هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 612: یک دفعه به ذهنم آمد

برادر محمد مهدی سلیمانی پور - نونهال حافظ کل قرآن همراه با ترجمه فارسی که در مسابقات داخلی و خارجی رتبه های بسیار خوبی را کسب نموده است - می گوید: در سال 1374 ش در مسابقات فرزندان جانبازان در رشته حفظ بیست جزء شرکت نمودم. بعد از این که در سطح شهرستان و استان رتبه اول را کسب کردم آماده شدم برای مرحله کشوری تا این که با اعلام اسم اینجانب برای شرکت در مسابقات کشوری به تهران و محل برگزاری - شهر ری - رفتم. روز دوم نوبت من شد و به سوالات داوران به خوبی پاسخ دادم تا این که در روز اختتامیه معلوم شد رتبه اول را کسب نموده ام. از مقطع دبیرستان شروع کرده اند به هدیه دادن که بیشتر هدایا سکه تمام و نیم سکه و ربع سکه بود. بعضی از بزرگترها می آمدند و به شوخی به من می گفتند: هر مقدار سکه دادند باید با هم نصف کنیم. وقتی که اسم مرا برای گرفتن جایزه اعلام کردند نیت کردم که جایزه من سفر حج عمره باشد و آیت الکرسی را به نیت حج خواندم تا رسیدم به جایگاه برای گرفتم هدیه خود. ناگهان شنیدم که اعلام نمودند هدیه من حج عمره است بسیار خوشحال شدم از این که به نیت و آرزوی خود رسیده ام. عجیب آن بود که بعد از مراسم، مسؤول دارالقرآن بنیاد جانبازان به پدرم گفت که: خدا می داند تا آن لحظه چنین هدیه ای نداشتم و یک دفعه به ذهنم آمد و با مسؤولیت خودم اعلام نمودم که جایزه فرزند شما زیارت خانه خدا باشد.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 15 / 47. جرعه نش وحی (مرور بر زندگی و خاطرات محمدمهدی سلیمان پور) / 24.***

حکایت 613: عهد دقیانوس!

جناب جلال رفیع در دیباچه کتاب فضیلت های فراموش شده - شرح حال حاج آخوند ملاعباس تربتی -**کتاب فضیلت های فراموش شده اثر مرحوم حسینعلی راشد - فرزند ملا عباس تربتی - است.*** می نویسد: مگر نه این است که زمین رازدار و میراث دار گذشتگان برای گزارش به آیندگان است؟ از آستان قدس رضوی و مقام تولیت آن آستان مقدس، امید و انتظار این است که اشاراتی کنند تا لااقل نشانه های قبر حاج آخوند ملاعباس تربتی** تاریخ وفات ایشان: 24 / 7 / 1322 شمسی است.*** - عارف فرزانه، عالم وارسته وشخصیت کم نظیر تاریخ معاصر - در صحن مطهر بازیابی و بازسازی شود. قبری که من از دوران کودکی با آیه شریفه نقش شده بر سنگ آن آشنا بوده ام. گویا همین دیروز - یعنی حدود سال 1344 شمسی - استاد فقید مرحوم علی قندهاری تربتی - که خود در مزار قطب الدین حیدر، آرام خفته است - خطاب به این جانب گفت: باری پسرم! حاج آخوند فرمود مرا در صحن مطهر دفن کنید که قدم زیارت کنندگان حرم روی چشمهایم باشد... و بر سنگ لوح حاج آخوند طبق وصیت خودش نوشتند: وَ کَلبُهُم باسِطٌ ذِراعَیهِ بالوَصیدِ. **کهف / 18، ترجمه: و سگ آن ها دستهای خود را بر دهانه غار گشوده بود (و نگهبانی می کرد).*** و سپس قرائت آیه را تمام نکرده، زار زار گریست. آن گاه گفت: انتخاب این آیه اشارت است به این که هنوز در عهد دقیانوسیم))! و چنین بود که حاج آخوند از حاکمیت طاغوت درعهد پهلوی به کهف ولایت در آستان قدس رضوی پناه برد، او خود را سگ اصحاب کهف و پاسبان رواق صحن میدانست کسی که در حال حیات از دنیا رفته بود، از دنیا رفته است و در حال حیات است: ... باسطٌ ذراعَیهِ بالوَصیدِ!... باسِطٌ ذِراعَیهِ در زندگی و مرگ و پس از مرگ.** ر. ک: فضیلت های فراموش شده 94/ (دیباچه کتاب).***

حکایت 614: امتحان اولیا

شمس الدین احمد افلاکی در مناقب العارفین می نویسد: از مولانا شمس الدین ماردینی منقول است که در میان ائمه دین تقریر کرد که روزی در مدرسه حضرت مولانا ( جلال الدین رومی) اجتماعی عظیم بود و تمامت امرا و اکابر حاضر و سماعی گرم می رفت و مدرسه ما نیز در آن حوالی بود و استماع آن حال ها و ذوق ها مرا شیفته گردانیده، برخاستم و مختصر جامه ای پوشیده از میان ازدحام خلق به مدرسه در آمدم و در گوشه ای در پس مردم به تلاوت سوره سجده** به احتمال قوی مراد سی و دومین سوره قرآن (الم تنزیل) است.*** مشغول گشتم، همانا که چون به آیت سجده** آیه 15 سوره مبارکه سجده.*** رسیدم حضرت مولانا در حال سجده کرد. گفتم: شاید که اتفاقی ( تصادفی) باشد، سوره ای دیگر خواندم الی آخر السجدات،** چهار سوره از سوره های قرآن مجید - که آن ها را سوره های عزائم می نامند - دارای سجده واجب است بدین ترتیب الف: سجده/ 15، ب: فصلت / 37، ج: نجم / 62، د: علق / 19. ***همچنان سجده ها کرد یقینم شد که نظر مبارک ایشان بر لوح محفوظ،** لوح محفوظ اصطلاحی است برگرفته از آیه 22 سوره مبارکه بروج.*** است و لوح محفوظ، باطن قاطن اوست و اشارت ما کَذَب الفؤادُ ما رَأی**نجم / 11، ترجمه: قلب، در آن چه دید هرگز دروغ نگفت.*** عبارت از این است. در این تفکر و تحیر بودم که گریبان مرا گرفته، کشان کشان پیش کشید، فرمود که این سجدات اهل عادات **کسانی که از روی عادت سجده می کنند. ***نیست بلکه سجدات اهل سعادات است بعد از این دانشمندی را بمان، بینشمندی را پیش گیر و از این بیشتر امتحان کردن مردان حرام است. و من در آن حالت بی خود گشته چون به هوش آمدم، جامه ها را چک زده با خود گفتم ای شَمسَک!** باتوجه به این مطلب که نام وی شمس الدین (ماردینی) بوده است.*** محجوب از انوار چنین آفتاب معانی تا کی در پرده حجاب خواهی بودن؟ چه بارها برهان و حجت دیده ای مگر که نادیده ای ( نابینا و کوری) که دیده عالم را نادیده می آوری. گریان گریان آهسته بیرون آمدم و به خانه رفتم و تمامت طلبه و غلبه خود را برگرفتم و شب هنگام، به خانه مولانا شدم، چون نزدیک مدرسه رسیدم، دیدم که شیخ محمد خادم در را گشاده، استقبال ما کرد. گفتم: احوال چون است؟ گفت: حضرت مولانا فرمود که جمعی آشنایان می آیند، در را بگشا و استقبال کن. چون در آمدم در پایماچان ایستاده، استغفار کردم، پیش رفته به صدهزار لابه ( عجز) و شفاعت یاران، کف پای مبارک مولانا را بوسیدم و بر روی خود مالیدم و مرید مخلص شدم. همانا که فرجی **فرجی (بر وزن سفری) خرقه، جامه ردا مانند که بر روی جامه های دیگر بر تن کنند.*** مبارک خود را در من پوشانیده در حال فرجی و فرحی در جان من ساری شده فرخی یافتم و استغراق حضرتش به غایتی بود که اگر ناگهان کفش او در گِل ماندی و اِما ( اگر) تنگ بودی همانجا رها کردی و پای برهنه روانه شدی و اگر جمع فقرا دریوزه کردندی فرجی از دوش و دستان از سر و پیراهن از تن و کفش از پا به ایشان دادی و رفتی. **ر. ک: مناقب العارفین 1/ 328 - 327.***