هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 743: لمس آیات

ابوبشر، عمروبن عثمان بن قنبر، معروف به سیبویه (متوفای 180 ق) از نحاة مشهور و صاحب کتاب گرانسنگ الکتاب در موضوع علم نحو است. این کتب از بهترین کتاب های جهان در فن خود است در الکتاب سیبویه، به سیصد و چند آیه از قرآن مجید استشهاد شده است. گویند: ابوعثمان مازنی - نحوی معروف عرب - حاضر نشده بود این کتاب را به یکی از اهل ذمه تدریس کند تنها به خاطر این که دست غیر مسلمان آیات قرآن را لمس نکند با توجه به این که پول فراوانی (یکصد دینار) به عنوان حق التدریس به وی پیشنهاد کرده بودند.** ر. ک: خدمات متقابل اسلام و ایران / 511.***

حکایت 744: پسرم را بازداشت کنید

گویند: مردی پسرش را به نزد قاضی آورد و گفت: جناب قاضی! خواهش می کنم پسرم را بازداشت کنید.
قاضی پرسید: گناه او چیست؟ پدر گفت: گناهش این است که قرآن را حفظ نمی کند. قاضی گفت: اگر حتی دو آیه را نیز بداند، بازداشت نمی شود. سپس قاضی به پسر گفت: بخوان.
پسر خواند: اَلا هُبّی بِصَحنِکَ فَاَصبَحینا.** ترجمه: آهای به چنگ خود بنواز که ما به تو شادیم.*** قاضی خندید. پدر گفت: جناب قاضی! اگر یک آیه دیگر بخواند او را بازداشت نمی کنید؟ سپس پسر مصرع دوم را نیز خواند.** مصرع دوم چنین است: وَ لا تُبقی خُمُورَ الانذَرینا. ترجمه: و از شرابهای اندرین چیزی باقی مگذار.*** آن گاه قاضی دستور بازداشت پدر و پسر هر دو را صادر کرد. **ر. ک: زهر الربیع / 224، درباره شبیه این حکایات ر. ک: اخبار الحمقی و المغفلین / 76.***

حکایت 745: خداحافظی با قرآن

آورده اند که: پیش از آن که عبدالملک مروان به مقام خلافت برسد، همواره ملازم مسجد الحرام بود و به خواندن نماز و تلاوت قرآن مجید مواظبت داشت و به اندازه ای به این کار توجه داشت که او را کبوتر مسجد))** حمامة المسجد*** می گفتند. روزی از روزها در مسجد الحرام نشسته و قرآن کریم را در دامن نهاده بود در این حال ابلاغ خلافت را دریافت نمود بلافاصله قرآن را بر زمین نهاد و گفت: سلام علیک هذا فراق بینی و بینک))** کهف / 78، ترجمه: اینک زمان جدایی من و تو فرا رسیده است. ***اینک از تو خداحافظی می کنم و دیگر میان من و تو جدایی افتاد.** ر. ک: کشکول شیخ بهایی 2/ 101. سرگذشت های تلخ و شیرین قرآن 4 / 295.***