هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 641: سلام بر خلیفه چهارم!

او مردی پخته و اندیشمند بود. عمر طولانی و با برکتش او را کار آزموده وبا تجربه کرده بود با سفرای خداوند و پیامبران همنشینی نموده و درسها آموخته بود گر چه پیر و سالخورده شده بود ولی فکری جوان داشت علم و حکمت او به جایی رسیده بود که افرادی چون حضرت موسی علیه السلام همانند شاگردی، درسها از او آموخته بودند. او چون جهانگردی دوراندیش بود که با مشاهده مناظر گوناگون و شگفت انگیز جهان آفرینش با دیدگان بصیرت، خدایش را می نگریست قلب نورانی او سرشار از عشق به خدای عشق آفرین شده و با اخلاص کامل معبود حقیقی جهانیان را پرستش می کرد و تجربه بسیاری از روزگار آموخته بود. او اگر سخنی می گفت، عمیق، پخته و حساب شده بود و قبلاً به امضاء اندیشه و حکمت سرشارش رسیده بود.
امیرمؤمنان حضرت علی - علیه صلوات الله العلی - که همواره همراه و همراز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود و از هرگونه فداکاری در راه پیشبرد اهداف عالیه اسلام و بزرگداشت صدای وحی - که از زبان محمد صلی الله علیه و آله و سلم برمی خاست - دریغ نداشت می گوید: با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در یکی از راه های مدینه در حرکت بودیم ناگاه با پیرمردی - که توصیفش گذشت - بلندقامت و چارشانه که محاسن و ریش پری داشت، ملاقات نمودیم. او با کمال احترام به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سلام کرد و احوال پرسی نمود، سپس رو به من کرد و گفت: السَّلامُ عَلَیکَ یا رابِعَ الخَلیفةِ وَ رَحمةُ اللهِ و بَرَکاتُهُ سلام و درود و رحمت خداوند بر تو ای چهارمین خلیفه))!
در این هنگام متوجه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شد و گفت: آیا چنین نیست!
رسول خدا او را تصدیق کرد و فرمود: آری، چنین است.
آن گاه پیرمرد از نزد ما به سویی رفت (عجبا! این چه منظره ای بود او که از چهره تابناکش ش شکوه و شخصیتش آشکار بود راستی چرا مرا چهارمین خلیفه خواند و چرا پیامبر او را تصدیق نمود چه خوب است معمای این رازها برایم آشکار گردد).
- ای رسول خدا! این گفتاری که آن پیرمرد گفت چه بود؟ شما هم که پای سخنان او را امضا کردید و وی را تصدیق نمودید!
- پیامبر اکرم: او حرف درستی زد و سخن حکیمانه ای گفت، به راستی تو همان هستی که او بازگو نمود (اینک گوش کن تا برایت توضیح دهم).
خداوند در قرآن به فرشتگان می فرماید: إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً ** بقره / 30، ترجمه: من در روی زمین خلیفه و جانشینی ( نماینده ای ) قرار خواهم داد.*** اولین خلیفه و جانشینی که خداوند در زمین برای خود قرار داد حضرت آدم علیه السلام است. باز خداوند در قرآن خطاب به حضرت داود علیه السلام می فرماید:
یَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الاَْرْضِ از این رو، داود خلیفه دوم است و در آیه دی دیگر خداوند می فرماید: وَ قَالَ مُوسَی لأَخِیهِ هَارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی**ص / 26، ترجمه: ای داود! ما تو را خلیفه (و نماینده خود) در زمین قرار ددیم.*** بنابراین هارون خلیفه سوم است.
و بالاخره خداوند در این آیه می فرماید: وَ أَذَانٌ مِّنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی النَّاسِ یَوْمَ الْحَجِّ الأَکْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَرِی ءٌ مِّنَ الْمُشْرِکِینَ وَ رَسُولُهُ** توبه / 3، ترجمه: و این، اعلامی است از ناحیه خدا و پیامبرش به (عموم) مردم در روز حج اکبر ( روز عید قربان) که خداوند و پیامبرش از مشرکان بیزارند)). *** اعلان کننده و مبلّغ آزناحیه خداوند و رسولش تو هستی زیرا تو وصی و وزیر و اداکننده وام من هستی. تو همان گونه هستی که هارون علیه السلام برای برادرش موسی علیه السلام بود - گرچه بعد از من پیامبری نخواهد آمد - بر این اساس همانگونه که آن پیرمرد بلندقامت تورا خلیفه چهارم نامید، چهارمین خلیفه هستی! آیا میدانی او که بود؟ آیا میخواهی بدانی که او کیست؟
- حضرت علی: نه، او را نشناختم. یا رسول الله! در انتظار شناختن او به سر میبرم.
- پیامبر اکرم: او برادر تو حضر علیه السلام بود.** ر. ک: سرگذشتهای عبرت انگیز / 252 - 249، به نقل از: عیون اخبار الرضا علیه السلام، 2 / 11.***

حکایت 642: جهیزیه ای بی نظیر!

آورده اند که: یکی از دانشمندان به نام امام محمد که در منتهای فقر گذران امور می نمود، روزی به نزد فُقاعی ( آبجو فروش) آمد و گفت: اگر مرا یک شربت از فقاع بدهی تو را دو مسأله می آموزم.
فقاعی جواب داد: من مسأله را می خواهم چه کنم، از پی کار خود برو.** قیمت دُر گرانمایه چه دانند عوام - حافظا گوهر یکدانه مده جز به خواص***
پس ازمدتی اتفاقا همان مرد فقاعی روزی قسم یاد کرد که اگر به دختر خود هر چه در دنیا هست جهیزیه ندهد، زنش سه طلاقه باشد. در این باب به علما رجوع کرد که من چنان عهدی کرده ام، همه گفتند: گناهی را مرتکب شده ای بلاخره به نزد امام محمد آمد و مسأله را با وی درمیان گذاشت. امام محمد گفت: به یاد داری که از تو یک شربت خواستم، ندادی، حالا این مسأله و یکی دیگر را به تو می آموزم در مقابل هزار دینار. آن مرد هزار دینار به وی داد. امام محمد گفت: اگر به دخترت قرآن بدهی قسم تو صحیح است و به آن عمل نموده ای. آن مرد پاسخ امام محمد را به تمام علمای بزرگ عرضه داشت. علماء همگی پاسخ مزبور را پسندیده و گفتند: پاسخی بهتر از این، نمی توان گفت زیرا قرآن مقابل تمام دنیا و مافیها، بلکه زیاده از آن است.** ر. ک: رنگارنگ 2 / 419، درباره مشابه این حکایت ر. ک: مناقب العارفین 1/ 423.***

حکایت 643: راز خنده فرشته وحی!

هنگامی که سوره الرحمن از طرف خداوند رحمان نازل شد، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به اصحاب اندک خود فرمود: چه کسی حاضر است، برود و این آیات را در حضور کافران قریش بخواند؟ با توجه به این که در آن شرایط، خواندن قرآن مساوی با مرگ بود.
عبد الله بن مسعود برخاست و گفت: من می روم.
پیامبر او را نشاند و بار دیگر مطلب فوق را اعلام کرد.
باز ابن مسعود برخاست و گفت: من می روم. پیامبر برای بار سوم نیز اعلام کرد. ابن مسعود گفت: من می روم. عبدالله بن مسعود شخصی رنجور و کوتاه قد بود. از این رو پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به خاطر ضعف جسمی و رنجوری ابن مسعود، می خواست شخص دیگری برود.
به هر حال به ابن مسعود اجازه داد، ابن مسعود کنار کعبه که محل اجتماع کفار قریش بود رفت و با کمال قاطعیت به تلاوت آیات سوره الرحمن مشغول شد، هنوز آیات را به پایان نرسانده بود که ابوجهل برخاست و آنچنان ابن مسعود را به باد کتک گرفت، که گوش ابن مسعود پاره شد و خون از بینی اش سرازیر گردید، ابن مسعود در حالی که غرق در خون بود، و در چشمش اشک حلقه زده بود، به حضور پیامبر رسید.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تا این وضع را دید، افسرده خاطر شد، به حدی که سرش را پایین افکند. ناگهان دید جبرئیل در حال خنده فرود آمده و مژده می دهد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به جبرئیل فرمود:: تو را خندان می بینم با این که ابن مسعود می گرید!))
جبرئیل گفت: به زودی راز خنده ام را در می یابی.
سالها از این ماجرا گذشت تا جنگ بدر پیش آمد، وقتی که مسلمانان در آن جنگ پیروز شدند، ابن مسعود به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید و به عرض رساند من هم می خواهم بهره ای از این جنگ داشته باشم.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم (به آن پیرمرد ناتوان که به همین خاطر جهاد بر او واجب نبود) فرمود: خود را بردار و بین مجروحان گردش کن، و هر کدام از کفار را که رمقی در بدن دارد به قتل برسان در این صورت به پاداش مجاهدان خواهی رسید.
ابن مسعود خود را برداشت و به گردش پرداخت، ناگهان چشمش به ابوجهل افتاد که در خون خود غوطه ور بود ابن مسعود ترسید که مبادا ابوجهل هنوز قدرت برخاستن داشته باشد با احتیاط جلو رفت و نیزه خود را از دور بر گلوگاه ابوجهل گذاشت و فشار داد. فهمید که ابوجهل قدرت برخاستن ندارد. جلوتر رفت و بر سینه ابوجهل نشست. ابوجهل تا او را دید شناخت، گفت: ای چوپان بر مکان بلندی نشسته ای! ابن مسعود گفت: الاِسلامُ یَعلُو و لا یُعلی عَلَیه؛ اسلام پیروز و سربلند است و هیچ چیز بر اسلام بزرگی نیابد.))
ابوجهل گفت: به رفیقت محمد بگو، در این حال مرگ، هیچکس را مثل او دشمن نمی دارم.
سپس گفت: این شمشیرم را که تیزتر و برنده تر است برگیر و سر مرا از پایین گلو ببر. تا وقتی سرم را نزد محمد می برند، بزرگ جلوه کند، ابن مسعود بر عکس وصیت او، سرش را از بالای حلقوم برید.
وقتی که ابن مسعود سر او را از تن جدا کرد، آن قدر ناتوان بود که نمی توانست سررا حمل کند. گوش ابوجعل را سوراخ کرد و طنابی به آن گره زد و آن را بر زمین کشانید تا به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آورد. در این هنگام جبرئیل در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود، خندید و گفت:
این گوش پاره شده ابوجهل به جای آن وقتی که گوش ابن مسعود را همین ابوجهل درید، ولی در این جا سر نیز همراه گوش بریده شده است.
به این ترتیب راز خنده قبلی جبرئیل که از آینده درخشان مسلمانان مقاوم بر اثر پشتکار و استقامت حکایت می کرد آشکار گردید.
وقتی که ابن مسعود آخرین سخن ابوجهل را به عرض پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسانید، پیامبر فرمود:
فرعون من، از فرعون موسی، لجوجتر بود، زیرا فرعون موسی هنگامی که نشانه های مرگ را دید، گفت: به موسی ایمان آوردم،** ر. ک: یونس / 90.*** ولی این فرعون هنگام مرگ بر سرکشی و طغیانش افزود)).** ر. ک: سرگذشتهای عبرت انگیز / 141 - 139، به نقل از: مقتنیات الدرر، ج 13.***