هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 595 : نفس مطمئنه و انس با قرآن

حضرت آیت الله موسی خوئینی ها چنین حکایت می کنند:
امام خمینی قدس سره رسم داشتند همیشه بعد از نمازهایشان قرآن بخوانند ولی من بعداً شنیدم که ایشان قبل از نمازهایشان هم قرآن می خوانند. در پاریس هم همین طور بود. عجیب بود ما همیشه نوعی آرامش و سکینه را در امام می دیدیم که هیچ تفاوتی در رفتارشان در حوادث مختلف دیده نمی شد همان شبی هم که امام از پاریس به ایران می آمد حالات وی مثل گذشته بود اضطراب و نگرانی در امام مشاهده نمی شد و این دلیلش ظرفیت بسیار زیاد ایشان بود این از حرفهای عجیب است که ایشان یک بار قسم خوردند که: والله من در عمرم یک لحظه هم نترسیدم)). ایمان، توکل و انس ایشان با قرآن بود که باعث میشد حالاتشان چنین باشد. انسان باید خیلی ویژگی ها داشته باشد که نترسد در هواپیما نزدیک ایران که رسیده بودیم من به خیلی ها نگاه می کردم، خیلی نگران بودند و یک شوق خاصی داشتند، گریه می کردند ولی ایشان آرام نشسته بودند بعد هم خوابیدند و مثل هر شب همان موقع بیدار شدند و نماز شب خواندند و بعد هم همان خواندن قرآن و برنامه همیشگی را داشتند یادم نمی رود روزهای اول که به جماران تشریف آوردند چون ما همسایه بودیم بلافاصله احمد آقا - فرزند امام - آمدند و گفتند: امام یک قرآن می خواهند معلوم بود که وقتی رسیدند با یک فاصله کمی موقع نماز می شود و چون همیشه بعد از نماز قرآن می خواندند - و هنوز آن جا قرآن نیاورده بودند - ما هم قرآنی که مربوط به عقد ازدواجمان بود دادیم بردند. بعد از مدتی به احمد آقا گفتیم: این قرآن مربوط به دوران ازدواج ماست برگردانید. رفتند و بعد از مدتی برگشتند و گفتند: نیست. گفتم: بابا، قرآنی بود با این مشخصات. گفتند: نه خیر، نیست. گفتم: پس به امام بگو قرآنی از ما در نزد شما گم شده است. گویا احمد آقا مطلب را به امام گفته بود، آن وقت ایشان برداشتند و یک قرآنی را که نمی دانم از کجا برایشان هدیه کرده بودند - مثل این که از چین بود - پشت آن هم دست خطی مرقوم فرمودند و به جای آن قرآن به ما هدیه کردند. آن چه که هیچگاه در این خاطره از یادم نمیرود عنایت امام به خواندن قرآن بعد از نماز بود.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 14 / 36.***

حکایت 596 : آهنگ آیات

در لشکر نجف اشرف بودم محل استقرار این لشکر دانشگاه اهواز بود. روزی در جمع بزرگ رزمندگان چشمم به مرحوم حاج علی باستانی افتاد او در دوره دبیرستان دبیر انگلیسی ما بود. استادی خوب، متعهد و دوست داشتنی.
جلو رفتم و احوال پرسی کردم از این که دید یکی از شاگردانش روحانی شده، خوشحال شد و برایم دعا کرد. ناگهان با حالتی خاص رو به من کرد و گفت: این بچه ها قرآن را غلط می خوانند و من نمی توانم تحمل کنم و ادامه داد: می دانی وقتی قرآن را اشتباه تلاوت کنند چه می شود؟ گفتم: معنایش عوض می شود. گفت: نه، مشکل دیگری است که اعصاب مرا خُرد می کند.
گفتم: شاید چون اشتباه می خوانند می خواهی بگویی گناه می کنند. گفت: خیر. گفتم: شاید... هرچه پرسیدم، گفت: نه.
در نهایت گفت: قرآن را که اشتباه تلاوت کنند آهنگش به هم می خورد همه اعصاب من به هم می ریزد و به هیچ وجه نمی توانم تحمل کنم.
برایم عجیب بود که چه طور یک معلم انگلیسی مجذوب آهنگ قرآن شده است و از این نکته ناراحت است که چرا رزمندگان با اشتباه خواندن آیات قرآن، آهنگ آن را به هم می ریزند در این موقع بود که دانستم چه بسا آهنگ قرآن را افرادی درک کنند که هیچ آشنایی به قواعد زبان عربی ندارند و این نشان از معجزه بودن این کتاب بزرگ آسمانی است.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 17 / 36 به قلم: برادر احمد عابدینی.***

حکایت 597 : پناهندگی گربه ای به قرآن

مرحوم حاجی نوری در دار السلام از یکی از علمای نجف نقل می کند که: در منزل کبوتری داشتیم. گربه ای هم گاهی به منزل می آمد و می رفت. یک روز گربه به کبوتر - که ما خیلی علاقمندش بودیم - حمله کرد و آن را به دندان گرفت و برد بچه ها هرچه تلاش کردند که کبوتر را بگیرند، نتوانستند.
من نیز عصار نزدیک خودم گذاشته بودم تا وقتی گربه برگشت او را تنبیه کنم. اما تا چند روز از گربه مذکور خبری نشد. چون خودش هم می دانست در محلی که دزدی و خیانت کرده نباید به این سادگی ها ظاهر شود. روزی متوجه شدم که آهسته آهسته می آید. خود را پنهان کردم که نفهمد در کمین او هستم. داخل حجره شدم و پشت پرده مخفی شدم. گربه وارد کتابخانه شد من هم داخل شدم و در را بستم هر چه این طرف و آن طرف فرار کرد بی فایده بود. یک مرتبه پرید روی کتاب ها و از چند کتاب عبور کرد تا رسید روی رحل قرآن، دست ها و پوزه اش را روی آن گذاشت و به اصطلاح به قرآن پناهنده شد. من وقتی دیدم که حیوان به قرآن پناهنده شده عصا را کنار گذاشتم و درب اتاق را باز کردم تا برود گربه هم آهسته بیرون رفت ولی از آن به بعد دیگر در خانه ما خیانت نکرد.** ر. ک: روایت ها و حکایت ها / 109 - 108، به نقل از: داستان های پراکنده 4 / 30.***