هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 603 : این آیه را هرگز فراموش مکن

نقل نموده اند که: یکی از علمای بزرگ، تحصیلات خود را در حوزه علمیه نجف اشرف به پایان رساند. هنگامی که می خواست به وطن خویش مراجعت نماید، برای خداحافظی به حضور استادش شرفیاب شد. در پایان مراسم به استاد عرض کرد: پند و موعظه ای بفرمایید. استاد به ایشان فرمود: پس از اتمام این زحمت ها، آخرین اندرز، کلام خداست. این آیه را هرگز فراموش مکن که خداوند می فرماید: اَلَم یَعلَم بِأَنَّ اللهَ یَری** علق/ 14.*** یعنی: آیا او ندانست که خداوند (همه اعمالش را) می بیند؟!
آری از دیدگاه یک مؤمن واقعی، تمام عالم محضر خداست و همه کارها در حضور او انجام می گیرد. همین شرم و حضور برای دوری از گناهان کافی است.** ر. ک: قصه های قرآن / 149، تفسیر نمونه 20 / 66.***
از توأم یا رب فراموشی مباد - هرکه می خواهد فراموشم کند
ملا فاضل))

حکایت 604: اَلْفَبای!

این جانب محمدحسین محمدی هنگامی که اولین کتابم با عنوان الفبای** مقصود از ((الفبا)) در این گونه موارد ((مراحل مقدماتی)) از هر چیز است همانند این که می گویند هنوز الفبای سیاست را بلد نیست)) یا ((فلانی الفبای آشپزی را هم نمی داند)).*** تجوید قرآن را به چاپ رسانیدم، روزی تعدادی از آن را برداشته و به قصد امانت نزد یکی از کتابفروشی ها بردم تا آن را در معرض فروش قرار دهند. کتابفروش که فردی عرب زبان بود به محض دیدن نام کتاب، با حالت تعجب همراه با استفهام انکاری خطاب به من گفت: الفبای! ما معنی الفبای؟! یعنی: الفبای! الفبای یعنی چه؟!))** او فکر کرده بود که الف و لام در کلمه الفبای حرف تعریف است همانند القمر، الفکر و... در حقیقت این کلمه را مرکب از ال و فبای فرض کرده بود و چون فبای را کلمه ای مهمل و بی معنی یافته بود لذا چنین تعجب نموده و اشکال می کرد و تعجب خویش را با استفهام انکاری بیان می نمود.*** خنده ام گرفت البته خنده ای تلخ زیرا از طرفی سخن او خنده دار بود و از طرف دیگر، بدین می اندیشیدم که چگونه مطلب را به او بفهمانم تا از اشکالی که به اسم کتاب نموده دست برداشته و به اشتباه خود پی ببرد. به هر حال تعدادی از این کتاب را به رسم امانت به نزدش گذاشته و برگشتم.
و کم من عائبٍ قولاً صحیحاً - و آفتُه من الفهم السَّقیمِ
متنبی))

حکایت 605: دیده را فایده آن است که دلبر بیند

خانم فاطمه طباطبایی، عروس حضرت امام خمینی قدس سره و همسر مرحوم حاج احمد آقا می گوید:
یک دفعه که با ایشان [امام ] در نجف بودیم، چشمشان ناراحت شده بود، دکتر بعد از معاینه چشمشان گفت: شما باید چند روز قرآن نخوانید و به چشمتان استراحت بدهید)).
امام خمینی - رضوان الله تعالی علیه - خندیدند و گفتند: دکتر! من چشمم را برای قرآن می خواهم. چه فایده ای دارد که چشم داشته باشم و قرآن نخوانم؟ شما یک کاری بکنید که من بتوانم قرآن بخوانم)).** ر. ک: کلید قرآن / 15، به نقل از: پا به پای آفتاب 1 / 181.***