هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 675: متکبرتر از خدا

شیخ اجل سعدی علیه الرحمه در کتاب نصیحة الملوک چنین حکایت نموده است: یکی مظلمه** دادخواهی، شکایت.*** بیش حجاج یوسف برد. جوابش نگفت و التفاتش نکرد مرد بخندید و بخنده** بعضی از نسخه ها: مرد رنجیده.*** همی رفت و می گفت: این از خدای متکبرتر** یکی از صفات و اسماء حسنای الهی صفت تکبر است همانگونه که در آیه 23 سوره مبارکه حشر از خداوند با صفت متکبر یاد شده است. نکته قبال توجه آن است که صفت مذکور از صفات اختصاصی خدای سبحان بوده که اگر در مخلوقی یافت شود از زشت ترین صفات آن مخلوق به شمار می آید و بدین جهت خداوند در چند آیه به متکبران وعده عذاب داده است به عنوان نمونه در سوره های: نحل / 29، زمر/ 60، 72، غافر/ 35.*** است! به حجاج رسانیدند. بخواندش که این چرا گفتی؟ گفت: از برای آن که خدا با موسی سخن گفت** اشاره به آیه وَ کلَّم اللهُ موسی تَکلیماً نساء / 164، ترجمه: و خداوند با موسی سخن گفت. همچنین اشاره به آیه وَ لَمَّا جَاء مُوسَی لِمِیقَاتِنَا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ اعراف / 143، ترجمه: و هنگامی که موسی به میعادگاه ما آمد، و پروردگارش با او سخن گفت. همچنین ر. ک: بقره / 253.*** و تو را دل نمی آید که با خلق خدای سخن گویی! حجاج این سخن بشنید و انصافش بداد.** ر. ک: کلیات سعدی 4 / 14 (نصیحة الملوک).***
بنی آدم سرشت از خاک دارد - اگر خاکی نباشد آدمی نیست

حکایت 676: قرآن و شعر

گویند: یکی از صحابه به حضور مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شرفیاب شد. در همان موقع سراینده ای به ایراد اشعار خود می پرداخت. صحابی گفت: با وجود قرآن چرا باید در حضور شما شعر بخوانند؟! رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: قرآن به موقع خودش و شعر هم به موقع خودش.** ر. ک: کشکول شیخ بهایی 2 / 348 به نقل از: محاضرات الادباء (راغب اصفهانی).***
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف - هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
حافظ))

حکایت 677: بلبل غافل و مور عاقل!

سعدی علیه الرحمه گوید: آورده اند که در باغی، بلبلی بر شاخ درختی آشیانه داشت. اتفاقا موری ضعیف در زیر آن درخت وطن ساخته و از بهر چند روزه مقام و مسکنی پرداخته. بلبل شب و روز گرد گلستان در پرواز در آمده و بربَط** سازی است که آن را عود می نامند.*** نغمات دلفریب در ساز آورده، مور به جمع نفخات لیل و نهار مشغول گشته، و هزار دستان در چمن باغ به آواز خویش غره شده، بلبل با گل رمزی می گفت و باد صبا در میان غمزی می کرد. به زبان حال می گفت: این قیل و قال چه گشاید؟ کار در وقت دیگر پدید آید.
چون فصل بهار برفت و موسم خزان در آمد، خار جای گل بگرفت و باغ در مقابل بلبل نزول کرد و باد خزان در وزیدن آمد و برگ از درخت ریزیدن گرفت. رخساره برگ زد شد و نفس هوا سرد گشت.
از کلّه ابر دُرّ می ریخت و از غربیل هوا کافور می بیخت ناگاه بلبل در باغ آمد، نه رنگ گل دید و نه بوی سنبل شنید. زبانش با هزار دستان لال بماند، نه گل که جمال او بیند و نه سبزه که در کمال او نگرد.
از بی برگی طاقت او طاق شد و از بینوایی از نوا بازماند. فرومانده یادش آمد که آخر نه روزی موری در زیر این درخت خانه داشت و دانه جمع می کرد؟ امروز حاجت به در او برم و به سبب قرب دار و حق جوار چیزی طلبم. بلبل گرسنه ده روز پیش مور به دریوزه** دریوزه: گدایی.*** رفت. گفت: ای عزیز! سخاوت نشان اختیاریست و سرمایه کامکاری. من عمر عزیز به غفلت می گذاشتم، تو زیرکی می کردی و ذخیره می اندوختی. چه شود اگر امروز نصیبی از آن، کرامت کنی. مور گفت: تو شب و روز در قال بودی و من در حال. تو لحظه ای
به طراوت گل مشغول بودی و دمی به نظاره بهار، مغرور. نمی دانستی که هر بهار را خزانی و هر راهی را پایانی باشد.
ای عزیزان! قصه بلبل بشنوید و صورت حال خود بدان جمله حمل کنید و بدانید که هر حیاتی را مماتی از پی است، و هر وصالی را فراقی در عقب. صاف حیات بی دُرد نیست، اطلس بقایی بُرد فنا، نه.
اگر قدم در راه طاعت مینهید، اءنّ الابرارَ لَفی نَعیمٍ** به یقین نیکان در نعمتی فراوانند. انفطار/ 13، مطففون / 22.*** بر خوانید که جزای شماست، و اگر رخت در کوی معصیت می کشید وَ اءنّ الفُجَّار لَفی جَحیمٍ** و بدکاران در دوزخند. انفطار/ 14.*** بر خوانید که سزای شماست. در بهار دنیا چون بلبل غافل مباشید و در مزرعه دنیا به زراعت اطاعت اجتهاد نمایید که الدّنیا مَزرَعةُ الآخِرة** دنیا کشتزاری است برای آخرت (حدیث). ر. ک: عوالی اللئالی 1 / 267.*** تا چون صرصر خزان موت در رسد، چون مور، با دانه های عمل صالح به سوراخ گور در آیید. کارتان فرموده اند، بی کار مباشید تا در آن روزها که شهباز اِذا وَقَعَتِ الواقِعة** هنگامی که واقعه عظیم (قیامت) واقع شود. واقعه / 1.*** پرواز کند و پر و بال لَیسَ لِوقعَتِها کاذِبَة **هیچ کس نمی تواند آن را انکار کند. واقعه / 2.*** باز کند و طبل مَا القَارِعَة** و چه حادثه کوبنده ای! قارعه/ 2، 3. ***زدن گیرد، از تبش آفتاب قیامت، مغزها در جوش آید و از هیبت نفخه صور، دلها در خروش، معذور باشید و پشت دست تحسر به دندان تحیر نبرید که چنین روزی در پیش دارید و جهد کنید که در این ده روز مهلت زواده ای **توشه ای.*** حاصل کنید و ذخیره ای بنهید که روز قیامت روزی باشد که خلایق زمین و ملائکه آسمان متحیر و متفکر باشند و انبیاء، لرزان و اولیاء، ترسان و مقربان و حاضران، مستان.
گر به محشر خطاب قهر کند - انبیا را چه جای معذرتست
پرده از روی لطف گو بردار - کاشقیا را امید مغفرتست
اگر امروز از مزرعه دنیا توشه بردارید، فردا به بهشت باقی فرود آیید.
کسی گوی دولت زدنیا برد - که با خود نصیبی به عقبی برد** ر. ک: کلیات سعدی، مجالس پنج گانه، مجلس اول.***
ای برادر قصه چون پیمانه است - معنی اندر وی بسان دانه است
دانه معنی بگیرد مرد عاقل - ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
مولوی