هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 717: تر و خشک!

نقل است که: میرزا وحید از جمله مشاهیر شعراء و وزیر مقتدر پادشاه** در کتاب رنگارنگ 2 / 495 آمده است که: میرزا وحید وزیر المقتدر بالله عباسی بود.*** بود و صاحب ثروت و دولت بسیار و خداوند اولاد بسیار به او عطا فرموده بود و نظر به قرب او به سلطان در نظر مردم مُهاب و معزز بود و همیشه نسبت به قرآن به خلاف ادب گفتگو می نمود و بر آیات بحث و اعتراض می کرد.
روزی در مجمع عام که جمعی از علماء و طلبه نیز حاضر بودند، گفت که: خدا در قرآن می فرماید: وَ لا رَطبٍ وَ لا یابِسٍ الا فِی کتابٍ مُّبینٍ** انعام / 59 ترجمه: و نه هیچ تر و خشکی وجود دارد جز این که در کتابی آشکار [ در کتاب علم خدا] ثبت است)).*** و من نیز یکی از رطب و یابس [تر و خشک ]هستم و حال آن که ذکر من مطلقا در قرآن نشده، هیچ یک از حضار در جواب او سخنی نتوانست گفت. یکی از فقرای طلبه که در صف نعال **صف نعال: درگاه و پایین مجلس.*** نشسته بود گفت: میرزا چرا ذکر شما در قرآن نشده، و حال آن که چند آیه در خصوص شما نازل شده، هرگاه مرخص فرمایید بخوانم. گفت: بخوان.
گفت: اعوذ بالله مِنَ الشَّیطَان الرَّجیم ذَرْنِی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِیدًا * وَ جَعَلْتُ لَهُ مَالًا مَّمْدُودًا * وَ بَنِینَ شُهُودًا * وَ مَهَّدتُّ لَهُ تَمْهِیدًا * ثُمَّ یَطْمَعُ أَنْ أَزِیدَ * کَلَّا إِنَّهُ کَانَ لاِیَاتِنَا عَنِیدًا * سَأُرْهِقُهُ صَعُودًا * إِنَّهُ فَکَّرَ وَ قَدَّرَ * فَقُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ قُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ نَظَرَ * ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ * ثُمَّ أَدْبَرَ وَاسْتَکْبَرَ * فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ * إِنْ هَذَا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ * سَأُصْلِیهِ سَقَرَ * وَ مَا أَدْرَاکَ مَا سَقَرُ * لَا تُبْقِی وَ لَا تَذَرُ * لَوَّاحَةٌ لِّلْبَشَرِ * عَلَیْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ))** مدثر 30 - 11، ترجمه: مرا با کسی که او را خود به تنهایی آفریده ام واگذار! همان کسی که برای او مال گسترده ای قرار دادم. و فرزندانی که همواره نزد او (و در خدمت او) هستند.
و وسایل زندگی را از هر نظر برای وی فراهم ساختم. باز هم طمع دارد که بر او بیفزایم. هرگز چنین نخواهد شد؛ چرا که او نسبت به آیات ما دشمنی می ورزد.
و به زودی او را مجبور می کنم که از قلّه زندگی بالا رود (سپس او را به زیر می افکنم). او (برای مبارزه با قرآن) اندیشه کرد و مطلب را آماده ساخت. مرگ بر او باد! چگونه (برای مبارزه با حق) مطلب را آماده کرد. باز هم مرگ بر او، چگونه مطلب (و نقشه شیطانی خود را) آماده نمود.
سپس نگاهی افکند، بعد چهره درهم کشید و عجولانه دست به کار شد؛ سپس پشت (به حقّ) کرد و تکبّر ورزید، و سرانجام گفت: این (قرآن) چیزی جز افسون و سحری همچون سحرهای پیشینیان نیست. این فقط سخن انسان است (نه گفتار خدا).
(امّا) بزودی او را وارد سَقَر [دوزخ ] می کنم و تو نمی دانی سقر چیست.
(آتشی است که) نه چیزی را باقی می گذارد و نه چیزی را رها می سازد. پوست تن را به کلّی دگرگون می کند. نوزده نفر (از فرشتگان عذاب) بر آن گمارده شده اند.***
گویند: به مجرد شنیدن این آیات لرزه بر اندام میرزا وحید افتاده و رنگ او زرد شده و تب شدیدی بر وی عارض شد و بعد از سه روز وفات یافت.** ر. ک: الخزائن/ 45 - 44، رنگارنگ 2 / 496 - 495، نکته: با توجه به این که نام این شخص وحید بوده و این کلمه تنها یک بار در قرآن به کار رفته (سوره مدثر آیه 11) و با توجه به مطالب دیگری که در این حکایت آمده و شرح حال او، باید به فردی که این آیات را در جواب میرزا وحیدقرائت کرده، احسنت و آفرین گفت و شاید بتوان ادعا نمود که هیچ آیه دیگری از آیات قرآن - در این حادثه - تا بدین حد مؤثر واقع نمی شد.***

حکایت 718: اگر بقیه آیه را خوانده بود گردنش را می زدم!

چنین حکایت کنند که: بدر جمالی از سپهسالاران و پهلوانان و اهل شمشیر و قلم بود. مستنصر فاطمی چون شهرت او را شنید احضارش کرد. چون بدر وارد بارگاه مستنصر شد، قاریی این آیه را خواند: وَ لَقَد نَصَرَکُمَ اللهُ بِبَدرٍ** آل عمران/ 123.*** یعنی: به راستی که خداوند شما را به ( در) بدر یاری کرد)).
و آیه را تا پایان نخواند. مستنصر از هوشمندی قاری خوشوقت شد و گفت: اگر بقیه آیه را خوانده بود گردنش را می زدم. بقیه آیه چنین است: وَ اَنتُم اَذِلَّةٌ** همان.*** یعنی: حال آن که شما خوار و ناتوان بودید)).** ر. ک: مکالمه قرآنی 1 / 40 به نقل از قرآنی پژوهی / 755، وفیات الاعیان 2 / 449، تذکر دو نکته ضروری به نظر می رسد اول این که: قاری مذکور با نخواندن ادامه آیه، ضرافت به خرج داده است صرف نظر از درستی یا نادرستی این عمل، دوم: مناسب خوانی قاری در این که بدر در آیه (که مراد غزوه بدر است) با نام (بدر جمالی) ایهام و مناسبت دارد.***

حکایت 719 : مگس و عرصه سیمرغ

آورده اند که: حاکمی فاطمی هنگامی که مسجد جامع قاهره را بنا نمود پس از مدتی ادعای الوهیت و خدایی کرد و با بذل و بخشش های فراوان مردم را به پرستش خویش فراخواند. در یکی از روزهای گرم تابستان مردم به جهت لبیک گفتن به ندای او اجتماع کرده بودند، به علت گرمی هوا، مگس های بسیاری بر سر و صورت حاکم نشسته و غلامان هر اندازه در صدد دور کردن مگس ها بر می آمدند کاری از پیش نمی بردند** ظاهرا وجه تسمیه ذباب ( مگس) نیز همین است که: کُلّما ُبّ آب یعنی: هر اندازه آن را از خود دور کنند دوباره باز می گردد انگاه بر اثر فرسایش گفتاری ذُبّ آب به ذُباب تبدیل گشته است.*** در این هنگام یکی از قاریان خوش صوت، با صدای بلند و زیبا این آیت را خواند: یَا أَیُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ لَن یَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِن یَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَیْئًا لَّا یَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ مَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ.** حج / 74 - 73، ترجمه: ای مردم! مثلی زده شده است، به آن گوش فرا دهید: کسانی را که غیر از خدا می خوانید، هرگز نمی توانند مگسی بیافرینند، هر چند برای این کار دست به دست هم دهند. و هرگاه مگس چیزی از آنها برباید، نمی توانند آن را باز پس گیرند! هم این طلب کنندگان ناتوانند، و هم آن مطلوبان (هم این عابدان، و هم آن معبودان). خدا را آن گونه که باید بشناسند نشناختند. خداوند قوّی و شکست ناپذیر است.***
جمعیت، با شنیدن این آیات، دچار اضطراب و از هم گسیختگی شدند و چنان این آیات مؤثر واقع شد که گویی خداوند آن را برای تکذیب ادعای حاکم نازل فرموده بود، حاکم از تخت بر زمین افتاد و از ترس این که مبادا مردم او را بکشند پا به فرار گذاشت.** ر. ک: ثمرات الاوراق فی المحاضرات / 36 - 35.***