هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 597 : پناهندگی گربه ای به قرآن

مرحوم حاجی نوری در دار السلام از یکی از علمای نجف نقل می کند که: در منزل کبوتری داشتیم. گربه ای هم گاهی به منزل می آمد و می رفت. یک روز گربه به کبوتر - که ما خیلی علاقمندش بودیم - حمله کرد و آن را به دندان گرفت و برد بچه ها هرچه تلاش کردند که کبوتر را بگیرند، نتوانستند.
من نیز عصار نزدیک خودم گذاشته بودم تا وقتی گربه برگشت او را تنبیه کنم. اما تا چند روز از گربه مذکور خبری نشد. چون خودش هم می دانست در محلی که دزدی و خیانت کرده نباید به این سادگی ها ظاهر شود. روزی متوجه شدم که آهسته آهسته می آید. خود را پنهان کردم که نفهمد در کمین او هستم. داخل حجره شدم و پشت پرده مخفی شدم. گربه وارد کتابخانه شد من هم داخل شدم و در را بستم هر چه این طرف و آن طرف فرار کرد بی فایده بود. یک مرتبه پرید روی کتاب ها و از چند کتاب عبور کرد تا رسید روی رحل قرآن، دست ها و پوزه اش را روی آن گذاشت و به اصطلاح به قرآن پناهنده شد. من وقتی دیدم که حیوان به قرآن پناهنده شده عصا را کنار گذاشتم و درب اتاق را باز کردم تا برود گربه هم آهسته بیرون رفت ولی از آن به بعد دیگر در خانه ما خیانت نکرد.** ر. ک: روایت ها و حکایت ها / 109 - 108، به نقل از: داستان های پراکنده 4 / 30.***

حکایت 598 : راز ناگفته

استاد ابوالفضل بهرامپور در کتاب تفسیر خویش با عنوان نسیم حیات چنین حکایت نموده اند:
رژیم کمونیستی به مدت هفتاد سال تلاش سازمان یافته ای را در باب دین زدایی در مناطق مسلمان نشین شوروی کرد تا دین باوری را به کلی نابود کند. برای نیل به این مقصود، انواع فیلم ها، رمان ها و کتاب های ضد مذهب تهیه کردند تا اثری از دین باقی نماند و چنین شد. در زمان حکومت استالین تنها در باکو هزاران نفر را به خاطر (خواندن) نماز اعدام کردند. این جانب در جشنی که به مناسبت تولد حضرت علی علیه السلام در یکی از تالارهای بزرگ باکو تشکیل شده بود، حضور یافتم. یکی از شخصیت های فرهنگی باکو خطاب به مردم گفت: من به مناسبت این روز یک راز ناگفته را که در عمرم حتی به خانواده ام نگفته ام، این که فشار کمونیستی برداشته شده است برای شما بازگو می کنم)). آن گاه شروع کرد و سوره حمد را قرائت نمود و گفت: نظر به این که من یک فرد سرشناس بودم، اگر می فهمیدند که من (سوره) حمد را می دانم سر به دار (و اعدام) می شدم)). و معلوم شد راز ناگفته او که خطر جانی داشته همان دانستن سوره حمد بوده است.** ر. ک: نسیم حیات جزء 1 / 17 - 16.***

حکایت 599 : مسواک نورانی

محمد بن مسعود گوید: حدیث کرد مرا احمد بن محمد از علی بن مهزیار که نقل کرد: در سنه 224ق هنگام مراجعت از کوفه رسیدیم به یک بیابان بی آب و علف. در آخر شب من ( علی بن مهزیار) از همراهان دور شده، به کناری رفتم که وضو بگیرم چون شروع کردم به مسواک زدن دیدم از پایین مسواکم ( مسواک چربی) آتشی شعله ور شد و روشنایی داشت مانند نور خورشید. من از آن وحشت نکردم ولی در تعجب بودم. دستم را به آن مالید هیچگونه حرارتی احساس نکردم وقتی این جریان را دیدم این آیه مبارکه به خاطرم رسید شروع کردم به خواندن: اَلَّذِی جَعلَ لَکُم مِنَ الشَّجَرِ الاَخضَرِ ناراً فاِذا اَنتُم مِنهُ تُوقِدُونَ** یس / 80، ترجمه: همان کسی که برای شما از درخت سبز، آتش آفرید و شما به وسیله آن آتش می افروزید)).*** من در حال تفکر بودم و شعله آتش همچنان ادامه داشت سپس به سوی قافله برگشتم آسمان ابری بود غلامان من به دنبال تهیه آتش بودند در قافله یک نفر از اهل بصره بود وقی من برگشتم غلامان گفتند: ابوالحسن آمد و همراه خود آتش آورد مرد بصری نیز همین سخن را گفت. چون پیش آن ها رسیدم مرد بصری مسواک را با دست خود لمس کرد هیچگونه حرارتی احساس نکرد. همچنین شد تا سه مرتبه روشن و خاموش شد، در مرتبه سوم دیگر روشن نشد و هر چه ما به آن مسواک نگاه کردیم هیچگونه از اثر آتش، مانند سیاهی و سوختگی نیافتیم. این قضیه 26 سال پس از شهادت حضرت جواد (علیه السلام) واقع شد. من آن مسواک را در پارچه ای پیچیده به خدمت حضرت هادی (علیه السلام) آوردم و قضیه را به حضرت عرض کردم. حضرت، مسواک را از من گرفت و مدتی به آن نگاه کرد سپس فرمود: هذا نُورٌ این نور است. عرض کردم: یابن رسول الله! چگونه نوری است؟ فرمود: بِمَیلِکَ الی اَهلِ هَذا البَیتِ و بِطاعَتِکَ لی وَ لآبائی اَراکَهُ اللهُ به خاطر میل و علاقه تو به این خاندان و نیز اطاعت نمودن تو از من و پدران من، خداوند این نور را به تو نشان داده است.** ر. ک: مردان علم در میدان عمل 4 / 165 - 164 به نقل از: بهجة الآمال (علیاری) 5 / 548.***