هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 677: بلبل غافل و مور عاقل!

سعدی علیه الرحمه گوید: آورده اند که در باغی، بلبلی بر شاخ درختی آشیانه داشت. اتفاقا موری ضعیف در زیر آن درخت وطن ساخته و از بهر چند روزه مقام و مسکنی پرداخته. بلبل شب و روز گرد گلستان در پرواز در آمده و بربَط** سازی است که آن را عود می نامند.*** نغمات دلفریب در ساز آورده، مور به جمع نفخات لیل و نهار مشغول گشته، و هزار دستان در چمن باغ به آواز خویش غره شده، بلبل با گل رمزی می گفت و باد صبا در میان غمزی می کرد. به زبان حال می گفت: این قیل و قال چه گشاید؟ کار در وقت دیگر پدید آید.
چون فصل بهار برفت و موسم خزان در آمد، خار جای گل بگرفت و باغ در مقابل بلبل نزول کرد و باد خزان در وزیدن آمد و برگ از درخت ریزیدن گرفت. رخساره برگ زد شد و نفس هوا سرد گشت.
از کلّه ابر دُرّ می ریخت و از غربیل هوا کافور می بیخت ناگاه بلبل در باغ آمد، نه رنگ گل دید و نه بوی سنبل شنید. زبانش با هزار دستان لال بماند، نه گل که جمال او بیند و نه سبزه که در کمال او نگرد.
از بی برگی طاقت او طاق شد و از بینوایی از نوا بازماند. فرومانده یادش آمد که آخر نه روزی موری در زیر این درخت خانه داشت و دانه جمع می کرد؟ امروز حاجت به در او برم و به سبب قرب دار و حق جوار چیزی طلبم. بلبل گرسنه ده روز پیش مور به دریوزه** دریوزه: گدایی.*** رفت. گفت: ای عزیز! سخاوت نشان اختیاریست و سرمایه کامکاری. من عمر عزیز به غفلت می گذاشتم، تو زیرکی می کردی و ذخیره می اندوختی. چه شود اگر امروز نصیبی از آن، کرامت کنی. مور گفت: تو شب و روز در قال بودی و من در حال. تو لحظه ای
به طراوت گل مشغول بودی و دمی به نظاره بهار، مغرور. نمی دانستی که هر بهار را خزانی و هر راهی را پایانی باشد.
ای عزیزان! قصه بلبل بشنوید و صورت حال خود بدان جمله حمل کنید و بدانید که هر حیاتی را مماتی از پی است، و هر وصالی را فراقی در عقب. صاف حیات بی دُرد نیست، اطلس بقایی بُرد فنا، نه.
اگر قدم در راه طاعت مینهید، اءنّ الابرارَ لَفی نَعیمٍ** به یقین نیکان در نعمتی فراوانند. انفطار/ 13، مطففون / 22.*** بر خوانید که جزای شماست، و اگر رخت در کوی معصیت می کشید وَ اءنّ الفُجَّار لَفی جَحیمٍ** و بدکاران در دوزخند. انفطار/ 14.*** بر خوانید که سزای شماست. در بهار دنیا چون بلبل غافل مباشید و در مزرعه دنیا به زراعت اطاعت اجتهاد نمایید که الدّنیا مَزرَعةُ الآخِرة** دنیا کشتزاری است برای آخرت (حدیث). ر. ک: عوالی اللئالی 1 / 267.*** تا چون صرصر خزان موت در رسد، چون مور، با دانه های عمل صالح به سوراخ گور در آیید. کارتان فرموده اند، بی کار مباشید تا در آن روزها که شهباز اِذا وَقَعَتِ الواقِعة** هنگامی که واقعه عظیم (قیامت) واقع شود. واقعه / 1.*** پرواز کند و پر و بال لَیسَ لِوقعَتِها کاذِبَة **هیچ کس نمی تواند آن را انکار کند. واقعه / 2.*** باز کند و طبل مَا القَارِعَة** و چه حادثه کوبنده ای! قارعه/ 2، 3. ***زدن گیرد، از تبش آفتاب قیامت، مغزها در جوش آید و از هیبت نفخه صور، دلها در خروش، معذور باشید و پشت دست تحسر به دندان تحیر نبرید که چنین روزی در پیش دارید و جهد کنید که در این ده روز مهلت زواده ای **توشه ای.*** حاصل کنید و ذخیره ای بنهید که روز قیامت روزی باشد که خلایق زمین و ملائکه آسمان متحیر و متفکر باشند و انبیاء، لرزان و اولیاء، ترسان و مقربان و حاضران، مستان.
گر به محشر خطاب قهر کند - انبیا را چه جای معذرتست
پرده از روی لطف گو بردار - کاشقیا را امید مغفرتست
اگر امروز از مزرعه دنیا توشه بردارید، فردا به بهشت باقی فرود آیید.
کسی گوی دولت زدنیا برد - که با خود نصیبی به عقبی برد** ر. ک: کلیات سعدی، مجالس پنج گانه، مجلس اول.***
ای برادر قصه چون پیمانه است - معنی اندر وی بسان دانه است
دانه معنی بگیرد مرد عاقل - ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
مولوی

حکایت 678 : تزیین با آیات قرآن

بهاء الدین بحری روایت کرده که: روزی حضرت مولانا ( جلال الدین رومی) - علیه سلام الله و تحیاته - در مدرسه نشسته بود. از ناگاه ملک الشعرآء امیربهاء الدین قانعی - که خاقانی زمان بود - با جماعت اکابر به زیارت خداوندگار ( مولانا) درآمدند؛ بعد از مقالات بسیار و اجوبه و اسئله بی شمار، قانعی گفت که: بنده سنایی را هرگز دوست نمی دارم، از آنک مسلمان نبود.
فرمود که: چه معنی که مسلمان نبود؟ گفت: از برای انک آیات قرآن مجید را در اشعار خود تضمین کرده است و قوافی ساخته. حضرت مولانا به حدَت تمام قانعی را در هم شکسته، فرمود که: خَمش کن!** ساکت و خاموش باش. ***چه جای مسلمانی، که اگر مسلمانی عظمت او را دیدی کلاه از سرش بیفتادی! مسلمان تویی و هزاران همچون تو؟ و از کونین ( دو جهان هستی) مسلم ( مسلمان) بود و کلام خود را که شارح اسرار قرآن است، هم بدان صورت زیب ( زینت) داد که: اَخَذْنا مِنَ البَحرِ وَ اَهرَقنا عَلَی البَحرِ** از دریا برگرفتیم و بر دریا بریختیم.*** و تو این حکمت را ندانی و نخوانده ای، از آنک به ظاهر قانعی. و گفت:
اصطلاحاتی است مر ابدال را - که نباشد زان خبر اقوال را
زان نماید این حقایق ناتمام - که برین خامان بود فهمش حرام
و چون خدمت شما را از غوامض اسرار اولیاء حظی ( بهره و نصیبی) نیست لازم نیاید نفی حال ایشان کردن و خود را در معرض هلاک انداختن. ولی اگر در حق ایشان اعتقادی بندی و صدقی ورزی تو را در روز جزا وزری نباشد بلک وزری و پناهی با شدت و شفیع شفق تو شوند. (قانعی) فی الحال برخاست و سر واز کرده، استغفار نموده و از آن بی ادبی توبه کرده، مرید مخلص شد.** ر. ک: مناقب العارفین 1 / 222 - 221.***

حکایت 679: آن است جوابش که جوابش ندهی

شیخ اجل سعدی - علیه الرحمه - در گلستان چنین حکایت همی کند: عالِمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده** ملاحده جمع ملحد: از دین برگشته.*** - لَعنهُم الله عَلی حِدَه - و به حجت با او بس نیامد. سپر بینداخت و برگشت. کسی گفتش تو را - با چندین فضل و ادب که داری - با بی دینی، حجت نماند؟ گفت: علم من قرآن است و حدیث و گفتار مشایخ و او بدین ها معتقد نیست و نمی شنود. مرا شنیدن کفر او به چه کار آید؟
آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی - آن است جوابش که جوابش ندهی** ر. ک: گلستان سعدی، باب چهارم، حکایت چهارم.***
و اذا بلیت بجاهل متحکم - یجد المحال من الامور صواباً
اَوْلَیته منّی السکوت و ربَّما - کان السکوت عن الجواب جواباً
امام رضا علیه السلام))