هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 701: دو ایمان متفاوت

نقل است که: یحیی بن معاد رازی - یکی از عرفا - یک روز بدین آیت برسید که: آمَنّا برَبِّ العالَمینَ** اعراف / 121، شعراء/ 47، ترجمه: (ساحران فرعون گفتند:) ما به پروردگار جهانیان ایمان آورده ایم.***
گفت: ایمان یک ساعته** نکته: شاید مراد از ساعت در این جا، لحظه باشد همانند این حدیث تفکر ساعة خیر من عبادة سبعین سنة یعنی: یک لحظه اندیشیدن، بهتر از عبادت هفتاد ساله است.*** از محو کردن کفر دویست ساله عاجز نیامد، ایمان هفتاد ساله از محو کردن گناه هفتاد ساله کی عاجز آید؟** ر. ک: تذکرة الاولیاء/ 398.***

حکایت 702: یکی از دو نیکی

شیخ اجل سعدی چنین گوید: سر مار بدست دشمن بکوب که: از احدی الحسنیین** توبه / 52، ترجمه: یکی از دو نیکی (یا پیروزی یا شهادت).*** خالی نباشد، اگر این غالب آمد مار کشتی و گر آن، از دشمنی رستی.
بروز معرکه ایمن مشو زخصم ضعیف - که مغز شیر بر آرد چون دل زجان برداشت** ر. ک: گلستان سعدی، باب هشتم.***

حکایت 703: جواب لطیف معلم قرآن

آورده اند که: امیر نصر احمد سامانی را، معلمی بود که در آن وقت که او خرد بود او را قرآن تعلیم کردی و چوب بسیار زدی و امیر نصر پیوسته گفتی که هرگاه به پادشاهی رسم سزای این معلم بکنم چون امیر نصر به پادشاهی رسید شبی تفکر می کرد از آن معلم خودش یاد آمد همه شب در اندیشه انتقام او می بود خادمی را بفرمود که از بستان ده چوب آبی ( چوب درخت به) بیار. و خادمی دیگر را فرمود: که استاد را حاضر کن. برفت و معلم را بطلبید معلم از وی پرسید که سلطان چه کرد و از مَنَش چون یاد آمد؟ خادم گفت: غلامی را فرمود که از بستان ده چوب آبی بیارند و مرا گفت: تو برو و معلم را حاضر کن. معلم دانست که در بند انتقام وی است. در راه که می آمد به دکان میوه فروشی برگذشت درستی ( سکه ای) بداد و از وی آبی ( میوه به) خوب بستد و در آستین کرد و چون پیش امیر نصر آمد (امیر) از آن چوب آبی یکی برگرفت و بجنبانید و گفت: در این چه می گویی؟ معلم دست در آستین کرد و آن آبی بیرون کشید و گفت: زندگانی پادشاه دراز باد، این میوه بدین لطیفی از وی زاده است.
سلطان چون این لطف ( سخن لطیف) از وی بدید به غایت خوشش آمد و او را تشریف ( جامه نو، خلعت) فاخر فرمود و او را مشاهره ( مزد و حقوق ماهیانه) معین کرد و در مدت حیات وی زندگانی در فراغت و خوشدلی گذرانید.** ر. ک: جوامع الحکایات و لوامع الروایات / 150 - 149، (با اندکی تصرف) حکایت مذکور در این کتاب با عنوان جواب لطیف آمده است.***
پادشاهی پسر به مکتب داد - لوح سیمینش بر کنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر - جور استاد به زمهر پدر
سعدی