هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 689: ای خاک درت تاج سرم!

یحیی معاد رازی - یکی از عرفا - می گفت: الهی! مر موسی کلیم را و هارون عزیز را به نزدیک فرعون طاغی باغی فرستادی و گفتی: سخن با او آهسته بگویید)).** فَقولآ لَهُ قَولاً سَدیداً، طه / 44.***
الهی! این لطف تو است با کسی که دعوی خدایی کرد. خود لطف تو چگونه بُوَد با کسی که بندگی تو را از میان جان می کند؟ و گفت: الهی! لطف و حلم تو با کسی که اَنَا رَبُّکُم الاعلی **نازعات/ 24، ترجمه: (فرعون گفت:) من پروردگار برتر شما هستم)). درباره مشابه این آیه ر. ک: قصص / 38.*** گوید، این است؛ لطف و کرم تو با کسی که سبحانَ رَبِّیَ الاعلَی** ((پاک و منزه است پرورگار بلندمرتبه من)).*** گوید، که داند که چه خواهد بود؟** ر. ک: تذکرة الاولیاء/ 409.***
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم - لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم
حافظ))

حکایت 690: چوپان دروغگو

شیخ اجل سعدی چنین گوید: دروغ گفتن بضربت لازم ( شمشیر) ماند که اگر نیز جراحت درست شود، نشان ( جای زخم) بماند؛ چون برادران یوسف که به دروغی موسوم ( نشان دار، نامور) شدند** درباره دروغگویی برادران حضرت یوسف علیه السلام ر. ک: یوسف / 18 - 17. ***نیز براست گفتن ایشان **اشاره است به آیه 81 و 82 سوره مبارکه یوسف.*** اعتماد نماند قالَ بَل سَوَّلَت لَکُم انفُسُکُم امراً. **یوسف / 83، ترجمه: (یعقوب) گفت: (هوای) نفس شما، مسأله را چنین در نظرتان آراسته است.***
یکی را که عادت بود راستی - خطایی رود در گذارند ازو
وحر نامور شد به قول دروغ - دگر راست باور ندارند از او** ر. ک: گلستان سعدی، باب هشتم.***

حکایت 691: سخنگوی و گوی سخن

شیخ اجل مصلح الدین سعدی شیرازی در گلستان چنین حکایت همی کند و گوید:
در جامع بعلبک** جامع بعلبک: مسجد آدینه بعلبک و بعلبک نام شهری است در شام.*** وقتی کلمه ای (چند) همی گفتم به طریق وعظ با جماعتی (طایفه ای) افسرده دل مرده، ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده. دیدم که نفسم در نمی گیرد ( تأثیر نمی کند) و آتشم در هیزم تر اثر نمی کند، دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری** آینه داری: آرایشگری، آینه نگه داشتن مقابل عروس.*** در محلت کوران و لیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز. در معانی این آیت که: وَ نَحن اَقرَبُ الیه مِنْ حَبل الورید** قاف/ 116، ترجمه: و ما به او ( انسان) از رگ قلبش نزدیک تریم.*** سخن به جایی رسانیده (رسیده بود) که گفتم (می گفتم):
دوست نزدیک تر از من به من است - وینت مشکل** وین عجب تر.*** که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که - در کنار من و من مهجورم
من از شرابه این سخن مست و فُضاله (فضله) قدح در دست،** یعنی: هنوز قسمتی از سخنم باقی مانده بود.*** که که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان (خادمان) مجلس به جوش. گفتم: ای سبحان الله! دوران** جمع دور یعنی: افرادی که در مناطق دور به سر می برند. (این نکته را از این جهت یادآور شدیم که مبادا کسی کلمه دوران را در متن فوق به شکل دوران مترادف دوره - تلفظ کند و آن را بی معنی بیابد).*** با خبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور.
فهم سخن چون نکند مستمع - قوت طبع از متکلم مجوی
فسحت میدان ارادت بیار - تا بزند مرد سخنگوی گوی** ر. ک: گلستان سعدی. 59، باب دوم (در اخلاق درویشان) حکایت یازدهم.***
اءنَّک لَغَویٌّ مُبینَ.** قصص / 18، ترجمه: تو آشکارا انسان (ماجراجو و) گمراهی هستی. ر. ک: کشکول شیخ بهایی 1 / 283 - 282 . زهر الربیع / 34. ربیع الابرار 1 / 647.***