هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 604: اَلْفَبای!

این جانب محمدحسین محمدی هنگامی که اولین کتابم با عنوان الفبای** مقصود از ((الفبا)) در این گونه موارد ((مراحل مقدماتی)) از هر چیز است همانند این که می گویند هنوز الفبای سیاست را بلد نیست)) یا ((فلانی الفبای آشپزی را هم نمی داند)).*** تجوید قرآن را به چاپ رسانیدم، روزی تعدادی از آن را برداشته و به قصد امانت نزد یکی از کتابفروشی ها بردم تا آن را در معرض فروش قرار دهند. کتابفروش که فردی عرب زبان بود به محض دیدن نام کتاب، با حالت تعجب همراه با استفهام انکاری خطاب به من گفت: الفبای! ما معنی الفبای؟! یعنی: الفبای! الفبای یعنی چه؟!))** او فکر کرده بود که الف و لام در کلمه الفبای حرف تعریف است همانند القمر، الفکر و... در حقیقت این کلمه را مرکب از ال و فبای فرض کرده بود و چون فبای را کلمه ای مهمل و بی معنی یافته بود لذا چنین تعجب نموده و اشکال می کرد و تعجب خویش را با استفهام انکاری بیان می نمود.*** خنده ام گرفت البته خنده ای تلخ زیرا از طرفی سخن او خنده دار بود و از طرف دیگر، بدین می اندیشیدم که چگونه مطلب را به او بفهمانم تا از اشکالی که به اسم کتاب نموده دست برداشته و به اشتباه خود پی ببرد. به هر حال تعدادی از این کتاب را به رسم امانت به نزدش گذاشته و برگشتم.
و کم من عائبٍ قولاً صحیحاً - و آفتُه من الفهم السَّقیمِ
متنبی))

حکایت 605: دیده را فایده آن است که دلبر بیند

خانم فاطمه طباطبایی، عروس حضرت امام خمینی قدس سره و همسر مرحوم حاج احمد آقا می گوید:
یک دفعه که با ایشان [امام ] در نجف بودیم، چشمشان ناراحت شده بود، دکتر بعد از معاینه چشمشان گفت: شما باید چند روز قرآن نخوانید و به چشمتان استراحت بدهید)).
امام خمینی - رضوان الله تعالی علیه - خندیدند و گفتند: دکتر! من چشمم را برای قرآن می خواهم. چه فایده ای دارد که چشم داشته باشم و قرآن نخوانم؟ شما یک کاری بکنید که من بتوانم قرآن بخوانم)).** ر. ک: کلید قرآن / 15، به نقل از: پا به پای آفتاب 1 / 181.***

حکایت 606 : کرامتی از قرآن

مرحوم حاج سید محمدحسین ناشر الاسلام جزائری شوشتری نجفی صاحب کشکول الناشریه چنین حکایت نموده است: بدان که ای عزیز کرامتی را این احقر مشاهده کرده ام از قرآن شریف و تفصیل آن این است که قبل از توفیق یافتن به مجاورت نجف اشرف شاید در حدود سنه یک هزار و سیصد و سی هجری (شمسی) از اهواز ایران عازم شوشتر بودم در کشتی های آتشی کوچک چنان که در سابق چنین مرسوم بود، قبل از ظهور ماشین و چون مکان مسافر و اموال در مرکب نبوده مرسوم بود در سابق کشتی بدون ماشین که آن ها را دوبه می گفتند به مرکب بسته برای آسایش مسافرین. طرف عصری بود جمعی از مسافرین بالای آن دوبه نشسته کما این که مکرر در مکرر صندوق ها بود مثل صندوق صابون فعلی در آن جا انداخته بود و مسافرین در این مدت سیر مرکب مکرر دو نفر، یک نفر بالای آن صندوق ها نشسته ابداً آسیبی واقع نشده ولی طرف عصری یک نفر که او را سید احمد ملائکه می گفتند سیدی بود جلیل و مکرر عادت به قرائت قرآن داشته چه در سفر چه در حضر. آن مرحوم سید وضو گرفته داخل اطاق مرکب رفته قرآن را آوردند و نشستند بالای یکی از آن صندوقهای معهوده. چون شروع کردند مرحوم سید به قرائت قرآن هنوز سه آیه شاید نخوانده بودند که ناگاه آبی زردرنگ از زیر آن صندوق که مرحوم سید نشسته بود جاری شده و جوش می زد مانند آبی که بالای آتش جوش آمده باشد یک دفعه صاحب آن صندوق ها آواز داد چرا چنین شد آمد ملاحظه کرد که شیشه هایی که در آن صندوق بود بعضی از آن ها با تمامشان شکسته شده اند معلوم همه مردم شد که آن شیشه ها شراب بودند و حضرت احدیت نخواسته که قرائت قرآن شود بالای صندوق که شراب داخل آن بوده مسلم شد به واسطه کرامت قرآن بوده وگرنه مکرر در مدت سیر مرکب که یک شبانه روز بوده دو نفر، یک نفر بالای همین صندوق ها می نشستند و شیشه ها شکسته نشدند.** ر. ک: کشکول الناشریه 2 / 75 - 74.***