هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 632 : الف، نون

مؤلف قابوسنامه - عنصر المعالی کیکاوس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر - چنین حکایت همی کند: شنیدم که به روزگار سامانیان بوعلی سیمجور که به نیشابور بود، گفتی که من اسفهسلار ( سپهسالار، سردار سپاه) خوراسانم. و لکن به درگاه نرفتی و آخر عهد سامانیان بود و چندان قوت نداشتند که بوعلی را به دست آوردندی به عنف ( زور). پس با او به اضطرار به خطبه و سکه و هدیه راضی شدندی و عبدالجبار خوجانی خطیب خوجان بود. مردی بود فقیه و ادیبی نیک بود و کاتبی تمام با رأی سدید ( استوار، راست و درست). به همه کاری کافی. بوعلی سیمجور او را از خوجان بیاورد و کاتب الحضرتی ( نویسنده مخصوص پادشاه شدن) خویش بدو داد و تمکینی ( توانایی، قبول) تمامش بداد اندر شغل، و هیچ شغل بی مشورت او نکردی، از آن که مردی سخت با کفایت بود. و احمد بن رافع الیعقوبی کاتب حضرت امیرم خوراسان بود، مردی سخت فاضل و محتشم و شغل همه ماوراء النهر در زیر قلم او بود. و احمد بن رافع را با عبدالجبار خوجانی دوستی بود سخت، بی ممالحتی ( با یکدیگر نان و نمک خوردن، همسفره بودن) و ملاقاتی که در میان ایشان بوده بود. اما به مناسبت فضل، دوستی داشتندی با یکدیگر به مکاتبت. روزی امیر خوراسان را وزیر او گفت که: اگر عبدالجبار خوجانی کاتب بوعلی سیمجور نبودی، بوعلی را به دست شایستی آوردن، که این همه عصیان ( نافرمانی) بوعلی از کفایت عبدالجبار است. نامه ای باید نبشتن به بوعلی و گفتن که اگر تو به طاعتی و چاکر منی، چنان باید که چون این نامه به تو رسد، در وقت، سر عبدالجبار خوجانی ببری و اندر توبره ای ( کیسه بزرگی) نهی و به دست این قاصد به درگاه من فرستی تا من دانم که تو به طاعتی، که هر چه تو می کنی، معلوم ماست که به مشاورت و تدبیر او همی کنی. و اگر نکنی، اینک من که امیر خوراسانم به تن خویش می آیم، جنگ را ساخته باش)). چون این تدبیر بکردند، گفتند: به همه حال این خط به خط احمد بن رافع باید که بود و احمد دوست عبدالجبار است. ناچار کس فرستد و این حال باز نماید و عبدالجبار بگریزد امیر خوراسان احمد رافع را بخواند و گفت: نامه ای به بوعلی سیمجور بنویس و در این باب، و چون نامه نبشتی، نخواهم که تو سه شبان روز از این سرای بیرون آیی و هیچ کهتری ( کوچکتری، فرودستی) از آن تو نباید که پیش تو آید که عبدالجبار دوست توست. نامه همی نبشت و همی گریست و با خود می گفت که ای کاش من دبیری ندانستمی تا دوستی بدین فاضلی به خط من کشته نشدی و این کار را هیچ تدبیر نمی دانم. آخر این آیت که خدای - تعالی - همی گوید یادش همی آید:
أَن یُقَتَّلُواْ أَوْ یُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ یُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ.** مائده/ 33، ترجمه: (کیفر آنها که با خدا و پیامبرش به جنگ برمی خیزند، و اقدام به فساد در روی زمین می کنند، فقط این است که اعدام شوند؛ یا به دار آویخته گردند یا (چهار انگشت از) دست (راست) و پای (چپ) آنها، بعکس یکدیگر، بریده شود؛ و یا از سرزمین خود تبعید گردند. لازم به ذکر است که: احمد بن رافع از این آیه به همان قسمتی اشاره کرده که منظور او را می رسانده، به علاوه خطاب مقدمه آیه به عبدالجبار خوجانی موردی نداشته است.***
با خویشتن اندیشید که هر چند آن این رمز نداند** به این دلیل که حرف أن در قرآن مجید 580 (پانصد و هشتاد) بار تکرار شده است. درباره این آمار ر. ک: المعجم الاحصایی لالفاظ القرآن الکریم 2 / 316 - 310.*** و هیچ بر سر این سخت نیفتد ( متوجه نمی شود)، من آن چه شرط دوستی بود به جای آرَم. چون نامه بنبشت و عنوان بَر کرد، بر این کناره نامه الفی بکرد به قلم باریک و به جانبی دیگر نونی بکرد یعنی: أن یُقَتِّلوا و نامه به امیر خوراسان عرضه کرد کس خود در عنوان ننگریست و بدان نگاه نکرد. نامه بر خواندند و به مهر کردند و به جمازه بانی ( قاصدی که با شتر تیزرو سفر می کرده است) دادند. و جمازه بان را از این حال آگاه نکردند و گفتند: این نامه را به بوعلی سیمجور ده و آن چه وی به تو بدهد بستان و باز آور. و احمد بن رافع را سه روز نگاه داشتند و بعد از سه روز باز خانه خویش آمد ( به خانه خود بازگشت) دلتنگ. چون جمازه بان به نیشابور رسید و پیش بوعلی سیمجور رفت و نامه بداد - چنان که رسم باشد - بوعلی نامه ببوسید و از حال سلامت امیر خوراسان بپرسید و خطیب عبدالجبار نشسته بود نامه به وی داد و گفت: مهر بردار و فرمان عرضه کن. عبدالجبار نامه بستد و در عنوان نگاه کرد پیش از آن که مُهر برداشت، بر کناره الفی دید و بر کناره دیگر نونی. در وقت این آیت یادش آمد: أن یُقَتِّلوا. بدانست که نامه در باب کشتن وی است. نامه از دست بنهاد همچنان به مهر. و دست بر بینی نهاد یعنی که از بینی من خون همی آید، بشویم و باز آیم. همچنان از پیش بوعلی برفت و دست بر بینی نهاده و راست که از در بیرون رفت و به جایی متواری شد. زمانی منتظر او بودند بوعلی گفت: (نامه) را بخوانید. خواجه را طلب کردند و نیافتند. گفتند: بر اسب خود نشست. پیاده از سرای بیرون آمد و به خانه خویش نشد و کس ندانست که کجا رفت. بوعلی سیمجور گفت: دیگر دبیری را بخوانید تا بخواند. و نامه بگشادند و بر خواندند پیش جمازه بان، چون حال معلوم شد، همه خلق به عجب ماندند که با وی که گفت که اندر این نامه چه نبشته؟ بوعلی سیمجور اگر چه بدان شادمانه بود پیش جمازه بان لختی ضُجرت ( دلتنگی و بی قراری) نمود و به شهر منادی کردند و عبدالجبار خود اندر نهان کس فرستاد که من فلان جای نشسته ام بوعلی بدان شاد شد و خدای را - تعالی - شکر کرد و فرمود که: همان جا همی باش. چون روزی چند بر آمد جمازه بان را صلتی نیکو بداد و جواب نامه بنوشت که حال بر چه جمله بود و سوگندان یاد کرد که ما از این هیچ خبر نداشتیم. امیر خوراسان از آن حال عجز شد و متحیر بماند و خطی و مهری و زنهار نامه ای ( امان نامه ای) فرستاد که: ما وی را عفو کردیم، بدان شرط که بگوید که اندر این نامه چه دانست که چیست؟ احمد رافع گفت: مرا زنهار ده تا من بگویم. امیر خوراسان وی را زنهار داد وی آن حال شرح داد. امیر خوراسان عبدالجبار را عفو کرد و آن نامه خویش بازخواست تا آن رمز ببیند. نامه باز آوردند، رمز همچنان بود که احمد گفت. خلق شگفت بماندند از فضل او وز آنِ آنْ مردِ دیگر.** ر. ک: قابوس نامه/ 210.***

حکایت 633 : خبر از مرگ متوکل

محمد بن سنان گوید: مردی در نامه ای از حضرت امام جواد علیه السلام پرسید: از خلافت توکل چقدر باقی مانده است؟ حضرت این آیات را در پاسخ او نوشتند: تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِینَ دَأَبًا... ثُمَّ یَأْتِی مِن بَعْدِ ذَلِکَ سَبْعٌ شِدَادٌ... ثُمَّ یَأْتِی مِن بَعْدِ ذَلِکَ عَامٌ فِیهِ یُغَاثُ النَّاسُ.** یوسف / 49 - 48. ترجمه: هفت سال با جدیّت زراعت می کنید... پس از آن، هفت سال سخت می آید... سپس سالی فرامی رسد که باران فراوان نصیب مردم می شود.*** و متوکل در اول سال پانزدهم مرد.** ر. ک: سرگذشتهای تلخ و شیرین قرآن 4 / 153، به نقل از: اثبات الهداة 6 / 260.***

حکایت 634: پنج!

گویند: خلیفه عهد ( زمان) به خواب دید ملک الموت را از او پرسید که عمر من چند مانده است؟ ملک الموت پنج انگشت برداشت و بدان اشارت کرد. تعبیر این خواب از بسیار کس پرسید. معلوم نمی شد ابوحنیفه را پرسید. گفت: اشارت پنج انگشت به پنج علم است یعنی آن پنج علم کس نداند، و این پنج علم در این آیه است که حق - تعالی - می فرماید: إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَّاذَا تَکْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ.** لقمان / 34.***
یعنی: آگاهی از زمان قیام قیامت مخصوص خداست، و اوست که باران را نازل می کند، و آنچه را که در رحم ها(یِ مادران) است می داند، و هیچ کس نمی داند فردا چه به دست می آورد، و هیچ کس نمی داند در چه سرزمینی می میرد.