هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 678 : تزیین با آیات قرآن

بهاء الدین بحری روایت کرده که: روزی حضرت مولانا ( جلال الدین رومی) - علیه سلام الله و تحیاته - در مدرسه نشسته بود. از ناگاه ملک الشعرآء امیربهاء الدین قانعی - که خاقانی زمان بود - با جماعت اکابر به زیارت خداوندگار ( مولانا) درآمدند؛ بعد از مقالات بسیار و اجوبه و اسئله بی شمار، قانعی گفت که: بنده سنایی را هرگز دوست نمی دارم، از آنک مسلمان نبود.
فرمود که: چه معنی که مسلمان نبود؟ گفت: از برای انک آیات قرآن مجید را در اشعار خود تضمین کرده است و قوافی ساخته. حضرت مولانا به حدَت تمام قانعی را در هم شکسته، فرمود که: خَمش کن!** ساکت و خاموش باش. ***چه جای مسلمانی، که اگر مسلمانی عظمت او را دیدی کلاه از سرش بیفتادی! مسلمان تویی و هزاران همچون تو؟ و از کونین ( دو جهان هستی) مسلم ( مسلمان) بود و کلام خود را که شارح اسرار قرآن است، هم بدان صورت زیب ( زینت) داد که: اَخَذْنا مِنَ البَحرِ وَ اَهرَقنا عَلَی البَحرِ** از دریا برگرفتیم و بر دریا بریختیم.*** و تو این حکمت را ندانی و نخوانده ای، از آنک به ظاهر قانعی. و گفت:
اصطلاحاتی است مر ابدال را - که نباشد زان خبر اقوال را
زان نماید این حقایق ناتمام - که برین خامان بود فهمش حرام
و چون خدمت شما را از غوامض اسرار اولیاء حظی ( بهره و نصیبی) نیست لازم نیاید نفی حال ایشان کردن و خود را در معرض هلاک انداختن. ولی اگر در حق ایشان اعتقادی بندی و صدقی ورزی تو را در روز جزا وزری نباشد بلک وزری و پناهی با شدت و شفیع شفق تو شوند. (قانعی) فی الحال برخاست و سر واز کرده، استغفار نموده و از آن بی ادبی توبه کرده، مرید مخلص شد.** ر. ک: مناقب العارفین 1 / 222 - 221.***

حکایت 679: آن است جوابش که جوابش ندهی

شیخ اجل سعدی - علیه الرحمه - در گلستان چنین حکایت همی کند: عالِمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده** ملاحده جمع ملحد: از دین برگشته.*** - لَعنهُم الله عَلی حِدَه - و به حجت با او بس نیامد. سپر بینداخت و برگشت. کسی گفتش تو را - با چندین فضل و ادب که داری - با بی دینی، حجت نماند؟ گفت: علم من قرآن است و حدیث و گفتار مشایخ و او بدین ها معتقد نیست و نمی شنود. مرا شنیدن کفر او به چه کار آید؟
آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی - آن است جوابش که جوابش ندهی** ر. ک: گلستان سعدی، باب چهارم، حکایت چهارم.***
و اذا بلیت بجاهل متحکم - یجد المحال من الامور صواباً
اَوْلَیته منّی السکوت و ربَّما - کان السکوت عن الجواب جواباً
امام رضا علیه السلام))

حکایت 680: شکوفه های شیطانی

یاقوت درباره اولین تالیف در زمینه بررسی سبک های قرآن - یا آن چه که دانشمندان، علوم بلاغت))، معانی، بیان و بدیع می نامند - مینویسد: ابوعبیده معمر بن مثنی - گفت: فضل بن ربیع در سال 188 ه - از من خواست تا از بصره به نزد او روم. من هم اجابت کرده در هیئت و لباس کاتبان داخل شد. فضل بن ربیع او را در کنار من ( ابوعبیده) نشاند. سپس به او گفت: آیا این شخص را می شناسی؟ آن مرد پاسخ داد: خیر. فضل گفت: این، ابوعبیده از دانشمندان بصره است. او را به این جا دعوت کرده ام تا از دانشش بهره گیریم. آن مرد، برای فضل دعا کرد و به خاطر این کارش، او را ستود. آن گاه به من گفت: ای ابوعبیده! اشتیاق دیدن تو را داشتم، اکنون سؤالی دارم آیا اجازه می دهی آن را بپرسم؟ گفتم: آری، بپرس. گفت: خداوند می فرماید: طَلعُها کاَنَّهُ رُؤوس الشَّیاطین** صافات / 65، ترجمه: شکوفه آن ( درخت ((زقوم) که از قعر جهنم می روید) مانند سرهای شیاطین است.*** می دانیم که بیم و امید دادن باید نسبت به چیزی باشد که مردم آن را می شناسند اما در این آیه به چیزی نا آشنا با اذهان مردم ( مراد سرهای شیاطین است) بیم داده شده است حال چه پاسخی داری؟ به او گفتم: خداوند با عرب ها در حد کلام آنان سخن گفته است آیا شعر امری ء القیس را نشنیده ای که:
ایقتلنی و المشرفیّ مُضاجعی - و مسنونة زُرقٌ کانیاب اغوال
یعنی: آیا او می خواهد مرا بکشد حال آن که شمشیر مشرفی))** مشرفی منسوب به مجموعه روستاهای سرسبزی به نام مشارف الشام است شمشیرهای مشرفی منسوب به همین منطقه می باشد. ر. ک: المنجد ماده شرف)).*** و نیزه ایتیز و کینه جوی چون نیشهای غول همراه من است)). حال آن که عرب ها هرگز غول را ندیده بودند، اما چون برای آنان وحشت آور بود یکدیگر را به آن بیم می دادند، ابوعبیده می گوید: هم فضل و هم آن مرد پاسخم را پسندیدند و من از همان روز تصمیم گرفتم که پیرامون مواردی از قبیل - که در قرآن آمده و دانستنش لازم است - کتابی تالیف کنم، چون به بصره برگشتم به این تصمیم جامه عمل پوشاندم و کتابی به نام المجاز نوشتم.** ر. ک: مباحثی در فقه اللغة و زبان شناسی عربی / 131 - 130 به نقل از: معجم الادباء، 19 / 158، نور القبس / 115، ربیع الابرار 1 / 387.***