هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 633 : خبر از مرگ متوکل

محمد بن سنان گوید: مردی در نامه ای از حضرت امام جواد علیه السلام پرسید: از خلافت توکل چقدر باقی مانده است؟ حضرت این آیات را در پاسخ او نوشتند: تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَبًا... ثُمَّ یَأْتِی مِن بَعْدِ ذَلِکَ سَبْعٌ شِدَادٌ... ثُمَّ یَأْتِی مِن بَعْدِ ذَلِکَ عَامٌ فِیهِ یُغَاثُ النَّاسُ.** یوسف / 49 - 48. ترجمه: هفت سال با جدیّت زراعت می کنید... پس از آن، هفت سال سخت می آید... سپس سالی فرامی رسد که باران فراوان نصیب مردم می شود.*** و متوکل در اول سال پانزدهم مرد.** ر. ک: سرگذشتهای تلخ و شیرین قرآن 4 / 153، به نقل از: اثبات الهداة 6 / 260.***

حکایت 634: پنج!

گویند: خلیفه عهد ( زمان) به خواب دید ملک الموت را از او پرسید که عمر من چند مانده است؟ ملک الموت پنج انگشت برداشت و بدان اشارت کرد. تعبیر این خواب از بسیار کس پرسید. معلوم نمی شد ابوحنیفه را پرسید. گفت: اشارت پنج انگشت به پنج علم است یعنی آن پنج علم کس نداند، و این پنج علم در این آیه است که حق - تعالی - می فرماید: إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّاذَا تَکْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ.** لقمان / 34.***
یعنی: آگاهی از زمان قیام قیامت مخصوص خداست، و اوست که باران را نازل می کند، و آنچه را که در رحم ها(یِ مادران) است می داند، و هیچ کس نمی داند فردا چه به دست می آورد، و هیچ کس نمی داند در چه سرزمینی می میرد.

حکایت 635: چهره حقیقت!

در یکی از سال ها هارون الرشید - خلیفه مقتدر عباسی - به زیارت خانه خدا و حج بیت الله رفت. هنگام طواف به دستور وی از هجوم حاجیان جلوگیری نمودند تا خلیفه بتواند به راحتی طواف کند.
ولی درست در هنگامی که هارون خواست طواف کند مرد عربی سر رسید و پیش از وی به طواف پرداخت. این موضوع بر هارون - خلیفه جاه طلب - گران آمد و با خشم به حاجب ( محافظ) خود اشاره نمود که مرد عرب را دور کند تا وی بتواند طواف کند. حاجب به عرب گفت: لحظه ای صبر کن تا خلیفه از طواف کردن فراغت یابد. عرب گفت: مگر نمی دانی خداوند در این محل مقدس، پادشاه و گدا را برابر دانسته و در قرآن مجید فرموده: وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِی جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَوَاءً الْعَاکِفُ فِیهِ وَالْبَادِ وَ مَن یُرِدْ فِیهِ بِإِلْحَادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ.** حج / 25. ترجمه: و (همچنین) از مسجد الحرام، که آن را برای همه مردم، برابر قرار دادیم، چه کسانی که در آنجا زندگی می کنند یا از نقاط دور وارد می شوند و هر کس بخواهد در این سرزمین از راه حق منحرف گردد و دست به ستم زند، ما از عذابی دردناک به او می چشانیم.***
چون هارون این سخن را از عرب شنید به حاجب دستور داد که کاری به او نداشته باشد و او را به حال خود رها کند. آنگاه هارون به طرف حجر الاسود رفت تا مطابق معمول آن را استلام کند (یعنی بر آن دست بکشد) ولی ناگهان در آن جا نیز همان مرد عرب پیشدستی نموده و پیش از خلیفه، حجر الاسود را استلام کرد. سپس هارون به مقام ابراهیم آمد تا در آن جا نماز بگزارد اما قبل از وی مرد عرب به آن جا رسید و شروع به نماز نمود. همین که هارون از نماز فارغ شد به حاجب دستور داد که عرب را به نزدش بیاورد.
حاجب نزد عرب آمد و گفت: خلیفه تو را می طلبد، برخیز و امر او را اطاعت کن. عرب گفت: من با خلیفه کاری ندارم اگر او با من کاری کرد بهتر است که از جا برخیزد و به نزد من بیاید. هارون ناگزیر از جای برخاست. به نزد عرب آمده، در مقابل او ایستاد و به او سلام نمود. عرب نیز سلام خلیفه را جواب گفت. سپس هارون عرب را مخاطب ساخته و گفت: ای برادر عزیز! اجازه می دهی در اینجا بنشینم؟ عرب گفت: اینجا خانه من نیست.ما همه در این جا یکسان هستیم. اگر می خواهی بنشین و اگر می خواهی برو. هارون از نحوه سخن گفتن عرب ناراحت شد زیرا سخنانی از وی شنیده و با منظره ای عجیب مواجه گردیده بود که از هر جهت برایش تازگی داشت بدین جهت با عصبانیت بر زمین نشست و خطاب به عرب گفت: می خواهم یک مسأله دینی از تو بپرسم اگر جواب درست دادی معلوم می شود که سایر پرسشها را نیز می توانی پاسخ دهی ولی چنان چه در پاسخ آن فروماندی حتما از جواب بقیه پرسش ها فروخواهی ماند. عرب پرسید: آیا سؤال تو برای این است که می خواهی چیزی یاد بگیری یا این که می خواهی مرا اذیت کنی؟** روزی شخصی مسأله ای پیچیده از امام علی علیه السلام پرسید. حضرت فرمود: برای فهمیدن بپرس نه برای آزار دادن)). ر. ک: نهج البلاغه، حکمت 320.*** هارون - در حالی که از حاضر جوابی مرد عرب تعجب کرده بود - گفت: البته منظور این است که چیزی یاد بگیرم. عرب گفت: بسیار خوب، ولی باید برخیزی و همانند شاگردی که می خواهد از استاد خویش چیزی فرا بگیرد بنشینی. هارون برخاست و در مقابل عرب دو زانو بر زمین نشست. در این وقت عرب گفت: اکنون هرچه می خواهی سؤال کن. هارون پرسید: خداوند چه چیزی را برای تو لازم (و واجب) گردانیده است؟ عرب گفت: از کدام امر لازم سؤال می کنی؟ از یک واجب سؤال می کنی یا پنج چیز واجب. یا هفده چیز واجب یا سی و چهار چیز واجب، یا هشتاد و پنج چیز لازم. و آیا از یک چیز واجب در طول عمر سؤال می کنی یا یک چیز از چهل یا پنج چیز از دویست؟! هارون خنده ای سر داد و عرب را به تمسخر گرفت و گفت: من از یک امر که خداوند بر تو واجب نموده سؤال کردم تو حساب دنیا را به رخ من می کشی؟! عرب گفت: ای هارون! اگر دین خدا بر پایه حساب استوار نبود، خداوند در روز رستاخیز از مردم حساب نمی کشید و نمی فرمود:
وَ نَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیَامَةِ فَلَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئًا وَ إِن کَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَ کَفَی بِنَا حَاسِبِینَ** انبیاء / 47، ترجمه: ما ترازوهای عدل را در روز قیامت برپا می کنیم؛ پس به هیچ کس کمترین ستمی نمی شود؛ و اگر به مقدار سنگینی یک دانه خردل (کار نیک و بدی) باشد، ما آن را حاضر می کنیم؛ و کافی است که ما حساب کننده باشیم.***
در این هنگام که عرب خلیفه را با نام (و بدون لقب) خواند، هارون سخت بر آشفت به طوری که دیدگانش برافروخته گردید زیرا به نظر خلیفه تمامی افراد باید او را به عنوان امیرالمؤمنین می خواندند. از این رو در حالی که آثار خشم در چهره اش آشکار بود گفت: ای عرب بیابانی! اگر آن چه را گفتی توضیح دادی و معلوم شد که سخنانت بیهوده نیست، آزاد هستی وگرنه دستور می دهم در بین صفا و مروه گردنت را بزنند. چون حاجب، خلیفه را منقلب دید به میان دویده و گفت: یا امیرالمؤمنین! او را عفو فرما و برای خدا و به خاطر این محل مقدس از وی در گذر.
عرب از سخنان خلیفه و حاجب خندید. هارون - که ناراحتی اش افزون شده بود - از عرب پرسید: چرا می خندی؟! عرب گفت: از عقل شما می خندم و در این فکرم که کدام یک از شما، نادان تر هستید. زیرا اگر زمان مرگ من فرا نرسیده باشد سوء قصد تو نسبت به من چه تأثیری می تواند داشته باشد** به فرموده زیبا و متین امام علی علیه السلام: بهترین نگهبان انسان، اجل اوست. کَفَی بالأَجلِ حارِساً ر. ک: نهج البلاغه، حکمت 306، توحید صدوق / 264.*** و چنان چه مرگ من رسیده باشد عفو و بخششی که حاجب برای من در خواست می کند چه سودی دارد؟!
هارون از شنیدن این سخن به هراس افتاد و دلش فرو ریخت سپس عرب گفت: این که از من پرسیدی آن چه بر من واجب نموده چیست جوابش این است که خداوند بسیاری از چیزها را بر من واجب کرده است و این که از تو پرسیدم آیا از یک چیز واجب سؤال می کنی مقصودم دین اسلام است که قبل از هر چیز بر بندگان خدا، واجب است تا پیرو آن باشند. همچنین منظورم از پنج چیز، نمازهای پنجگانه، و قصدم از هفده چیز، هفده رکعت نماز شبانه روز، و غرضم از سی و چهار چیز سجده های نماز و منظورم از هشتاد و پنج چیز تکبیرات نمازهایی است که در شبانه روز می خوانیم. و این که پرسیدم آیا از یک چیز واجب در طول عمر می پرسی مقصودم حج خانه خداست که در تمام عمر یک بار بر شخص مسلمان - به شرط استطاعت و تمکن - واجب است. و این که پرسیدم یک چیز از چهل))، مقصود زکات گوسفند است که تا نصاب آن به چهل نرسد زکات ندارد و چون به چهل گوسفند رسید زکات آن یک گوسفند است و این که گفتم پنج از دویست))، منظورم زکات طلا است که هر دویست مثقال از آن به اندازه پنج مثقال زکات دارد. هنگامی که سخن عرب به پایان رسید، هارون از تفسیر و بیان این مسایل و حسن کلام او بی نهایت مسرور شد و آن مرد ناشناس در نظرش بزرگ آمد و خشمش به مهربانی تبدیل گردید. آن گاه عرب به هارون گفت: تو مسایلی را از من پرسیدی و من جواب دادم. حال من نیز سؤال می کنم و تو باید جواب دهی. هارون آمادگی خود را اعلام نمود. عرب گفت: مردی در اول صبح، نگاهی به زنی کرد که بر او حرام بود ولی چون ظهر شد زن بر وی حلال گشت. چون شب فرا رسید مجدداً حرام گشت ولی بامداد فردا دوباره حلال شد و نیز در وقت ظهر بار دیگر بر وی حرام گشت و چون عصر شد حلال، و در موقع مغرب حرام، اما شامگاهان دوباره حلال گشت! اکنون بگو بدانم این مسایل را چگونه باید حل کرد؟ هارون گفت: ای برادر عرب! مرا به دریایی افکندی که جز تو هیچکس نمی تواند از غرقاب آن نجاتم دهد. عرب گفت: یعنی چه؟ تو امروز خلیفه مسلمین و شخص اول مملکت هستی و مافوق نداری. شایسته نیست که از حل مسأله ای فرو مانی به ویژه آن که این سؤال توسط مرد ناتوانی چون من مطرح شده است. هارون گفت: ای برادر! علم و دانش مقام تو را بزرگ و نامت را بالا برده است. به همین جهت میل دارم که به خاطر من و این مکان مقدس، خودت این مسأله را توضیح دهی و آن را حل نمایی. عرب گفت: حاضرم ولی به شرط آن که تو نیز قول دهی که شکسته دلان را دستگیری نموده و بی نوایان را مورد تفقد و دلجویی قرار دهی و به زیردستان سخت نگیری.
هارون هم پذیرفت و گفت: با کمال میل حاضرم (و قول می دهم). عرب گفت: آن مرد که به هنگام صبح نگاه کرد به زنی که بر وی حرام بود، در حقیقت آن زن کنیز زر خرید شخص دیگری بوده است ولی هنگام ظهر آن کنیز را از صاحبش خریداری نمود و بر وی حلال گشت. چون عصر شد کنیز را آزاد کرد و بر او حرام گردید و هنگام مغرب با وی ازدواج کرد و بدین سبب بر وی حلال گردید همین که شب فرا رسید او را طلاق (رجعی) داد و بر وی حرام گردید اما بامداد فردا رجوع کرد و حلال شد هنگام ظهر آن مرد ظِهار کرد** ظهار: نوعی ازتحریم زنان است که در جاهلیت رواج داشته و بدین گونه بوده که شوهر به زن می گفته انتِ علیَّ کظهرِ امِّی یعنی تو همانند مادرم بر من حرام هستی.*** و آن کنیز بر وی حرام گشت اما عصر به عوض این کار ( ظهار) بنده ای را (به عنوان کفاره ظهار) آزاد نمود و زن بر وی حلال گردید هنگام مغرب زن، مرتد شد و از دین اسلام برگشت لذا بر شوهر حرام گردید ولی همان شب توبه کرد و مجدداً دین اسلام را پذیرفت و بر شوهرش حلال شد؛ هارون الرشید از شنیدن سخنان مرد عرب در شگفت ماند و در عین حال بسیار خوشحال شد. سپس دستور داد تا ده هزار درهم به او بدهند. چون پولها را آماده نمودند، عرب گفت: من احتیاجی به آن ندارم به کسانی که استحقاق آن را دارند، بدهید. هارون گفت: آیا میل داری برایت مقرری تعیین نمایم که مادام العمر از آن استفاده کنی؟ عرب گفت: آن کس که روزی تو را می رساند برای من نیز مقرر می دارد. هارون گفت: اگر قرض داری بگو تا آن را بپردازم. عرب گفت: نه، قرضی ندارم و سرانجام نیز چیزی از هارون قبول ننمود. در پایان، هارون که فوق العاده تحت تأثیر علم و زهد، زبان گویا، شخصیت نافذ و شهامت مرد عرب واقع شده بود از وی پرسید: نامت چیست و اهل کجایی؟ عرب گفت: من موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب هستم.** هارون الرشید به طور مکرر به حج رفته است ولی شاید این سفر، اولین سفر او بوده که به همین سبب حضرت امام کاظم را نشناخته است علاوه بر این که امام با لباس مبدل به حج آمده است.***
هارون از شنیدن این سخن، تکانی خورد و دانست که آن مرد عرب کسی نیست جز امام موسی کاظم علیه السلام، که در لباس اعراب بیابانی ظاهر گشته تا اهل دنیا او را نشناسند و از مردم کناره گرفته تا اعمال حج را با فراغت خاطر انجام دهد از این رو برخاست و میان دیدگان حضرت را بوسید و این آیه را خواند: اللهُ اَعلَمُ حیثُ یَجعلُ رسالَتَهُ** انعام / 124.*** یعنی: خداوند بهتر می داند که رسالت و نمایندگی خود را در چه خاندانی قرار دهد)).** ر. ک: داستان های اسلامی 1 / 56 - 50 به نقل از: اعلام الناس (اتلیدی) 75.***