هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 746: اسم نوکرتان کاظم نیست!

زندان، تاریک بود و تا چشم به آن عادت نمی کرد، چیزی دیده نمی شد. تازه چشمان اطراف و اکناف را می توانست ببیند که یک جوان عامی ( از عوام الناس) را هم به جمع زندانیان ملحق نمودند.
جوان که علت دستگیری خود را نمیدانست مات و مبهوت پس از این که چشمانش به آن جا و تاریکی اش عادت پیدا کرد، به یکی از زندانیان پناه برده و گفت: جناب! تو را به خدا، آخر گناه من چیست؟ آن جناب فرمود: مؤمن! عنان نفس عاصی قاصر را به دست قهر غضب مده که و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین** آل عمران / 134، ترجمه: و خشم خود را فرو می برند و از خطای مردم در می گذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد.*** جوان عامی که چیزی متوجه نشد، گفت: نه جناب! اسم نوکرتان کاظم نیست، رمضان است.** ر. ک: خواندنی هایی از لابلای گفته ها و نوشته / 81 - 80، (با تصرف و تلخیص).***

حکایت 747: قرآن های اهدایی محمدرضا شاه

یکی از مشکلات رژیم محمدرضا شاه پهلوی ارسال قرآن به همدان بود، روحانیان همدان مخالف انقلاب شاه بودند دو روحانی برجسته این خطه آیت الله آخوند ملا علی معصومی همدانی و آیت الله سید نصر الله بنی صدر هیچگونه سازش و همخویی با طرحهای شاهنشاهی نداشتند و بارها مخالفت خود را اعلام کرده بودند. این دو بزرگوار در این مورد نیز از قبول قرآن اهدایی شاه، سر باز زدند. این بار چون موضوع قرآن و کلام الهی بود - که به دست جنایتکاری چون محمدرضا پهلوی به چاپ می رسید - روش دیگری را (جهت مخالفت) برگزیدند. ابتدا با بیان این که اهدای قرآن نیاز به تشریفات ندارد، رژیم را وادار نمودند تا از انجام مراسم تشریفات صرف نظر کند. سپس آیة الله ملا علی معصومی به مسافرت رفت و آیت الله بنی صدر نیز به بهانه این که به اتفاق هم بایستی قرآن را دریافت کنند، از قبول آن امتناع کرد. عملکرد این دو روحانی و دیگر علمای این شهر، ساواک ** سازمان اطلاعات و امنیت کشور.*** همدان را بر آن داشت تا از اهدای قرآن صرف نظر کرده و به مقامات بالاتر پیشنهاد کنند تا قرآن ها به مسجد و کتابخانه هدیه شود. در نهایت امر، وزیر دربار شاهنشاهی اعلام کرد که قرآن ها را به بانک ملی ایران شعبه همدان، تحویل دهند، در این رابطه اسنادی نیز موجود است.** ر. ک: همچو سلمان / 154 - 153، به نقل از: مجله پانزده خرداد شماره 25 / 169.***

حکایت 748: فیلسوف و ناسازه های قرآنی

یعقوب بن اسحاق کندی از دانشمندان به نام عراق بود و مردم او را به عنوان فیلسوف برجسته می شناختند. وی اسلام را قبول نداشته و کافر بود. او می پنداشت که برخی از آیات قرآن با بعضی دیگر سازگار نیست لذا تصمیم گرفت پیرامون به ظاهر ناسازه ها و ضد و نقیض های موجود در آیات قرآن کتابی بنویسد. برای نگارش چنین کتابی در خانه نشست و مشغول به نوشتن گردید. روزی یکی از شاگردان وی** به نام احمد بن معتصم)).*** به حضور امام حسن عسگری علیه السلام رسید و جریان را به اطلاع آن حضرت رساند حضرت به او فرمود: آیا بین شما مرد هوشمند و رشیدی نیست که استادتان را از نوشتن کتابی که درباره قرآن آغاز نموده، باز دارد و پشیمان سازد؟ شاگرد گفت: ما همگی از شاگردان او هستیم، چگونه ممکن است او را از عقیده اش منصرف کنیم؟ امام فرمود: آیا حاضری آن چه را که بتو می آموزم در محضر استادت انجام دهی؟ عرض کرد: بلی. حضرت فرمود: پیش او برو و مدتی او را در این کار که شروع کرده کمک کن به گونه ای که با وی انس بگیری و دوست و همدم او شوی. هنگامی که با وی مأنوس شدی به او بگو سؤالی برایم پیش آمده، اجازه می خواهم از شما بپرسم و غیر از شما کسی شایستگی پاسخ دادن به آن را ندارد. او خواهد گفت بپرس. به او بگو آیا ممکن است فرستنده قرآن ( خدا) معانیی را که اراده کرده غیر از آن چیزی باشد که شما فهمیده اید؟ او در جواب خواهد گفت: آری، ممکن است. در این هنگام به او بگو: شما چه می دانی شاید منظور خدا از آیات غیر از آن معانیی است که شما حدس زده اید. در این حال، استادت به خوبی منظور تو را از این سخنان در می یابد.
شاگرد نزد ابن اسحاق رفت. مطابق دستور امام علیه السلام رفتار کرد و با استادش همدم شد تا این که زمینه برای طرح سؤال آماده گردید. آن گاه از استاد پرسید: آیا ممکن است که خداوند غیر از معانیی را که تو از آیات فهمیده ای، اراده کرده باشد؟ استاد با کمال دقت به پرسش شاگرد گوش داد و گفت: دوباره سؤال خود را تکرار کن. شاگرد سوالش را تکرار کرد. فیلسوف پس از کمی اظهار داشت: آری، ممکن است، خداوند اراده معانیی غیر از معانی ظاهر آیات، داشته باشد زیرا واژه ها و لغت ها دارای احتمالات است. از لحاظ دقت نظر نیز گفته شما پسندیده است. استاد می دانست که شاگرد او توانایی طرح چنین پرسشی را از پیش خود ندارد و این گونه پرسش ها از حدود اندیشه چنین شاگردی بیرون است لذا روی به شاگرد کرد و گفت: تو را سوگند می دهم که حقیقت را بگویی. این مطلب را از کجا یاد گرفته ای؟ شاگرد ابتدا طرح پرسش مذکور را به خود نسبت داد و گفت: این مسأله به ذهنم آمد که از تو بپرسم. استاد جواب او را نپذیرفت و اصرار نمود که حقیقت را بگوید. شاگرد گفت: حقیقت این است که امام حسن عسکری علیه السلام آن را به من یاد داد. فیلسوف گفت: اکنون واقعیت را گفتی، چون چنین پرسشهایی جز از خاندان رسالت شنیده نمی شود. آن گاه فیلسوف که به اشتباهات خویش پی برده بود، فرمان داد تا آتش تهیه نموده و تمام آن چه را که درباره تناقض آیات قرآن نوشته بود به آتش کشید و سوزانید.** ر. ک: داستانهای بحارالانوار 1 / 153 - 150، به نقل از: بحارالانوار 50 / 311، مناقب ابن شهرآشوب 4 / 257.***
و کم من غائب قولا صحیحا - و آفته من الفهم السقیم
متنبّی))