هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 611: اثر نخستین برخورد با قرآن

استاد دکتر مصطفی محمد نویسنده مصری معاصر -** برخی از تالیفات ایشان عبارت است از: القرآن محاولة لفهم عصری، علم النفس القرآنی، الطریق الی الکعبة، رأیت الله، الوجود و العدم، المارکسیة والاسلام، انشتین و النسبیة، حوار مع صدیقی الملحد، محمد محاولة لفهم السیرة النبویة، رحلتی من الشک الی الایمان، الروح و الجسد، الخروج من التابوت، رجل تحت الصفر، الانسان و الطفل، فی الحب و الحیاة، لغز الموت، لغز الحیاة، قصص مصطفی محمود، الشیطان بحکم.... .*** می گوید: نخستین برخورد من با قرآن در چهارسالگی بود که در مکتب خانه شیخ محمود در صف کودکان نشسته و دیده بر دست مکتب دار دوخته بودم و با سادگی بهت انگیزی به تَرَکه او و گچی که با آن بر تخته می نوشت، می نگریستم. او می خواند: وَ الضُّحی و اللَّیلِ اِذا سَجی **ضحی / 1 - 2، ترجمه: قسم به روز در آن هنگام که آفتاب بر آید (و همه جا را فرا گیرد) و سوگند به شب در آن هنگام که آرام گیرد.*** و ما به دنبال وی بی آن که یک کلمه آن را بفهمیم، تکرار می کردیم. نه می فهمیدیم که ضحی چیست و نه می دانستیم که سجی یعنی چه. در آن ایام من، ساده دل بودم و بر صفحه دلم حرفی نگاشته نشده بود و لوح ضمیرم از هر گونه اثر تربیتی پاک بود طبیعی بود که نخستین عبارتی را که از قرآن شنیدم با دل سپید همچون برف و بدون سابقه ذهنی، پذیرا شدم و همانگونه که درسهای حساب، یا جغرافیا یا انشاء را می آموختم، شنیدن آیات قرآن مرا غرق در بهت و حیرت می کرد برای من دشوار است که اثر شنیدن عبارت قرآنی را وصف کنم و به وسیله کلمات، حالت پیچیده روحی و انفعالی که در خاطرم مانده و تاثیری که آیات قرآن بر گوش من گذاشته بود، بیان کنم. زیرا در هنگام تنهایی نیز همواره آیات قرآن را با خود بازگو و تکرار می کردم و آهسته با خود می گفتم: وَ الضُّحی و اللَّیلِ اِذا سَجی. گویی این آیه به صورت جانداری در خیال من زندگی ویژه و مستقلی داشت و در دلم تاختن می کرد باز هم درست نمی دانستم ضحی چیست و سجی کدام است. آن چه در من تأثیر عمیق گذاشته بود همان مقطع حروف و توالی آهنگ خوش آن ها بود. نظیر ردیف یا گام موسیقی، بی آن که انتظار فهم آن نُت ها را داشته باشم، در روح من غوغایی بود و وزن دلنشین آن ها جان مرا مسخر خود کرده بود. آری، من از همان کودکی به موسیقی درونی عبارات قرآنی پی برده بودم و این یکی از رازهای ژرف ترکیب های قرآنی است چرا که این کتاب نه شعر است و نه نثر و صرفا مجموعه ای از سخنان مسجع.** ر. ک: خاطرات قرآنی/ 50 - 49. القرآن محاولة لفهم عصری / 11.***

حکایت 612: یک دفعه به ذهنم آمد

برادر محمد مهدی سلیمانی پور - نونهال حافظ کل قرآن همراه با ترجمه فارسی که در مسابقات داخلی و خارجی رتبه های بسیار خوبی را کسب نموده است - می گوید: در سال 1374 ش در مسابقات فرزندان جانبازان در رشته حفظ بیست جزء شرکت نمودم. بعد از این که در سطح شهرستان و استان رتبه اول را کسب کردم آماده شدم برای مرحله کشوری تا این که با اعلام اسم اینجانب برای شرکت در مسابقات کشوری به تهران و محل برگزاری - شهر ری - رفتم. روز دوم نوبت من شد و به سوالات داوران به خوبی پاسخ دادم تا این که در روز اختتامیه معلوم شد رتبه اول را کسب نموده ام. از مقطع دبیرستان شروع کرده اند به هدیه دادن که بیشتر هدایا سکه تمام و نیم سکه و ربع سکه بود. بعضی از بزرگترها می آمدند و به شوخی به من می گفتند: هر مقدار سکه دادند باید با هم نصف کنیم. وقتی که اسم مرا برای گرفتن جایزه اعلام کردند نیت کردم که جایزه من سفر حج عمره باشد و آیت الکرسی را به نیت حج خواندم تا رسیدم به جایگاه برای گرفتم هدیه خود. ناگهان شنیدم که اعلام نمودند هدیه من حج عمره است بسیار خوشحال شدم از این که به نیت و آرزوی خود رسیده ام. عجیب آن بود که بعد از مراسم، مسؤول دارالقرآن بنیاد جانبازان به پدرم گفت که: خدا می داند تا آن لحظه چنین هدیه ای نداشتم و یک دفعه به ذهنم آمد و با مسؤولیت خودم اعلام نمودم که جایزه فرزند شما زیارت خانه خدا باشد.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 15 / 47. جرعه نش وحی (مرور بر زندگی و خاطرات محمدمهدی سلیمان پور) / 24.***

حکایت 613: عهد دقیانوس!

جناب جلال رفیع در دیباچه کتاب فضیلت های فراموش شده - شرح حال حاج آخوند ملاعباس تربتی -**کتاب فضیلت های فراموش شده اثر مرحوم حسینعلی راشد - فرزند ملا عباس تربتی - است.*** می نویسد: مگر نه این است که زمین رازدار و میراث دار گذشتگان برای گزارش به آیندگان است؟ از آستان قدس رضوی و مقام تولیت آن آستان مقدس، امید و انتظار این است که اشاراتی کنند تا لااقل نشانه های قبر حاج آخوند ملاعباس تربتی** تاریخ وفات ایشان: 24 / 7 / 1322 شمسی است.*** - عارف فرزانه، عالم وارسته وشخصیت کم نظیر تاریخ معاصر - در صحن مطهر بازیابی و بازسازی شود. قبری که من از دوران کودکی با آیه شریفه نقش شده بر سنگ آن آشنا بوده ام. گویا همین دیروز - یعنی حدود سال 1344 شمسی - استاد فقید مرحوم علی قندهاری تربتی - که خود در مزار قطب الدین حیدر، آرام خفته است - خطاب به این جانب گفت: باری پسرم! حاج آخوند فرمود مرا در صحن مطهر دفن کنید که قدم زیارت کنندگان حرم روی چشمهایم باشد... و بر سنگ لوح حاج آخوند طبق وصیت خودش نوشتند: وَ کَلبُهُم باسِطٌ ذِراعَیهِ بالوَصیدِ. **کهف / 18، ترجمه: و سگ آن ها دستهای خود را بر دهانه غار گشوده بود (و نگهبانی می کرد).*** و سپس قرائت آیه را تمام نکرده، زار زار گریست. آن گاه گفت: انتخاب این آیه اشارت است به این که هنوز در عهد دقیانوسیم))! و چنین بود که حاج آخوند از حاکمیت طاغوت درعهد پهلوی به کهف ولایت در آستان قدس رضوی پناه برد، او خود را سگ اصحاب کهف و پاسبان رواق صحن میدانست کسی که در حال حیات از دنیا رفته بود، از دنیا رفته است و در حال حیات است: ... باسطٌ ذراعَیهِ بالوَصیدِ!... باسِطٌ ذِراعَیهِ در زندگی و مرگ و پس از مرگ.** ر. ک: فضیلت های فراموش شده 94/ (دیباچه کتاب).***