هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 599 : مسواک نورانی

محمد بن مسعود گوید: حدیث کرد مرا احمد بن محمد از علی بن مهزیار که نقل کرد: در سنه 224ق هنگام مراجعت از کوفه رسیدیم به یک بیابان بی آب و علف. در آخر شب من ( علی بن مهزیار) از همراهان دور شده، به کناری رفتم که وضو بگیرم چون شروع کردم به مسواک زدن دیدم از پایین مسواکم ( مسواک چربی) آتشی شعله ور شد و روشنایی داشت مانند نور خورشید. من از آن وحشت نکردم ولی در تعجب بودم. دستم را به آن مالید هیچگونه حرارتی احساس نکردم وقتی این جریان را دیدم این آیه مبارکه به خاطرم رسید شروع کردم به خواندن: اَلَّذِی جَعلَ لَکُم مِنَ الشَّجَرِ الاَخضَرِ ناراً فاِذا اَنتُم مِنهُ تُوقِدُونَ** یس / 80، ترجمه: همان کسی که برای شما از درخت سبز، آتش آفرید و شما به وسیله آن آتش می افروزید)).*** من در حال تفکر بودم و شعله آتش همچنان ادامه داشت سپس به سوی قافله برگشتم آسمان ابری بود غلامان من به دنبال تهیه آتش بودند در قافله یک نفر از اهل بصره بود وقی من برگشتم غلامان گفتند: ابوالحسن آمد و همراه خود آتش آورد مرد بصری نیز همین سخن را گفت. چون پیش آن ها رسیدم مرد بصری مسواک را با دست خود لمس کرد هیچگونه حرارتی احساس نکرد. همچنین شد تا سه مرتبه روشن و خاموش شد، در مرتبه سوم دیگر روشن نشد و هر چه ما به آن مسواک نگاه کردیم هیچگونه از اثر آتش، مانند سیاهی و سوختگی نیافتیم. این قضیه 26 سال پس از شهادت حضرت جواد (علیه السلام) واقع شد. من آن مسواک را در پارچه ای پیچیده به خدمت حضرت هادی (علیه السلام) آوردم و قضیه را به حضرت عرض کردم. حضرت، مسواک را از من گرفت و مدتی به آن نگاه کرد سپس فرمود: هذا نُورٌ این نور است. عرض کردم: یابن رسول الله! چگونه نوری است؟ فرمود: بِمَیلِکَ الی اَهلِ هَذا البَیتِ و بِطاعَتِکَ لی وَ لآبائی اَراکَهُ اللهُ به خاطر میل و علاقه تو به این خاندان و نیز اطاعت نمودن تو از من و پدران من، خداوند این نور را به تو نشان داده است.** ر. ک: مردان علم در میدان عمل 4 / 165 - 164 به نقل از: بهجة الآمال (علیاری) 5 / 548.***

حکایت 600 : آموزش قرآن در کلاس انگلیسی

برادر محمد رضا قبادی چنین نقل می کند:
در یکی از دبیرستان های قزوین مشغول تدریس قرآن بودم. بعضی روزها با همراهی دانش آموزان دقایقی را صرف جمع خوانی می کردیم تا آنان آیات را بهتر فراگیرند و به خوبی در ذهنشان باقی بماند.
روزی در حین تدریس، صدای بلند دبیر انگلیسی که به همراه دانش آموزان در کلاس کناری یک متن انگلیسی را جمع خوانی می کردند، شنیده می شد و برای کلاس ما مزاحمت ایجاد کرده بود. البته این مزاحمت طبیعی و قابل تحمل بود ولی بدون این که ذره ای صبر و تحمل کنم یکی از دانش آموزان را فرستادم به کلاس کناری که به دبیر آن کلاس بگوید: صدای بلند و جمع خوانی کلاس شما برای کلاس ما مزاحمت ایجاد کرده است لطف بفرمایید و رعایت کنید.
هیچگاه فکر نکرده بودم که در کلاس قرآن همیشه دقایقی را به همراهی دانش آموزان با صدای بلند جمع خوانی قرآن انجام می دادیم و هیچ زمانی نبود که آن دبیر انگلیسی اعتراض کرده باشد.
از اتفاق در ترم بعد با همان کلاس درس قرآن داشتم. در این کلاس دانش آموزان توجه بیشتری نسبت به قرآن داشتند و هنگام تلاوت قرآن سکوت معناداری می کردند و بیش از انتظار تصورم سکوت بود. پس از زنگ تفریح یکی از دانش آموزان را به آرامی صدا کردم و از او سؤال کردم، چرا کلاس شما در زمان تلاوت قرآن توجه عجیبی به آیات دارند؟ او گفت: این را از رفتار دبیر انگلیسی ترم پیش یاد گرفتیم. گفتم: چگونه؟ مگر او چه سخنی برای شما گفته بود؟ او گفت: همیشه کلاس زبان انگلیسی ما زمانی بود که شما در کلاس کناری درس قرآن داشتید و شما و دانش آموزان هر هفته وقتی به صورت جمع خوانی قرآن تلاوت می کردید و صدایتان در کلاس ما شنیده می شد معلم انگلیسی ما این آیه را می خواند: وَ اذَا قُری ء القرآنُ فَاستَمِعُوا لَهُ وَ اَنصِتُوا** اعراف / 204.*** یعنی: وقتی قرآن خوانده می شود به آن گوش فرا دهید و سکوت کنید)). خود سکوت می کرد و به قرآن گوش می داد و پس از قطع شدن صدا درسش را ادامه می داد.
با خود اندیشیدم که می شود در کلاس زبان انگلیسی هم قرآن یاد داد.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 13 / 40. ***
چو قرآن بخوانند دیگر خموش - به آیات قرآن فرا دار گوش

حکایت 601 : مکتب تلاش

در سال 1365 ش و در اوج درگیری حرکت امل و فلسطینیان در لبنان با چند تن از دوستان به مدرسه علمیه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در حومه جنوبی بیروت رفته بودیم.
در هوای گرم هر بعد از ظهر با خاموش شدن صدای توپ و خمپاره به استراحت می پرداختیم در همین ساعت درب مدرسه باز می شد و سه نوجوان داخل می شدند و در درس استاد حاضر می شدند و صدای آنان مرا آزار می داد. روزی تصمیم گرفتم از آنان بخواهم که وقت کلاسشان را تغییر دهند به جلسه درس آنان رفتم. موضوع درس آن روز ویژگی های قرآن و تطابق معنا با لفظ بود، استاد آیه شریفه: کُلٌّ فی فَلَکٍ یَسبَحُونَ** انبیاء/ 33، یس / 40، ترجمه: هر یک در مداری در حرکت بوده و شناورند.*** را تلاوت می کرد و به شاگردان می گفت: قسمت اول آیه را از هر طرف که بخوانید کُلٌّ فی فَلَکٍ می شود** مورد دیگر در قرآن آیه: ربُّکَ فکبِّر در سوره مدثر آیه 3 است. نکته؛ این صنعت را قلب مستوی یا عکس کامل می نامند.*** - گذشته از اشکالی که در حرف مشدد وجود دارد - و معنا در لفظ شناور است مثل شناوری افلاک در آسمان ( که معنی آیه بود)، دیدم نکته جالبی است و برایم تازگی داشت و از این که می دیدم استادی برای سه نفر آن هم در این هوای گرم مشغول بیان نکاتی به این زیبایی است شگفت زده شدم و از بیان تقاضا و خواسته ام منصرف گشتم، که ناگهان استاد به طرفم آمد و گفت: شاید شما از سر و صدای ما ناراحت باشید. اما بدانید که پدر و مادر این بچه ها مسلمان نیستند و با نماز خواندن و مسلمان شدن و آموزش مسایل دینی اینها مخالفت می کنند و اگر از کار این ها اطلاع پیدا کنند سخت تنبیه خواهند شد. لذا بعد از ظهرها که والدینشان به خواب می روند مخفیانه از منزل خارج می شوند به مدرسه می آیند و نماز می خوانند و مقداری آموزش دینی می بینند.
حالت عجیبی به من دست داد و از پی گیری و تلاش آنان برای یاد گرفتن مات و حیران شده بودم.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 18 / 44 به قلم: احمد عابدینی.***