هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 596 : آهنگ آیات

در لشکر نجف اشرف بودم محل استقرار این لشکر دانشگاه اهواز بود. روزی در جمع بزرگ رزمندگان چشمم به مرحوم حاج علی باستانی افتاد او در دوره دبیرستان دبیر انگلیسی ما بود. استادی خوب، متعهد و دوست داشتنی.
جلو رفتم و احوال پرسی کردم از این که دید یکی از شاگردانش روحانی شده، خوشحال شد و برایم دعا کرد. ناگهان با حالتی خاص رو به من کرد و گفت: این بچه ها قرآن را غلط می خوانند و من نمی توانم تحمل کنم و ادامه داد: می دانی وقتی قرآن را اشتباه تلاوت کنند چه می شود؟ گفتم: معنایش عوض می شود. گفت: نه، مشکل دیگری است که اعصاب مرا خُرد می کند.
گفتم: شاید چون اشتباه می خوانند می خواهی بگویی گناه می کنند. گفت: خیر. گفتم: شاید... هرچه پرسیدم، گفت: نه.
در نهایت گفت: قرآن را که اشتباه تلاوت کنند آهنگش به هم می خورد همه اعصاب من به هم می ریزد و به هیچ وجه نمی توانم تحمل کنم.
برایم عجیب بود که چه طور یک معلم انگلیسی مجذوب آهنگ قرآن شده است و از این نکته ناراحت است که چرا رزمندگان با اشتباه خواندن آیات قرآن، آهنگ آن را به هم می ریزند در این موقع بود که دانستم چه بسا آهنگ قرآن را افرادی درک کنند که هیچ آشنایی به قواعد زبان عربی ندارند و این نشان از معجزه بودن این کتاب بزرگ آسمانی است.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 17 / 36 به قلم: برادر احمد عابدینی.***

حکایت 597 : پناهندگی گربه ای به قرآن

مرحوم حاجی نوری در دار السلام از یکی از علمای نجف نقل می کند که: در منزل کبوتری داشتیم. گربه ای هم گاهی به منزل می آمد و می رفت. یک روز گربه به کبوتر - که ما خیلی علاقمندش بودیم - حمله کرد و آن را به دندان گرفت و برد بچه ها هرچه تلاش کردند که کبوتر را بگیرند، نتوانستند.
من نیز عصار نزدیک خودم گذاشته بودم تا وقتی گربه برگشت او را تنبیه کنم. اما تا چند روز از گربه مذکور خبری نشد. چون خودش هم می دانست در محلی که دزدی و خیانت کرده نباید به این سادگی ها ظاهر شود. روزی متوجه شدم که آهسته آهسته می آید. خود را پنهان کردم که نفهمد در کمین او هستم. داخل حجره شدم و پشت پرده مخفی شدم. گربه وارد کتابخانه شد من هم داخل شدم و در را بستم هر چه این طرف و آن طرف فرار کرد بی فایده بود. یک مرتبه پرید روی کتاب ها و از چند کتاب عبور کرد تا رسید روی رحل قرآن، دست ها و پوزه اش را روی آن گذاشت و به اصطلاح به قرآن پناهنده شد. من وقتی دیدم که حیوان به قرآن پناهنده شده عصا را کنار گذاشتم و درب اتاق را باز کردم تا برود گربه هم آهسته بیرون رفت ولی از آن به بعد دیگر در خانه ما خیانت نکرد.** ر. ک: روایت ها و حکایت ها / 109 - 108، به نقل از: داستان های پراکنده 4 / 30.***

حکایت 598 : راز ناگفته

استاد ابوالفضل بهرامپور در کتاب تفسیر خویش با عنوان نسیم حیات چنین حکایت نموده اند:
رژیم کمونیستی به مدت هفتاد سال تلاش سازمان یافته ای را در باب دین زدایی در مناطق مسلمان نشین شوروی کرد تا دین باوری را به کلی نابود کند. برای نیل به این مقصود، انواع فیلم ها، رمان ها و کتاب های ضد مذهب تهیه کردند تا اثری از دین باقی نماند و چنین شد. در زمان حکومت استالین تنها در باکو هزاران نفر را به خاطر (خواندن) نماز اعدام کردند. این جانب در جشنی که به مناسبت تولد حضرت علی علیه السلام در یکی از تالارهای بزرگ باکو تشکیل شده بود، حضور یافتم. یکی از شخصیت های فرهنگی باکو خطاب به مردم گفت: من به مناسبت این روز یک راز ناگفته را که در عمرم حتی به خانواده ام نگفته ام، این که فشار کمونیستی برداشته شده است برای شما بازگو می کنم)). آن گاه شروع کرد و سوره حمد را قرائت نمود و گفت: نظر به این که من یک فرد سرشناس بودم، اگر می فهمیدند که من (سوره) حمد را می دانم سر به دار (و اعدام) می شدم)). و معلوم شد راز ناگفته او که خطر جانی داشته همان دانستن سوره حمد بوده است.** ر. ک: نسیم حیات جزء 1 / 17 - 16.***