هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 698: حداد

محمد عوفی** نور الدین محمد بن محمد بن یحیی بن طاهر بن عثمان العوفی البخاری الحنفی از فضلاء اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم هجری است. کتاب جوامع الحکایات و لوامع الروایات و همچنین لباب الالباب از اوست.*** در کتاب خویش لباب الالباب چنین می نویسد: روزی در حضرت ( حضور) شاهزاده از استاد خود بهاء الدین امیر عمید پرسید که: کدام بزرگ تر است از این دو؟ گفت: فلان را با فلان چه نسبت لا یُقاسُ الملائکَةُ بالحدَّادِینَ شاهزاده پرسید که: این سخن چه بود؟ گفت: ملائکه را به آهنگران چه نسبت. گفت: این چه سخن باشد که با حداد ( آهنگر) نسبت ندارد، با فَهّاد ( صاحب یوزپلنگها) و قرّاد ( صاحب میمون ها) هم نسبت ندارند. همانا میر عمید را این معنی معلوم نبود و سبب این مثل به سمع او نرسیده، در آن اندیشه بماند و در آن مجلس از هر کس پرسید. بنده ( محمد عوفی) آن جا حاضر بود، خدمت کرد و اجازت خواست که اگر فرمان بود تقریر کرده آید که پیش از آن که بگویی اختلاف میان این جماعت در آن است که مراد از این حدادین آهنگران است یا معنی دیگر باری به همه حال آهنگران نیست پس بنده ( محمد عوفی) گفت: قول ابوبکر است رضی الله عنه چون این آیت نازل شد لَوّاحة للبَشَرِ عَلَیها تِسعةَ عَشَرَ** مدثر / 30 - 29، ترجمه: (آتشی است که) پوست تن را به کلی دگرگون می کند. نوزده نفر (از فرشتگان عذاب) بر آن گمارده شده اند.*** ابوالاشد که از منکران عرب و متکبران بی ادب بود گفت: انا کفی ثمانیة عشر فاکفونی کلکم واحداً گفت: از آن نوزده زبانیه ( مأموران دوزخ) که بر در دوزخ باشند، من هژده ( هجده) را کفایت کنم شما به جمله (به تمامی) عرب یکی را کفایت کنید. چون امیرالمؤمنین و خلیفه رسول رب العالمین ابوبکر رضی الله عنه، این سخن بشنید بر زبان راند لا یقاس الملائکة بالحدادینَ یعنی ملائکه معصوم را با دربانان عهد ( زمانه، دنیا) قیاس نتوان کرد و حداد))، بواب ( دربان) را خوانند از بهر ( به دلیل) آن که معنی حد))، منع است و بواب مانع است مر مردمان را از در آمدن سرای و چون این فصل تقریر افتاد، بر آن احماد ارزانی داشت ( آن را ستود) و الطاف پادشاهانه فرمود.** ر. ک: تذکرة لباب الالباب محمد عوفی 1 / 94.***

حکایت 699: آیتی از قرآن و رحمتی از سلطان!

سعدی علیه الرحمه در گلستان چنین حکایت کند:
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالت نومیدی، ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن، که گفته اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.
وقت ضرورت چو نماند گریز - دست بگیرد سر شمشیر تیز
اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ - کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلبِ
ملک پرسید: چه می گوید؟ یکی از وزرای نیک محضر گفت: ای خداوند! همی گوید: وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ** آل عمران / 134.*** یعنی: (پرهیزگاران آنانند که)... و خشم خود را فرو می برند و از خطای مردم در می گذرند. ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت.
وزیر دیگر که ضدّ او [وزیر نیک محضر] بود، گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت [محضر ]پادشاهان، جز به راستی سخن گفتن، این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت!
ملک، روی ازین سخن در هم آمد و گفت: آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا، زین راست که تو گفتی، که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی [خباثت ] و خردمندان گفته اند: دروغی مصلحت آمیز به [بهتر است ] که راستی فتنه انگیز.
هر که شاه آن کند که او گوید - حیف باشد که جز نکو گوید** ر. ک: گلستان سعدی، باب اول، حکایت اول.***

حکایت 700: می نگویم که طاعتم بپذیر

شیخ اجل سعدی در گلستان چنین حکایت کند:
درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی مالید و می گفت یا غفور** غفور: آمرزنده، این لفظ در قرآن کریم 91 بار تکرار شده است.*** یا رحیم** رحیم: مهربان، این لفظ در قرآن کریم 115 بار تکرار شده که یک مورد آن (توبه/ 128) از صفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است.*** تو دانی که از ظلوم و جهول** برگرفته از آیه وَ حَملَها الانسانُ انَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً احزاب / 73، ترجمه: (ما امانت را بر اسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشتیم آنهااز حمل آن سر بر تافتند و از آن هراسیدند) اما انسان آن را بر دوش کشید او بسیار ظالم و جاهل بود.*** چه آید.
عذر تقصیر خدمت آوردم - که ندارم به طاعت استظهار
عاصیان از گناه توبه کنند - عارفان از عبادت استغفار
عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت ( کالا) من بنده، امید آورده ام، نه طاعت و به دریوزه ( گدایی) آمده ام نه به تجارت.
اِصْنَعْ بی ما اَنتَ اهْلُه.** با من، آنگونه که شایسته توست رفتار کن. و لا تصنع بی ما انا اهله: و آن گونه که شایسته من است با من رفتار کن.***
بر در کعبه سائلی دیدم - که همی گفت و می گرستی خوش
می نگویم که طاعتم بپذیر - قلم عفو بر گناهم کش** ر. ک: گلستان سعدی، باب دوم، حکایت دوم.***