هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 726: اسم فرعون توی قرآن؟!

آورده اند که: شخصی عامی در کنار شخصی با سواد نشسته بود. با سواد در حال خواندن قرآن بود که به این آیه رسید: إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الاَْرْضِ** قصص / 4، ترجمه: فرعون در زمین برتری جویی کرد.*** آن عامی با شنیدن این آیه گفت: عجب! اسم فرعون را در قرآن نوشته اند! سپس آن ورق قرآن را پاره کرد و انداخت توی توی بخاری و گفت: اسم فرعون نباید توی قرآن باشد.** ر. ک: داستان های مدرس / 176 - 175، به نق از: مدرس در پنج دوره تقنینیه مجلس شورا 1 / 245، مرتکب فعلی حرام شده است.***

حکایت 727 : نمک گندیده!

آورده اند که: مردی فرزند خود را نزد قاضی آورد و گفت: ای مولای من! فرزندم شراب می نوشد و نماز نمی گزارد. قاضی به فرزند گفت: درباره آن چه پدرت گفت، چه می گویی؟ فرزند گفت: پدرم درست نمی گوید چون من نماز می گزارم و شراب نمی نوشم. در این حال، پدر رو به قاضی کرد و گفت: آیا نمازی بدون قرائت سوره ای از قرآن، یافت می شود؟ قاضی خطاب به فرزند گفت: ای پسر! آیا می توانی مقداری از قرآن را قرائت کنی؟ گفت: آری، و قرائت را نیز خوب می دانم. قاضی گفت: پس قدری قرآن بخوان تا من نیز بشنوم. گفت: رَّحمِنِ الرّحیم
علق القلب ربابا - بعد ما شابت و شابا
اءنّ دین الله حق - لاتری فیه ارتیابا** ترجمه: دلم در گرو عشق رباب است پس از آن که هم او پیر شده و هم دل من همانا دین خدا حق است و در آن شک و شبهه ای نمی یابی.***
آنگاه پدر خطاب به قاضی گفت: جناب قاضی! به خدا سوگند فرزندم این دو آیه را نیاموخته مگر دیشب که قرآن یکی از همسایگان ما را دزدیده و این آیات را از روی آن حفظ نموده است! قاضی گفت: خدا شما را بکشد که قرآن را قرائت می کنید ولی بدان عمل نمی کنید!** ر. ک: اخبار الحمقی و المغفلین / 75، زهر الربیع / 114 - 113، درباره نظیر این حکایت ر. ک: محاضرات الادباء 1 / 140.***
هرچه بگندد نمکش می زنند - وای به روزی که بگندد نمک

حکایت 728: گویا این سخن خدا را نشنیده ای!

اصمعی حکایت می کند که: از بیابانی می گذشتم و کیسه ای که مقدار زیادی دینار در آن بود به همراه داشتم. پس از طی مسافتی به زنی اعرابی برخورد کرم و کیسه را به امانت نزد او گذاشتم و از پی کار خود رفتم. پس از مدتی دوباره بازگشتم و کیسه ام را از آن زن طلب نمودم. زن منکر شد و آن را باز پس نداد من آن زن را به نزد پیرمردی که رییس قبیله اش بود، بردم زن در نزد او نیز همچنان بر انکار خود پافشاری می نمود.
پیرمرد گفت: این زن تنها باید قسم یاد کند که کیسه پولی را به امانت از تو نگرفته است.اصمعی گوید: من نیز می دانستم این زن قسم یاد خواهد کرد و از آن امتناع و نکول نمی نماید (تا نوبت به من برسد و من به جای او سوگند بخورم). در نتیجه با قسم خوردن آن زن، کیسه پولم از دست می رفت لذا به فکر چاره افتادم و پس از اندکی اندیشه و تأمل رو به پیرمرد نموده و گفتم: ای شیخ! گویا نشنیده ای که خدای تعالی می گوید:
و لا تقبل لسارقة یمینا - و لو خلفت برب العالمینا** هیچ سوگندی را از زنی که دزدی کرده نپذیر، اگر چه به رب العالمین و پروردگار جهانیان قسم بخورد!***
پیرمرد گفت: راست گفتی ای مرد! سپس آن زن را تهدید کرد به گونه ای که مجبور به اقرار شد و مالم را به من برگرداند.
انگاه پیرمرد روی به من کرده و پرسید: آیه ای که خواندی در کدام سوره بود؟ گفتم: در قول خدای تعالی:
الا هبی بصحنک فاصبحینا - و لا تُبقی خُمورَ الاندرینا!** آهای به چنگ خود بنواز که ما به تو شادیم و از شراب های اندرین چیزی باقی مگذار.***
پیرمرد گفت: سبحان الله! من همیشه گمان می کردم که در انَّا فَتَحنا لَکَ فَتحاً مُبیناً** فتح / 1، ترجمه: ما برای تو (ای پیامبر) پیروزی آشکاری فراهم ساختیم.*** است.** ر. ک: الخزائن/ 5، روضات الجنات 5 / 44، زهر الربیع / 51.***