هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 742: زندگی و مرگ جاهلانه!

امام المتقین و یعسوب الدین، امیرالمؤمنین - علیه افضل صلوات المصلین - در نهج البلاغه، ضمن خطبه ای را که در آن از مهجور ماندن قرآن شکوه می نمایند چنین فرموده اند: به خدا شکایت می کنم از مردمی که در جهالت زندگی می کنند و با گمراهی می میرند. در میان آن ها کالایی خوارتر از قرآن نیست اگر آن را آن گونه که باید بخوانند و متاعی سودآورتر و گرانبهاتر از قرآن نیست اگر آن را تحریف کنند و در نزد آنان، چیزی زشت تر از معروف و نیکوتر از منکر نیست.** ر. ک: ترجمه نهج البلاغه (دشتی) / 63 - 62، خطبه 17، امام علی علیه السلام در خطبه 147، همین مسایل را با تفصیل بیشتری بیان فرموده اند.***

حکایت 743: لمس آیات

ابوبشر، عمروبن عثمان بن قنبر، معروف به سیبویه (متوفای 180 ق) از نحاة مشهور و صاحب کتاب گرانسنگ الکتاب در موضوع علم نحو است. این کتب از بهترین کتاب های جهان در فن خود است در الکتاب سیبویه، به سیصد و چند آیه از قرآن مجید استشهاد شده است. گویند: ابوعثمان مازنی - نحوی معروف عرب - حاضر نشده بود این کتاب را به یکی از اهل ذمه تدریس کند تنها به خاطر این که دست غیر مسلمان آیات قرآن را لمس نکند با توجه به این که پول فراوانی (یکصد دینار) به عنوان حق التدریس به وی پیشنهاد کرده بودند.** ر. ک: خدمات متقابل اسلام و ایران / 511.***

حکایت 744: پسرم را بازداشت کنید

گویند: مردی پسرش را به نزد قاضی آورد و گفت: جناب قاضی! خواهش می کنم پسرم را بازداشت کنید.
قاضی پرسید: گناه او چیست؟ پدر گفت: گناهش این است که قرآن را حفظ نمی کند. قاضی گفت: اگر حتی دو آیه را نیز بداند، بازداشت نمی شود. سپس قاضی به پسر گفت: بخوان.
پسر خواند: اَلا هُبّی بِصَحنِکَ فَاَصبَحینا.** ترجمه: آهای به چنگ خود بنواز که ما به تو شادیم.*** قاضی خندید. پدر گفت: جناب قاضی! اگر یک آیه دیگر بخواند او را بازداشت نمی کنید؟ سپس پسر مصرع دوم را نیز خواند.** مصرع دوم چنین است: وَ لا تُبقی خُمُورَ الانذَرینا. ترجمه: و از شرابهای اندرین چیزی باقی مگذار.*** آن گاه قاضی دستور بازداشت پدر و پسر هر دو را صادر کرد. **ر. ک: زهر الربیع / 224، درباره شبیه این حکایات ر. ک: اخبار الحمقی و المغفلین / 76.***