن های خاموش

شب هنگام فرمان حمله صادر شد و سپاهیان عراق به سپاه شام یورش برده و تا سپیده دم دست از سر آن ها برنداشتند حمله های شدید سپاه عراق در آن شب تاریک چنان رعب و وحشتی در دل شامیان انداخت که کسی را امید نجات از آن مهلکه نبود. تمامی صفوف سپاه شام از هم پاشیده شد و تزلزل روحی در میان افراد آن سپاه حکمفرما گردید.
واحدهای سپاه معاویه از اختیار و کنترل فرماندهان خود خارج گردید و نظم و انظباط بکلی از آنان رخت بربست. رزمجویان عراق فداکاری و رشادت را به منتها درجه اش رسانیده و وحشت را در دل شامیان جایگزین نموده و عده بسیاری را از دم شمشیر گذرانیدند مالک اشتر با فریادهای خود سپاهیان عراق را نوید پیروزی و تسلط بر شامیان می داد و آنان را در آن گیر و دار معرکه، فراوان می ستود.
علی علیه السلام نیز به عنوان فرمانده کل قوا آرایش نظامی نیروهای خویش را به عهده گرفته و نظم و تعادل را در میان واحدهای مختلف سپاه خود برقرار می کرد.
باری، سپاه معاویه با آن انبوه و تراکمی که داشت از جا کنده شد و تمام صفوف آن متلاشی گردید.
روز روشن شده بود و سپاهیان علی علیه السلام در اردوگاه معاویه تاخت و تاز می کردند معاویه هم که خود در صدد فرار بود شنید که علی علیه السلام سپاهیانش را به ادامه جنگ ترغیب می کند و می گوید: ای گروه مؤمنان، دیدید که کار جنگ با دشمنان تا کجا انجامید، آثار فتح و ظفر ظاهر گشته و کار نزدیک به اتمام است. معاویه با شنیدن این سخنان روی به عمرو عاص نموده و خطاب به او گفت: شنیدی که علی چه گفت. اکنون تدبیر و چاره چیست؟
عمرو گفت: ای معاویه، بدان که مردان ما را نمی توان با مردان علی قرین و هماورد داشت. تو خود نیز با علی هرگز هماورد نتوانی بود. گذشته از این ها علی در این جنگ سعادت شهادت را می خواهد در حالی که تو زخارف دنیا را خواهانی. مردم عراق از تو بیمناکند که اگر بر آن ها مسلط شوی آنان را از پا در آوری در صورتی که مردم شام از پیروزی علی ایمن و آسوده اند که اگر ظفر یابد آن ها را کیفر نکند بنابراین با توجه بدین اوضاع و احوال هرگز تو بر علی غلبه نخواهی یافت!
معاویه گفت: ای عمرو، من تو را نخواسته ام که مرا بیم دهی و سپاهیان شام را بد دل و ضعیف گردانی و سپاه عراق را به شجاعت بستایی، اکنون تدبیری بیندیش که چگونه از این ورطه بلا نجات یابیم مگر تو حکومت مصر را نمی خواهی؟
عمرو گفت: ای معاویه، من از روز اول می دانستم که با جنگ، نمی توان بر علی پیروز شد لذا برای چنین روزی حیله ای اندیشیده ام. فوراً دستور بده در نزد هر کسی که قرآن است بگیرند و قرآن ها را بر نوک سنان و نیزه ها نصب کنند و بر لشکر عراق عرضه نمایند و بگویند ای مردم ما به کتاب خدا رفتار کنید و خون مسلمانان را به ناحق می ریزید چون چنین کنند میان سپاهیان عراق تفرقه افتد و در نتیجه اختلاف دست از مقاتله بر می دارند.
معاویه گفت: ای عمرو، نیکو حیله ای اندیشیده ای. و بلافاصله دستور داد قرآن ها را جمع کرده و گروهی از آن ها را بر سر نیزه ها زدند** تعداد این قرآن ها را پانصد عدد ذکر نموده اند. *** و در پیش سپاه عراق با صدای بلند فریاد زدند: ای قبایل عرب این همه کشتار برای چیست؟ این کتاب خداست. میان ما و شما داوری کند!
مالک اشتر که در اثر حمله های شجاعانه بیش از سایر فرماندهان پیشروی کرده بود گفت: ای مردم! فریب مخورید. اینها به کتاب خدا عقیده دارند این مدت ما اینها را موعظه نمودیم و نصیحت کردیم و به قرآن و احادیث پیامبر دعوت کردیم. نتیجه نبخشید، این ها از ترس جان خود به این حیله دست زده اند قرآن ناطق علی است [و قرآنهایی که بر فراز نیزه کرده اند قرآن هایی صامت و خاموشند].
اشعث بن قیس که در میان سپاه عراق بود فریاد زد: دیگر با این قوم نمی توان جنگ نمود زیرا اینان ما را به حکمیت قرآن دعوت کرده اند. به دنبال اشعث، خالد بن محمد - که معاویه وعده امارت خراسان را به وی داده بود - با او هم آواز شد و در اثر سخنان آن ها مردم جنگ دیده و خسته عراق که گویی دنبال بهانه می گشتند رأی و عقیده آن ها را پذیرفته و گفتند: که دیگر جنگ با اینان حرام است و الان باید این غائله خاتمه یابد و قرآن میان دو طرف حکومت کند.
اشعث چون مالک اشتر را در صف مقدم جبهه مشغول رزم دید مردم را بر ضد جنگ فرا خواند و در مورد نتیجه برادر کشی و نفاق و همچنین فواید اتفاق و اتحاد خطابه ای ایراد کرد و روحیه سپاه عراق را متزلزل گردانید به طوری که گروهی از هواخواهان اشعث شمشیرها را در غلاف گذاشته و فریاد زدند که ما خواستار صلح هستیم! ولی مالک اشتر گوشش بدین حرف ها بدهکار نبود و کار خود را می کرد می زد و می کشت و راه سراپرده معاویه را در پیش گرفته بود. اشعث که مالک را چنین دید با لحن تهدیدآمیزی به علی علیه السلام گفت: یا علی، مالک را احضار کن و این غائله را خاتمه بده.
علی علیه السلام به ناچار یزید بن هانی را نزد مالک فرستاد و جریان امر را به اطلاع او رسانید. مالک گفت: تو به چشم خود صحنه کارزار را می بینی. به عرض علی علیه السلام برسان که ساعتی به من مهلت دهد تا معاویه را در حضورش حاضر سازم. یزید بر گشت و گفت: یا امیرالمؤمنین، لشکر دشمن در حال شکست است و نسیم پیروزی بر پرچم مالک وزیدن گرفته است کسی قدرت مقابله با مالک را ندارد او در حال کشتار و تعقیب آن هاست و ساعتی مهلت خواسته تا معاویه را زنده و مغلول به حضورتان بیاورد.
اشعث چون این سخن را شنید بانگ زد: یا علی، مالک را احضار کن تا برگردد و الا تو را زنده نمی بیند!
علی علیه السلام فرمود: مگر ندیدی من یزید را فرستادم؟ آنگاه مجدداً یزید را به نزد مالک فرستاد و موضوع مخالفت اشعث و همراهانش را به او خبر داد. مالک در حالی که خشم و غضب سراسر اندامش را لرزان نموده بود دست از فتح و پیروزی کشید و راه خدمت علی علیه السلام را در پیش گرفت.
مالک چون به خدمت آن حضرت رسید اوضاع را دگرگون دید و بانگ زد: ای گروه عراقیان چه شد که شما یک مرتبه دست از جنگ برداشتید و بر امام خود عاصی شدید در صورتی که امروز پیروزی ما حتمی بود.
اشعث گفت: ای مالک، دست از این سخنان بردار، با کسانی که قرآن در دست دارند نمی توان جنگید!
مالک گفت: ای احمق، یک سال است که ما آن ها را به قرآن دعوت می کنیم، اجابت نمی کنند، عمل امروز آنان نیز جز فریب و نیرنگ عمروعاص چیز دیگری نیست و اگر مرا فرصت دهید همین امروز آن ها
را به بیعت وادار می کنم.
اشعث گفت: ما حاضر نیستیم که به سوی آنان تیری رها گردد و یا شمشیری کشیده شود!
مالک گفت: شما بروید و ما را آزاد بگذارید تا کار آنان را یکسره کنیم.
آن قوم منافق گفتند: حاشا! این عمل جرم غیر قابل عفو است و چنان چه شما را آزاد بگذاریم در ارتکاب این جرم با شما شرکت نموده ایم! مالک بر آشفت و گفت: اصلا شما را به این ها چه کار، شما اراذل و اوباش مردمی بی وفا و سست پیمانید، کشتن شما سزاوارتر از کشتن شامیان است.
اشعث با بانگ بلند مالک را ناسزا گفت. مالک نیز با تازیانه بر سر اشعث کوفت. یاران اشعث همهمه کردند و با شمشیر به مالک تاختند مالک نیز دست به قبضه شمشیر برد و می رفت تا شر و فتنه ای بر پا شود که علی علیه السلام مانع گردید و در حالی که از شدت تاسف خون در عروقش منجمد شده بود مالک را نوازش کرد و فرمود:ای مالک، چاره کار از دست ما بیرون رفت. خدا لعنت کند این قوم را که ما را به قرآن دعوت می کنند در صورتی که چیزی را که اراده ندارند، قرآن است. آنگاه به سپاهیان عراق فرمود: شما کاری کردید که نیروی اسلام متزلزل شد و توانایی از دست رفت و ناتوانی وذلت جایگزین آن گردید در موقعی که شما برتری جسته و دشمنانتان از هلاک خود ترسیدند و قتل و کشتار، آن ها را به نابودی کشانید و درد زخم را دریافتند، (از راه حیله) قرآن ها را بلند نموده و شما را به احکام آن فراخواندند تا این که شما را از خود دور نموده و جنگ میان خود و شما را قطع کنند در نتیجه از راه حیله و خدعه شما را به حوادث روزگار سپردند و اگر شما بدان چه آن ها دوست دارند مجتمع گشته و خواسته هایشان را به آن ها دهید فریب خوردگانی بیش نخواهید بود و به خدا سوگند از این پس گمان ندارم که شما در کاری استقامت ورزید و یا دوراندیشی شما به صواب و درستی انجامد. علی علیه السلام با مظلومیت تمام دست از جنگ کشید.** ر. ک: علی علیه السلام کیست / 184 - 179، به نقل از: ناسخ التواریخ (کتاب صفین) / 419، و ارشاد مفید 1 / باب دوم، فصل 35.
نکته: درباره سیاست استعماری قرآن بر سر نیزه کردن و بیان مولی علی علیه السلام در این باره ر. ک: نهج البلاغه خطبه 122.***

حكايت 753: به همين مَجُوز!

**گويند: دانش آموزى در درس فارسى نمره لازم را كسب نكرد لذا به نزد معلمش آمده و گفت: شما به چه مَجوزى (به جاى اين كه بگويد: مجوّزى) به من نمره كم داديد؟ معلم گفت: به همين مَجوز! (يعنى به همين دليل كه تو به جاى آن كه بگويى مجوِّز به غلط مى گويى مَجوز.)***
زنى از شورشيان را به نزد عتاب بن ورقاء آوردند. عتاب رو به آن زن نموده و گفت: اى دشمن خدا! چه چيز باعث شد كه بر عليه ما شورش و قيام كنى، آيا نشنيده اى كه خداى سبحان در كتاب خويش قرآن مجيد مى فرمايد:
كتب القتل و القتال علينا - و على الغانيات جرّ الذيول؟**يعنى: كشت و كشتار (و جهاد) تنها بر ما (مردان) واجب شده است و زنانى (زيبا) كه داراى شوهرند تنها بايد دامن كشان شوند. (و نبايد به كشت و كشتار بپردازند).***
زن گفت: اى دشمن خدا، آن چه ما را به قيام بر عليه تو فرا خواند همين كمى معرفت و شناخت توست نسبت به كتاب خدا.**ر. ك: زهر الربيع / 56.*** (يعنى: هنوز تا بدان حد با قرآن نا آشنايى كه مى پندارى بيتى را كه خواندى آيه اى از قرآن است!).

حکایت 754: سلامی که سلامتی نمی آورد

مهدی عباسی سومین خلیفه عباسی بود او پسر منحرفی داشت به نام ابراهیم که نسبت به حضرت علی علیه السلام کینه خاصی می ورزید. روزی به نزد مأمون - هفتمین خلیفه عباسی - آمد و گفت: در خواب علی علیه السلام را دیدم که با هم راه می رفتیم تا به پلی رسیدیم او مرا در عبور از پل مقدم داشت. من به او گفتم: تو ادعا می کنی که امیر بر مردم هستی ولی ما از تو به مقام امارت و پادشاهی سزاوارتریم اما او به من پاسخ کامل و رسایی نداد. مأمون گفت: آن حضرت به تو چه پاسخی داد؟
ابراهیم گفت: چندبار به من سلام کرد و گفت: سلاما... سلاما.
مأمون گفت: او تو را به نادانی که قابل پاسخ نیستی، معرفی کرده است چرا که قرآن در توصیف بندگانش خاص خدا می فرماید: وَ عبادُ الرَّحمن الَّذِینَ یَمشُون علی الاَرضِ هوناً و اذا خاطَبَهُم الجاهلونَ قالُوا سلاماً.** فرقان/ 63.*** یعنی: بندگان (خاص خداوند) رحمان کسانی هستند که با آرامش و بی تکبر بر زمین راه می روند و هنگامی که جاهلان آن ها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند) به آن ها سلام می گویند (و با بی اعتنایی و بزرگواری می گذرند).** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 14 / 61.***