هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 607: آفرینش هنری در قرآن

سید قطب))** ابراهیم حسین شاذلی (1324 - 1387ق).*** مفسر نامداری مصری - صاحب تفسیر فی ضلال القرآن - در مقدمه کتاب التصویر الفنّی فی القرآن)) **آفرینش هنری در قرآن.*** چنین می نویسد: چگونه قرآن را کشف کردم؟ مرا با این کتاب سر و سری است.
نخست نمی خواستم که راز در دل نامحرم افتد ولی از آن جا که این معنا نمی توانست، تنها از آنِ من باشد، سرانجام راز برملا و رهسپار چاپخانه شد، خردسال بودم که قرآن را می خواندم ولی نه توانایی درک آن را داشتم و نه فهم من می توانست بر ستیغ بلند معانی و اغراض عالی آن نشیند و افق های گسترده آن را نظاره کند. با این همه از آن خار خاری در دل خویش احساس می کردم. از خلال تعابیر قرآنی خیال ساده من تصاویری را رقم می زد که سخت ابتدایی می نمود اما مرا هم لذت حسی و هم شوق نفسانی ساده من تصاویری را رقم می زد که سخت ابتدایی می نمود اما مرا هم لذت حسی و هم شوق نفسانی می بخشید. بدین گونه دل را همواره از آن تصاویر اکنده و خاطر را بدان ها زنده و شاد می داشتم. از تصاویر ساده ای که در آن روزگار راهزن خیالم بود، تصویری بود که پس از خواندن این آیه در برابرم مجسم می شد: وَ مِنَ الناس مَن یَعبُدُ اللهَ عَلی حَرفٍ** حج / 11، ترجمه: از میان مردم کسی است که خدا را تنها با زبان می پرستد (و ایمان قلبیش بسیار ضعیف است).*** در آن هنگام بر روی مکان بلندی که تپه مانند بود، در روستا می زیستم. در پندار خود مردی را می دیدم که ایستاده نماز می خواند ولی نمی توانست خود را بر جای استوار نگاه دارد و به هر سو جنبان و هر دم در شُرف افتادن بود. من حرکاتش را دنبال می کردم و از آن تصور لذتی آمیخته با شوق می بردم. و نیز از خواندن این آیه تصوری کودکانه در خیالم مرتسم می شد آن جا که در سوره اعراف می فرماید: وَاتلُ علیهِم نَبَأَ آتَیناهُ آیاتِنا فَانسَلَخَ مِنها فاتبَعَهُ الشَّیطانُ فَکانَ مِنَ الغاوینَ** اعراف / 175، ترجمه: و بر آن ها بخوان سرگذشت آن کسی را که آیات خود را به او دادیم ولی (سرانجام) خود را از آن تهی ساخت و شیطان در پی او افتاد و از گمراهان شد.*** من نه از معانی این آیه چیزی دستگیرم می شد و نه از مراد آن، لیکن در قوه متخیله من، چهره مردی نمایان می شد که دهان گشاده و زبان از حلق بر آورده بود و همواره لَه لَه می زد و از این کار، لحظه ای باز نمی ایستاد. من در برابر او به تماشا ایستاده بودم ولی نمی دانستم چرا لَه لَه می زند و بیم داشتم بدو نزدیک شوم. در گنجینه خیال من از این گونه تصاویر فراوان بود که هم تأمل در آن ها، من لذت انگیز می نمود و هم به سبب آن ها شوقم در خواندن قرآن فزونی می گرفت و هربار که قرآن می خواندم همان تصاویر کودکانه را دنبال می کردم. دریغا که آن روزگاران خوش با همه خاطره های ساده و شیرین آن سپری شد و دوره ای دیگر آمد. وارد مؤسسات علمی شدم و به مطالعه تفاسیر قرآن پرداختم و از زبان استادان خود تفسیر آیات را شنیدن گرفتم ولی در آن چه خواندم و شنیدم دیگر اثری از آن قرآن دلکش و فریبای ایام کودکی خود نیافتم. دریغا! آن همه لذت و زیبایی و شوق به کجا رفت؟ گویی با دو گونه قرآن سر و کار داشتم یکی قرآن شوق آفرین و دلکش عهد کودکی و دیگری قرآن پیچیده و بی ارتباط عهد شباب که در حقیقت محصول پیروی از روش معمول مفسران بود. به ناچار مستقیماً به قرآن بازگشتم. مصحف عزیز را در کنار گرفتم و کتب تفسیر را به سویی نهادم. و باز همان تصاویر دلکش و لذیذ گذشته را در آن باز یافتم جز آن که دیگر به سادگی آن روزگاران نبود، زیرا برداشت من از آن ها دگرگون شده بود و آگاه شده بودم که در کجا ایراد مَثَل است و در کجا نیست. به هر حال افسون همان افسون و جاذبه همان جاذبه بود. سپاس خدای را که قرآن را از نو باز یافته بودم. بر آن شدم که نمونه هایی چند از این تصاویر دلپسند را که در قرآن باز می یابم به مردم بنمایانم. در سال 1939 میلادی زیر عنوان آفرینش هنری در قرآن))** التصویر الفنی فی القرآن.*** پژوهشی در مجله المُقتَطَف)) **اصطلاحی است نظیر اصطلاح گلچین در زبان فارسی.*** به خوانندگان ارایه دادم و از جمال هنری قرآن پرده هایی چند برداشتم و از آن قدرت شگرفی که توانسته است با معدودی واژه های مجرد کاری کند که کِلک هیچ نگارگر و دوربین هیچ عکاسی توان نمودن آن را ندارد، سخن گفتم. بحث مزبور در خوران بود که خود موضوع رساله ای جامعه شود. سالها بگذشت با سوز و گداز. ولی صور قرآنی همواره رهزن خیالم بود و اعجاز هنری آن کتاب والا، پیوسته از من دل می ربود. هرچه بیشتر به قرآن می پرداختم این اندیشه در من بیشتر مایه می گرفت که این تحقیق را دنبال کنم و وسعت و کمال بخشم. بر این آستان هر چندگاه، روزی چند، سر می سودم و خاطر را، از آن صوَر بی نظیر می آکندم ولی این اندیشه در من همواره راسخ تر می شد. گاه مشغله هایی مرا از این مهم باز می داشت ولی هرگز آن رغبت و آرزو از صفحه ضمیر سترده نمی گشت.
پنج سال از انتشار پژوهش من در مجله المقتطف گذشت ولی شور پی گیری این کار، به خواست کردگار، در من فزونی یافت. همین که جدّاً دست به کار این پژوهش شدم نخستین مرجع خود را همان قرآن قرار دادم و در صدد گردآوری تصاویر هنری در آن کتاب بر آمدم. و بی آن که به دیگر مباحث آن بپردازم به روشنگری شیوه ابداع هنری، مبادرت ورزیدم. و چون زلالی چند نوشیدم به جان کوشیدم تا هماهنگی میان آن تصاویر را، به ویژه از دیدگاه هنر خالص، مورد گفتگو قرار دهم، اما چه دیدم؟ گویی حقیقتی تازه بر من آشکار شده بود! مدار قرآن بر تصویر استوار بود و در تمام اغراض ( هدف ها) روش تعبیر مطالب، غیر از مسایل تشریعی، بر همان پایه تصویر بنا شده بود. اما آن تصویر، مجموعی پریشان نبود پس ضروری می نمود که به جای برف انبار کردن این تصاویر از کشب قواعد آن سخن گفته شود. کم کم بدین توفیق استشعار حاصل کردم که هدف نهایی، کشف همین قواعد است نه اکتفا به ظواهر و تشریح پوسته ای از تعبیرات قرآنی. هنگامی که به پایان این پژوهش رسیدم گویی زایشی نو از قرآن در خویشتن احساس کردم چنان که گویی هرگز ندیده بودم. آری، تا چندی پیش قرآن با همه زیبایی، در خاطرم اجزایی پراکنده داشت ولی اکنون این کتاب در نظر من مجموعه ای مرتبط و یگانه می نماید و به گونه ای که نه من و نه دیگری، تصور آن را می تواند در سر بپروراند، واجد هماهنگی شگفت آوری است. پس اگر بتوانم احساس خود را همانگونه که در ضمیر خویش می یابم در باز نمودن این تصاویر به درستی بیان کنم، هر آینه برای این کتاب، توفیق بزرگی خواهد بود.** ر. ک: آفرینش هنری در قرآن / 15 - 11.***

حکایت 608 : قرائت قرآن توسط مرغان!

جناب سید عطاءالله شمس دولت آبادی - مؤلف کشکول شمس - چنین حکایت می کند: در یکی از سنوات قبل مسافرتی جهت این بنده پیش آمده بود در سمت غرب ایران محال ( منطقه) دینورقریه ای به نام کهکسار)). رئیس آن قریه مردی بود مسن، تقریبا در حدود نود سال و از متدینین بود.
صبح بعد از نماز قبل از طلوع آفتاب بود که ناگاه شنیدم کسی دارد آیه ای از قرآن مجید را تلاوت می کند و این آیه را می خواند: اذ یتلقی المتلقیان عن الیمین و عن الشمال قعیدٌ** ق / 17، ترجمه: (به خاطر بیاورید) هنگامی را که دو فرشته راست و چپ که ملازم انسانند اعمال او را دریافت می دارند.*** سپس همین آیه را تکرار نمود پس از لحظه ای دو بار دیگر آیه مذکور را تکرار کرد در کمال تعجب به هر طرف متوجه شده و اثری از خواننده آن مشاهده ننمودم. روز بعد که صاحب منزل به نزد ما آمد و قضیه را جهت او بیان نموده و از قاری آن سؤال نمودیم ایشان تبسمی نموده و اشاره به سقف ایوان منزل خود کرد و گفت: اگر قدری دقت کنید سر و گردن مرغ خاکی رنگی را مشاهده خواهید نمود. اینها دو مرغ هستند که نر و ماده می باشند. شاید قریب یکصد سال است که در منزل ما جای دارند البته اینها همان مرغ اولیه نیستند به مرور ایام گاهی تخم گذاری کرده و جوجه به وجود آورده ولی بسیار جای تعجب است که پس از آن که جوجه ها بزرگ شدند می روند و دو عدد از آن ها باقی می مانند و ما برای این که مبادا این محل را تخلیه نموده، بروند هیچگاه سراغ آن ها نمی رویم ولی هر روز صبح سه بار این آیه مذکور را به قدری فصیح ( گویا و واضح) می خوانند که مشاهده نموده اید. به خصوص به آخر آیه که می رسد به کلمه قعید مد** اینگونه مد را، در اصطلاح تجوید، مد سکون عارضی می نامند.*** می دهند برای مدتی طولانی.** ر. ک: کشکول شمس / 600.***

حکایت 609: بهشت عریض و طویل

سدی گوید: من در نزد عمر بن خطاب بودم که کعب بن اشرف یهودی و مالک بن صیفی و حی بن اخطب به نزد عمر آمدند و گفتند: در قرآن شما است که: وَ جنَّة عَرضُها السَّمواتُ و الاَرضُ **آل عمران/ 133، ترجمه: و بهشتی که وسعت آن، آسمان ها و زمین است. نکته: در قرآن مرجید مورد دیگری وجود دارد که شبیه آیه مذکور است و آن مورد چنین است: وَ جنَّة عَرضُها کَعَرضِ السَّمآءِ وَ الأَرضِ حدید / 21. ترجمه: و بهشتی که پهنه آن مانند پهنه آسمان و زمین است.*** هرگاه وسعت بهشت بدین مقدار باشد که هفت آسمان و هفت زمین را پر کند، پس جهنم کجاست؟ عمر ندانست چه بگوید. در این حال امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شد و فرمود: در چه صحبتی بودید؟ مسأله را به آن حضرت عرض کردند. حضرت فرمود: هرگاه شب می آید، روز کجاست و هرگاه روز می آید شب کجاست؟ گفتند: در علم خداست. حضرت فرمود: بهشت هم همین گونه است. این سخن به گوش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید، پیامبر فرمود: فَسئَلوا اَهلَ الذِّکرِ اءنْ کَنتُم لا تَعلَمُونَ** نحل / 43، انبیاء / 7.*** یعنی: اگر نمیدانید از آگاهان بپرسید)).** ر. ک: قضاوت های حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام / 250 به نقل از مناقب ابن شهرآشوب (به نقل از: تفسیر قطان).***