هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 739 : هنگام مرگ هارون الرشید

هارون الرشید پنجمین خلیفه مقتدر عباسی و قاتل امام کاظم علیه السلام بود که به سال 193ق در شب شنبه سوم جمادی الثانیه در طوس از دنیا رفت. مورخین می نویسد: وقتی که او در بستر مرگ قرار گرفت و لحظه به لحظه بر شدت بیماریش افزوده می شد یک طبیب حاذق از اهالی طوس که به زبان فارسی سخن می گفت را بر بالینش حاضر نمودند طبیب سفارش کرد که ادرار هارون و ادرار جمع دیگری از بیماران و افراد سالم را نزدش بیاورند.
طبیب شیشه ها را یکی بعد از دیگری وارسی می کرد تا به شیشه هارون رسید و بدون آن که بداند آن شیشه از آن کیست، گفت: به صاحب این شیشه بگویید که وصیتش را بکند چرا که نیرویش مضمحل شده و بنیه اش فرو ریخته است. هارون که از زندگی مأیوس شده و از طرفی خبر مرگ او، شایع شده بود، سوار بر الاغی شد و در حالی که پاهایش در اختیار و کنترلش نبودند به محل دفن خویش رسید. چند عدد کفن خواست و از میان آن ها، آن چه بهتر بود برگزید سپس دستور داد تا قبرش را حفر کنند پس از آماده شدن قبر، نگاهی به آن کرد و این دو آیه را خواند: ما اغنی عنه مالیه هلک عنی سلطانیه **الحاقه، 29 - 28، ترجمه: مال و ثروتم هرگز مرا بی نیاز نکرد قدرت (و سلطنت) من نیز از دست رفت.*** و در همان روز از دنیا رفت. این بود سرانجام دنیای کسی که امپراطور جهان اسلام بود و شمشیرش (به اصطلاح) به عرش می رسید و از طاغوت های برجسته روزگار به شمار می آمد.** ر. ک: داستان های صاحبدلان 2 / 25 - 24، به نقل از: سفینة البحار 1 / 523، (ماده رشد)، تفسیر نمونه 24 / 465 - 464.***

حکایت 740: مِن جارّه!

عبدالله شطیری گوید: ابراهیم قرائت خود را بر اعمش ارایه می نمود در اثنای قرائت آیه ای را نین خواند: قال لِمِن حَولِه اَلا تَستَمِعُونَ.** صحیحش این است: قال لِمَن حَولَهُ اَلا تستَمِعُونَ شعراء/ 25، ترجمه: (فرعون) به اطرافشان گفت: آیا نمی شنوید (آیا مرد - موسی - چه می گوید)؟!*** اعمش گفت: اشتباه خواندی لِمَن حَولَهُ درست است.
ابراهیم گفت: مگر شما خود به ما یاد نداده اید که حرف مِن مابعدش را مجرور می کند.** ر. ک: اخبار الحمقی و المغفلین / 76.***

حکایت 741: مخوان این سوره را ای استاد!

مرحوم شیخ عباس قمی در کتاب منازل الاخرة چنین می فرماید: نقل است که: فضیل بن عیاض که یکی از رجال طریقت است - شاگردی داشت که اعلم شاگردان و محسوب می شده وقتی ناخوش شد، هنگام احتضار فضیل به بالین او آمد و نزد سر او نشست و شروع کرد به خواندن (سوره) یس)). آن شاگرد گفت: مخوان این سوره را ای استاد! پس فضیل ساکت شد و به او گفت: بگو: لا اله الا الله.
گفت: نمی گویم آن را به جهت آن که العیاذ بالله: (پناه بر خدا) من بیزارم از آن. پس به این حال مُرد.
فضیل از مشاهده این حال، بسی در هم شد و به منزل خود رفت و بیرون نیامد. پس او ( شاگرد) را در خواب دید که او را به سوی جهنم می کشند. فضیل از او پرسید که: تو اعلم شاگردان من بودی چه شد که خداوند معرفت را ازتو گرفت و به عاقبت بد مردی؟ گفت: برای سه چیز که در من بود: اول نمامی و سخن چینی دوم حسد بردن)). سوم ان که من علتی ( بیماریی) داشتم و به طبیبی عرضه کرده بودم. او به من گفته بود که در هر سال یک قدح ( کاسه و پیاله) شراب بخور که اگر نخوری این علت ( مرض) در تو باقی خواهد ماند پس من بر حسب قول آن طبیب شراب می خوردم)). به این سه چیز که در من بود عاقبت من بد شد و به آن حال مُردَم.** ر. ک: منازل الاخرة / 24 - 23.***