هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 744: پسرم را بازداشت کنید

گویند: مردی پسرش را به نزد قاضی آورد و گفت: جناب قاضی! خواهش می کنم پسرم را بازداشت کنید.
قاضی پرسید: گناه او چیست؟ پدر گفت: گناهش این است که قرآن را حفظ نمی کند. قاضی گفت: اگر حتی دو آیه را نیز بداند، بازداشت نمی شود. سپس قاضی به پسر گفت: بخوان.
پسر خواند: اَلا هُبّی بِصَحنِکَ فَاَصبَحینا.** ترجمه: آهای به چنگ خود بنواز که ما به تو شادیم.*** قاضی خندید. پدر گفت: جناب قاضی! اگر یک آیه دیگر بخواند او را بازداشت نمی کنید؟ سپس پسر مصرع دوم را نیز خواند.** مصرع دوم چنین است: وَ لا تُبقی خُمُورَ الانذَرینا. ترجمه: و از شرابهای اندرین چیزی باقی مگذار.*** آن گاه قاضی دستور بازداشت پدر و پسر هر دو را صادر کرد. **ر. ک: زهر الربیع / 224، درباره شبیه این حکایات ر. ک: اخبار الحمقی و المغفلین / 76.***

حکایت 745: خداحافظی با قرآن

آورده اند که: پیش از آن که عبدالملک مروان به مقام خلافت برسد، همواره ملازم مسجد الحرام بود و به خواندن نماز و تلاوت قرآن مجید مواظبت داشت و به اندازه ای به این کار توجه داشت که او را کبوتر مسجد))** حمامة المسجد*** می گفتند. روزی از روزها در مسجد الحرام نشسته و قرآن کریم را در دامن نهاده بود در این حال ابلاغ خلافت را دریافت نمود بلافاصله قرآن را بر زمین نهاد و گفت: سلام علیک هذا فراق بینی و بینک))** کهف / 78، ترجمه: اینک زمان جدایی من و تو فرا رسیده است. ***اینک از تو خداحافظی می کنم و دیگر میان من و تو جدایی افتاد.** ر. ک: کشکول شیخ بهایی 2/ 101. سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 4 / 295.***

حکایت 746: اسم نوکرتان کاظم نیست!

زندان، تاریک بود و تا چشم به آن عادت نمی کرد، چیزی دیده نمی شد. تازه چشمان اطراف و اکناف را می توانست ببیند که یک جوان عامی ( از عوام الناس) را هم به جمع زندانیان ملحق نمودند.
جوان که علت دستگیری خود را نمیدانست مات و مبهوت پس از این که چشمانش به آن جا و تاریکی اش عادت پیدا کرد، به یکی از زندانیان پناه برده و گفت: جناب! تو را به خدا، آخر گناه من چیست؟ آن جناب فرمود: مؤمن! عنان نفس عاصی قاصر را به دست قهر غضب مده که و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحب المحسنین** آل عمران / 134، ترجمه: و خشم خود را فرو می برند و از خطای مردم در می گذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد.*** جوان عامی که چیزی متوجه نشد، گفت: نه جناب! اسم نوکرتان کاظم نیست، رمضان است.** ر. ک: خواندنی هایی از لابلای گفته ها و نوشته / 81 - 80، (با تصرف و تلخیص).***