هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 721: تا شاکت نشوید قرآن نمی خوانم!

یکی از علمای اصفهان می گفت: با عده ای برای حج به مکه مکرمه مشرف شدیم. در مدینه منوره یک نفر از ما، در گذشت. پس از دفن، مجلس ترحیمی تشکیل داده و یکی از قاریان اهل سنت را برای خواندن قرآن به مجلس دعوت کردیم. قاری آمد و نشست اما قرآن نمی خواهند به او گفتیم: بخوان!
گفت: شما مشغول حرف زدن هستید و تا ساکت نشوید قرآن نمیخوانم. همه ساکت شدیم ولی باز دیدیم نمی خواند. گفت: نشستن شما متناسب با مجلس قرآن نیست لذا همه دو زانو نشستیم. دیدیم با قرآن را شروع نمی کند. گفتیم: بخوان!
قاری گفت: هنوز مجلس برای قرائت قرآن مهیا نشده است، زیرا در دست بعضی چای و سیگار مشاهده می شود. چای و سیگار را که کنار گذاشتیم، قاری سنی آیه ای از قرآن را تلاوت کرد و مجلس را ترک نمود. آیه ای را که تلاوت کرد این بود: وَ اذَا قُرِی ءَ القرآنَ فاَستَمِعُوا لَه وَ اَنصِتُوا لَعلَّکُم تُرحَمُونَ** اعراف/ 204*** یعنی: هنگامی که قرآن خوانده می شود به آن گوش فرا دهید و ساکت باشید باشد که مشمول رحمت پروردگار قرار گیرید.** ر. ک: قصه های قرآن / 18 - 17، به نقل از: جهاد با نفس 1 / 223. ***
چو قرآن بخوانند دیگر خموش - به آیات قرآن فرا دار گوش
پیش بینایان خبر گفتن خطاست - کان دلیل غفلت و نقصان ماست
پیش بینا شد خموشی نفع تو - بهر این آمد خطاب انصتوا))

حکایت 722: سرمایه مرجوع

مؤلف کتاب ثمرات الاوراق فی المحاضرات))** تقی الدین محمد بن حجة الحموی القادری.*** گوید: شنیدم که قاضی القضات **اصطلاحی است که معادل امروزین آن ((رئیس قوه قضائیه)) است.*** علاء الدین ابوالبقاء شافعی از منصب خویش در دمشق برکنار و معزول شده بود. پس از مدتی بار دیگر به سمت سابق خود برگشته و به عنوان قاضی القضاة برگزیده شد.در مراسم معارفه ای که در مسجد اموی برگزار شد و بدر الدین شافعی برادر ابوالبقاء - که خود قاضی القضات معصر بود - نیز حضور داشت، شیخ معین الدین الضریر مقری** مقری: استاد قرائت (نه تنها قاری).***پس از استعاذه و بسلمه چنین قرائت نمود:
قالُوا یا اَبانا ما نَبغی هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّت الَینا وَ نَمیرُ اَهلَنا وَ نَحفَظُ اَخانا وَ تَردادُ کَیلَ بَعیرٍ ذالِکَ کَیلٌ یَسیرٌ** یوسف/ 65 ترجمه، گفتند: پدر! ما دیگر چه می خواهیم؟! این سرمایه ماست که به ما باز پس گردانده شده است. و ما برای خانواده خویش مواد غذایی می آوریم و برادرمان را حفظ خواهیم کرد و یک بار شتر زیادتر دریافت خواهیم داشت. این پیمانه (بار) کوچکی است.*** طنین این آیه فضای مسجد اموی دمشق، ترنمی وصف ناپذیر ایجاد نمود که زبان و بیان از توصیف آن عاجز است.** ر. ک: ثمرات الاوراق فی المحاضرات/ 36، (با اندکی تفاوت).***

حکایت 723: نود و نه میش!

آورده اند که: وقتی هارون الرشید را گفتند: ناطقی کنیزکی دارد که مادر ایام مثل حسن صورت و لطف سیرت او نزاده و روی دلربایش با ماه آسمانی برابری میکند. هارون چون بشنید، طینت در باطن او اثر کرده، با خود گفت: چنین کنیزی در زمان خلافت من باشد، چرا از خدمت من باز ماند و دست روزگار او را به دیگری سپارد. در ساعت کس پی ناطقی فرستاد، چون حاضر شد هارون گفت: شنیده ام جاریه شایسته داری، باید او را حاضر کنی چون ناطقی این سخند بشنید مانند بید بر خود بلرزید، با لب خشک و دیده تر به خانه خود رفت چون جاریه خواجه را بدان حال دید گفت: غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد، چه واقع شد که قد صنوبر تو منحنی شده و چهره ارغوانی تو زعفرانی گشته؟ جواب داد: چه از این بدتر باشد. قصه و حال خود باز گشت. کنیزک گفت: باک مدار و اندوه مخور که اگر یار اهل است این کار سهل است مرا به خاطر جمع ( با اطمینان خاطر) پیش خلیفه بفرست. من چنان کنم به فضل خدای - تعالی - که تو از این غم نجات یابی.
ناطقی کنیزک را پیش هارون الرشید فرستاد. چون کنیزک به حضور خلیفه رفت هارون نگاه کرد. در شکل و حسن او حیران ماند و گفت: ای جاریه! شنیده ام که چون باز آواز ازتو به پرواز آید جز دل مستمعان را نرباید. کنیزک در جواب هارون این آیه را خواند: یَزیدُ فی الخَلقِ ما یَشآءُ** فاطر /1.*** یعنی: او (خداوند) هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید. هارون تعجب کرد، گفت: ای جاریه جواب از آیه قرآن می گویی، مگر تو در آیات قرآن استواری؟ جواب داد: یا امیر هذا مِن فَضلِ رَبِّی** نمل / 40*** یعنی: این از فضل پروردگار من است. هارون در گفتار لطیف و روی ظریف او حیران ماند. گفت: ای جاریه چه شود اگر از حُسن صوت خود عشری ( ده آیه) از قرآن ما را بشنوانی. جاریه فی الفور گفت: رَّحمِنِ الرّحیم * اءنّ هذا اَخی لَه تِسع و تِسعُون نَعجَة وَ لیَ نَعجَة واحِدة فَقالَ اَکفِلنیها وَ عَزَّنی فِی الخِطابِ**ص / 23.*** یعنی: به نام خداوند بخشنده بخشایشگر - این برادر من است. او نود و نه میش دارد و من یکی بیش ندارم، اما او اصرار می کند که این یکی را هم به من واگذار. و در سخن بر من غلبه کرده است.
هارون چون این آیه بشنید آب در دیده بگردانید ( بگریست) و حال دل او بدانست. گفت: ای جاریه! معلوم شد که تو خواجه خود را بسیار دوست می داری و قصه دل دل، بر صفحه رخسار می نگاری. جواب داد: اَلَّفَ بَینَ قُلُوبِهِم** انفال / 64.*** یعنی: دلهای آن ها را با هم الفت داد.
پس چون هارون این آیه را بشنید، دلش به درد آمد و گفت: لا تَخافی و لا تَحزَنی انَّا رادُّوهُ اِلیکِ** قصص / 7.*** یعنی: نترس و غمگین مباش که ما او را به تو باز می گردانیم)). در ساعت بفرمود تا خلعت آوردند بدو داد و گفت: ای جاریه پیش خواجه خود برو که دل تو او را می خواهد. پس جاریه نزد خواجه خود برگشت.** ر. ک: کلیات جامع التمثیل / 23 - 21. لطائف الطوائف / 398.***