هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 718: اگر بقیه آیه را خوانده بود گردنش را می زدم!

چنین حکایت کنند که: بدر جمالی از سپهسالاران و پهلوانان و اهل شمشیر و قلم بود. مستنصر فاطمی چون شهرت او را شنید احضارش کرد. چون بدر وارد بارگاه مستنصر شد، قاریی این آیه را خواند: وَ لَقَد نَصَرَکُمَ اللهُ بِبَدرٍ** آل عمران/ 123.*** یعنی: به راستی که خداوند شما را به ( در) بدر یاری کرد)).
و آیه را تا پایان نخواند. مستنصر از هوشمندی قاری خوشوقت شد و گفت: اگر بقیه آیه را خوانده بود گردنش را می زدم. بقیه آیه چنین است: وَ اَنتُم اَذِلَّةٌ** همان.*** یعنی: حال آن که شما خوار و ناتوان بودید)).** ر. ک: مکالمه قرآنی 1 / 40 به نقل از قرآنی پژوهی / 755، وفیات الاعیان 2 / 449، تذکر دو نکته ضروری به نظر می رسد اول این که: قاری مذکور با نخواندن ادامه آیه، ضرافت به خرج داده است صرف نظر از درستی یا نادرستی این عمل، دوم: مناسب خوانی قاری در این که بدر در آیه (که مراد غزوه بدر است) با نام (بدر جمالی) ایهام و مناسبت دارد.***

حکایت 719 : مگس و عرصه سیمرغ

آورده اند که: حاکمی فاطمی هنگامی که مسجد جامع قاهره را بنا نمود پس از مدتی ادعای الوهیت و خدایی کرد و با بذل و بخشش های فراوان مردم را به پرستش خویش فراخواند. در یکی از روزهای گرم تابستان مردم به جهت لبیک گفتن به ندای او اجتماع کرده بودند، به علت گرمی هوا، مگس های بسیاری بر سر و صورت حاکم نشسته و غلامان هر اندازه در صدد دور کردن مگس ها بر می آمدند کاری از پیش نمی بردند** ظاهرا وجه تسمیه ذباب ( مگس) نیز همین است که: کُلّما ُبّ آب یعنی: هر اندازه آن را از خود دور کنند دوباره باز می گردد انگاه بر اثر فرسایش گفتاری ذُبّ آب به ذُباب تبدیل گشته است.*** در این هنگام یکی از قاریان خوش صوت، با صدای بلند و زیبا این آیت را خواند: یَا أَیُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن یَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِن یَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَیْئًا لَّا یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ.** حج / 74 - 73، ترجمه: ای مردم! مثلی زده شده است، به آن گوش فرا دهید: کسانی را که غیر از خدا می خوانید، هرگز نمی توانند مگسی بیافرینند، هر چند برای این کار دست به دست هم دهند. و هرگاه مگس چیزی از آنها برباید، نمی توانند آن را باز پس گیرند! هم این طلب کنندگان ناتوانند، و هم آن مطلوبان (هم این عابدان، و هم آن معبودان). خدا را آن گونه که باید بشناسند نشناختند. خداوند قوّی و شکست ناپذیر است.***
جمعیت، با شنیدن این آیات، دچار اضطراب و از هم گسیختگی شدند و چنان این آیات مؤثر واقع شد که گویی خداوند آن را برای تکذیب ادعای حاکم نازل فرموده بود، حاکم از تخت بر زمین افتاد و از ترس این که مبادا مردم او را بکشند پا به فرار گذاشت.** ر. ک: ثمرات الاوراق فی المحاضرات / 36 - 35.***

حکایت 720: قرائت قرآن نزد نجاشی))

** نجاشی لقب پادشاه حبشه است که اصحمة بن بحر نام داشت وی پیش از فتح مکه به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ایمان آورد.
گویند: هنگامی که خبر وفاتش به پیامبر رسید، پیامبر بر او نماز خواند.***
نخستین مهاجرت به سرزمین حبشه هنگامی آغاز شد که عده ای از مسلمانان تصمیم گرفتند برای رهایی از آزار قریش به منظور فراهم آوردن محیطی آرام برای به پا داشتن شعائر دینی و پرستش خدای یگانه، خاک مکه را ترک گویند و دست از کار و تجارت و فرزند و خویشان بردارند ولی آنان متحیر بودند که چه کنند و به کجا بروند زیرا می دیدند سرتاسر شبه جزیره را بت پرستی فرا گرفته است، با خود اندیشیدند که بهتر آن است که این مطلب را با خود پیا مبر در میان بگذارند. وضع رقت بار مسلمانان کاملاً بر پیامبر روشن بود او خود گر چه از حمایت بنی هاشم برخوردار بود و جوانان بنی هاشم حضرتش را از هر گونه آسیب حفظ می نمودند ولی در میان یاران آن حضرت، کنیز و غلام ، آزاد بی پناه، افتاده بی حامی، فراوان بود و سران قریش لحظه ای از آزار آنها آرام نمی گرفتند. بدین جهت پیامبر در پاسخ مشورت خواهی آن عده فرمود: هرگاه بخاک حبشه سفر کنید بسیار برای شما سودمند خواهد بود زیرا بر اثر وجود یک زمامدار نیرومند و دادگر در آنجا به کسی ستم نمی شود ، و آنجا خاک درستی و پاکی است و شماها می توانید در آن خاک بسر ببرید تا خدا فرجی برای شما پیش آورد)).
کلام نافذ پیامبر اسلام چنان مؤثر افتاد که چیزی نگذشت که آن هایی که آمادگی بیشتر داشتند بار سفر بسته و بدون اینکه بیگانگان و مشرکان آگاه شوند، شبانه برخی پیاده و برخی سواره، راه بندر جده را در پیش گرفتند مجموع آنها در این نوبت ده یا پانزده نفر بود و در میان آنها چهار زن مسلمان نیز دیده می شد.
بندر جده بسان امروز یک بندر معمور بازرگانی بود و از حسن تصادف دو کشتی تجاری آماده حرکت به حبشه بود. مسلمانان از ترس تعقیب قریش آمادگی خود را برای مسافرت اعلام کردند و با پرداخت نیم دینار با کمال عجله سوار کشتی شدند خبر مسافرت و مهاجرت عده ای از مسلمانان به گوش سران مکه رسید ، فوراً گروهی را مأمور کردند که آنها را به مکه بازگردانند ولی مأموران موقعی رسیدند که کشتی سواحل جده را ترک گفته بود.
تاریخ مهاجرت این گروه در ماه رجب سال پنجم بهثت بود. به دنبال این هجرت ، مهاجرت گروهی دیگر از مسلمانان به وقع پیوست که پیشاپیش آنها جعفر بن ابیطالب ( پسرعموی پیامبر اکرم) قرار داشت این هجرت - که هجرت دوم به شمار می آمد - برخلاف هجرت نخستین گروه، در کمال آزادی صورت گرفت بدین جهت عده ای از مسلمانان موفق شدند که زنان و فرزندان خود را نیز به همراه ببرند. به گونه ای که آمار مسلمانان در خاک حبشه دست کم به هشتاد و سه نفر رسید.
مسلمانان مهاجر حبشه را آن گونه که پیامبر اکرم توصیف فرموده بود، سرزمین آباد و محیطی آرام و توأم با آزادی یافتند. و ام سلمه همسر ابی سلمه که بعدها افتخار همسری پیامبر خدا را نیز کسب نمود در باره آنجا چنین می گوید:
وقتی در کشور حبشه سکونت گزیدیم ، در حمایت بهترین حامی قرار گرفتیم. آزاری از کسی نمی دیدیم ، و سخن بدی از کسی نمی شنیدیم)).
هنگامی که خبر آزادی و راحتی مسلمانان در سرزمین حبشه به گوش سران مکه رسید آتش کینه در دل آنها افروخته شد ، و از نفوذ مسلمانان در حبشه به وحشت افتادند زیرا خاک حبشه برای مسلمانان بصورت یک پایگاه محکم در آمده بود. بدین جهت سران دارالندوه))** محلی بود در کنار کعبه که قریش در آن جا پیراموش مشکلات خود به شور و مشورت می پرداختند.*** انجمنی تشکیل داده و نظر دادند که نمایندگانی به دربار حبشه بفرستند ، و برای جلب نظر شاه ( نجاشی) و وزیران او، هدایای مناسبی ترتیب دادند تا از این راه بتوانند ، در دل شاه برای خویش جائی باز کنند سپس مسلمانان مهاجر را به بلاهت و نادانی و شریعت سازی متهم نمایند. برای اینکه نقشه آنها هر چه زودتر و بهتر به نتیجه برسد از میان خود دو کار آزموده حیله گر و کار کشته را - که بعدها یکی از آن دو، بازیگر میدان سیاست گردید - برگزیدند. قرعه بنام عمرو عاص (روباه میدان سیاست) و عبدالله بن ربیعه افتاد. رئیس دارالندوه به آن دو دستور داد که پیش از آنکه با زمامدار حبشه ملاقات کنید هدایا و تحفه های وزیران را تقدیم دارند و قبلاً با آنها به گفتگو بپردازند و نظر آنها را جلب کنند تا به هنگام ملاقات با پادشاه، درخواست های آن دو را تصدیق کنند نامبردگان پس از اخذ این دستور رهسپار حبشه شدند.
وزیران حبشه با نمایندگان قریش روبرو شدند. نمایندگان، پس از تقدیم هدایای مخصوص به آنها چنین گفتند : گروهی از جوانان تازه به دوران رسیده ما، دست از روش نیاکان خود بر داشته اند و آئینی که بر خلاف آئین ما و شما است، اختراع نموده اند و اکنون در کشور شما به سر می برند ، سران و اشراف قریش جداً از پیشگاه پادشاه حبشه تقاضا دارند که هر چه زودتر دستور اخراج و طرد آنها را صادر نمایند و ضمناً خواهش می کنیم که در شرفیابی به حضور حضرت پادشاه هیئت وزیران با ما مساعدت نمایند و از آنجا که از عیوب ، و وضع این عده بهتر آگاهیم بسیار مناسب است که اصلاً در این باره با آنها گفتگو نشود و رئیس مملکت با آنها نیز روبرو نگردد)).
اطرافیان آزمند و نزدیک بین ، قول مساعد دادند . فردای آنروز ، به دربار پادشاه حبشه بار یافتند و پس از عرض ادب و تقدیم هدایا ، پیام قریش را چنین بیان داشتند:
زمامدار محترم حبشه ! گروهی از جوانان تازه به دوران رسیده و سبک مغز ما ، دست از روش نیاکان و اسلاف خود کشیده ، و به نشر آئین دیگری اقدام نموده اند که نه با آئین رسمی کشور حبشه تطبیق می کند و نه با آئین پدران و نیاکان خود آنها. این گروه اخیراً به این کشور پناهنده شده اند ، و از آزادی این مملکت سوء استفاده می کنند بزرگان قوم آنها ، از پیشگاه ملوکانه درخواست می نمایند که حکم اخراج آنان را صادر فرمایند تا به کشور خود بازگشت کنند ...))
همین که سخنان نمایندگان قریش به این نقطه منتهی گشت، صدای وزیران که در حاشیه سریر سلطنتی نشسته بودند ، بلند شد. همگی به حمایت از نمایندگان قیام نموده و گفتار آنان را تصدیق کردند . ولی شاه دانا و دادگر حبشه در حالی با حاشیه نشینان خود مخالفت نمود و گفت : هرگز این کار عملی نیست ، من گروهی را که به خاک و کشورم پناهنده شده اند ؛ بدون تحقیق به دست این دو نفر نمی سپارم.
بایست از وضع و حال این پناهندگان تحقیق به عمل آید و پس از بررسی کامل ، هرگاه گفتار این دو نماینده در باره آنها صحیح و راست باشد در این صورت آنها را به کشور خودشان باز می گردانم ، و اگر سخنان آنان در حق این گروه واقعیت نداشته باشد ، هرگز حمایت خود را از آنها دریغ نمی کنم و بیش از پیش ، آنها را کمک می کنم.
سپس مأمور مخصوص دربار ، بدنبال مسلمانان مهاجر رفت و بدون کوچکترین اطلاع قبلی ، آنها را به دربار احضار نمود. جعفر بن ابیطالب سخنگوی جمعیت با شاه نصرانی حبشه معرفی گردید برخی از مسلمانان نگران بودند که در این باره، سخنگوی جمعیت با شاه نصرانی حبشه چگونه سخن خواهد گفت. برای رفع هر گونه نگرانی ، جعفر بن ابیطالب خطاب به آنان گفت: من آنچه را از راهنما و پیامبر خود شنیده ام بدون کم و زیاد، خواهم گفت.
نجاشی زمامدار حبشه رو به جعفر کرده و گفت: چرا از آئین نیاکان خود دست بر داشته اید و به آئین جدید که نه با دین ما تطبیق می کند ، و نه با کیش پدران خود ، گرویده اید؟ جعفر بن ابیطالب چنین در پاسخ گفت: ما گروهی بودیم نادان و بت پرست، از مردار** حیوانی که بر اساس موازین شرعی ذبح نشده باشد.*** اجتناب نمی کردیم، پیوسته به دنبال کارهای زشت بودیم. همسایه پیش ما احترامی نداشت. ضعیف و افتاده، محکوم زورمندان بود. با خویشاوندان خود به ستیزه و جنگ بر می خاستیم، روزگاری بدین منوال بودیم تا اینکه یک نفر از میان ما که سابقه درخشانی در پاکی و درستکاری داشت،** تا بدان حد که او در زمان قبل از اسلام با لقب امین شناخته می شد و وی را محمد امین می نامیدند.*** بر خاست و به فرمان خدا ما را به توحید و یکتاپرستی دعوت کرد** و فرمود: قولوا لا اله الا الله تفلحوا بگویید (و پای بند شوید) که خدایی جز الله شایسته عبودیت و پرستش نیست تا رستگار شوید.*** و ستایش بتان را نکوهیده شمرد ، و دستور داد در ردّ ( ادای) امانت بکوشیم و از ناپاکیها اجتناب ورزیم و با خویشاوندان و همسایگان خوش رفتاری نمائیم، از خونریزی و آمیزشهای نامشروع، شهادت دروغ ، خیانت در اموال یتیمان و نسبت دادن زنان به کارهای زشت ، دور باشیم.
به ما دستور داد تا نماز بخوانیم ، روزه بگیریم و مالیات ثروت خود را بپردازیم. ما به او ایمان آورده و به ستایش و پرستش خدای یگانه قیام نمودیم و آنچه را حرام شمرده بود، حرام شمرده ، و حلالهای او را حلال دانستیم ، ولی قریش در برابر ما قیام کردند و روز و شب ما را شکنجه نمودند تا از آئین خود دست برداریم و بار دگر سنگها و گلها را بپرستیم ، گرد خبائث و زشتیها برویم. ما مدتها در برابر آنان مقاومت نمودیم تا آنکه تاب و توانائی ما به اتمام رسید. برای حفظ آئین خود ، از مال و زندگی دست شسته، به خاک حبشه پناه آوردیم. آوازه دادگری زمامدار حبشه، بسان آهن ربا ما را به سوی خود کشانید ، و اکنون نیز به دادگری او اعتماد کامل داریم.
بیان شیرین و سخنان دلنشین جعفر به قدری موثر افتاد که شاه در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود ، از او خواست تامقداری از کتاب آسمانی پیامبر خود را بخواند. جعفر، آیاتی چند از سوره مبارکه مریم را قرائت نمود و به خواندن آیات این سوره ادامه داده و نظر اسلام را درباره پاکدامنی حضرت مریم علیهاالسلام و موقعیت عیسی علیه السلام، روشن ساخت. هنوز آیات سوره به آخر نرسیده بود که صدای گریه شاه و اسقف ها بلند شد ، و قطرات اشک، محاسن آنان و نیز کتابهایی را که در برابر آنها باز بود، تر نمود.** برای استفاده بیشتر ر. ک: سوره مائده / 83 - 82.***
پس از مدتی، سکوت مجلس را فرا گرفت، و زمزمه ها خاموش شد. شاه به سخن در آمد و گفت : گفتار پیامبر اینان و آنچه را که عیسی آورده است از یک منبع نور سرچشمه میگیرند . بروید ، من هرگز اینان را به شما تسلیم نخواهم کرد)).
این مجلس بر خلاف آنچه وزیران و نمایندگان قریش تصور می کردند ، بر ضرر آنان تمام شد و دیگر روزنه امیدی باقی نماند.** ر. ک: فروغ ابدیت 1 / 316 - 309، (با تصرف و تلخیص).***