هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 749: یک سوم نصف یک پنجم است!

نقل است که: در مجلس مناظره نظام العلماء با سید علی محمد باب (موسس فرقه بابیه)، حاجی مرتضی قلی از محمد باب پرسید: خداوند عالم می فرماید: و اعلموا انما غنمتم من شی ء فان لله خُمسه و للرسول** انفال / 41، ترجمه: بدانید هرگونه غنیمتی به دست آورید خمس (یک پنجم) آن برای خدا و برای پیامبر (و...) است.*** و شما در قرآن (ساختگی) خود ثلثه))** یک سوم آن.*** گفته اید، چرا و از کجا؟ محمدباب جواب داد: ثلث نصف خمس است؛ **یعنی: یک سوم نصف یک پنجم است.*** چه تفاوت دارد؟ علماء مجلس (از سخن وی) خندیدند.** ر. ک: قصص العلماء/ 63.***

حکایت 750: دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

شخصی از بازار، جعبه ای پر از میوه خریده و به منزل آورد. هنگامی که جعبه را گشود با کمال تعجب مشاهده کرد که میوه های درشت، در قسمت بالای جعبه چیده شده ولی هر قدر به سمت پایین جعبه می رفت میوه ها کوچک تر می شدند. خریدار به عنوان اعتراض به نزد فروشنده آمده و گفت: آقا! می بخشید. ما روی جعبه را را دیده و بر اساس پسندیده و به این قیمت خریده ایم اما متأسفانه زیر آن با رویش یکی نیست آیا این کار شما از لحاظ اخلاقی و شرعی درست است؟ فروشنده حیله گر در جواب وی گفت: آقای عزیز! شما مگر قرآن نخوانده اید؟ خریدار گفت: چطور؟ فروشنده گفت: شما وقتی قرآن را باز می کنید در ابتدا سوره بقره با 286 آیه، به چشم می خورد ولی هر قدر به آخر آن نزدیک می شوید سوره ها کوچک تر شده تا این که در نهایت سوره های پایانی قرآن را با سه یا چهار آیه مشاهده می کنید. حال، ما نیز بر طبق نظم قرآن عمل کرده ایم! آیا این کار ایرادی دارد؟!** ر. ک: جلوه هایی از نور قرآن در مناظره ها، نکته ها و قصه ها / 52.***
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی - دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

حکایت 751: می خواهم آیه قرآن در مُهرم باشد

گویند: محمد ابراهیم خان معمار باشی - ملقب به وزیر نظام - وزیر شهر تهران** در زمان ناصر الدین شاه برای اداره شهرهای برگ مانند: تهران، تبریز و اصفهان، وزارتخانه هایی تاسیس شد.*** در زمان ناصرالدین شاه قاجار - تصمیم گرفت برای خود مُهری تهیه نماید وقتی دستور ساخت آن را به حکاک می داد چنین گفت: می خواهم آیه قرآن در مهرم باشد، حکاک برایش سلام علی ابراهیم** صافات/ 109، ترجمه: سلام بر ابراهیم.*** کنده بود.
وقتی که آورد و سجع مهر را برایش خواند محمد ابراهیم خان خطاب به حکاک گفت: این مهر به درد من نمی خورد. زیرا من محمدابراهیم هستم. وی حکاک را واداشت که مهر را عوض کند و سلام علی محمد ابراهیم برایش بکند.** ر. ک: داستان هایی از عصر ناصر الدین شاه / 290، به نقل از شرح زندگانی من / 193.***