هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 594 : دیدم قرآن برایم آشناست!

برادر روحانی محمدرضا ایروانی از میان خاطرات خویش خاطره ای قرآنی را چنین نقل می نماید:
سال 1354 ش برای تبلیغ به یکی از روستاهای بجنورد - یکی از شهرهای شمالی استان خراسان - به نام پسن دره رفته بودم. در این روستا پیرمرد محترم و با صفایی زندگی می کرد. چهره نورانی و گیرایش حکایت از ایمان و صداقت عمیقی داشت که فقط در چهره رادمردان الهی یافت می شود. اهالی محل حادثه ای را که در رابطه با این پیرمرد نقل می کردند که مرا کنجکاو کرد تا نزد او بروم و از نزدیک و به صورت مستقیم ماجرا را از زبان خودش بشنوم چون کنجکاوی مرا دید گفت: حدود سی سال قبل در یک زمستان بسیار سرد و برفی، کودک خردسالم مریض شد و علی رغم مداواهای زیاد حال بچه بهبود نیافت. تا این که در نیمه شبی احساس کردم بچه در حال جان دادن است. از این پیشآمد دلم شکست و غم سنگینی بر سینه ام نشست بی اختیار به گریه افتادم و دست به دعا برداشتم و عرض کردم: پروردگارا! چه میشد اگر قادر به قرائت قرآن بودم و الآن بر بالین کودکم قدری قرآن تلاوت می کردم مگر در این وقت شب و با چنین مصیبتی انیسی بهتر از قرآن می تواند مرا تسکین دهد و دلم را آرام کند.در حالی که در این افکار غوطه ور بودم و آن ها را بر زبان جاری می کردم به یک باره احساس کردم کسی به من می گوید: چرا قرآن را بر نمی داری و بخوانی؟! با شتاب به سوی قرآن رفتم دیدم قرآن برایم آشناست شروع به خواندن کردم این صحنه آن قدر برایم جالب و هیجان انگیز بود که غم از دست دادن فرزند برای من و مادرش از دلمان بیرون رفت و در حالی که قرآن را تلاوت می کردم فرزندم جان به جان آفرین تسلیم کرد.
آری، این پیرمرد، همه روزه پس از نماز صبح و نماز عشا به تلاوت قرآن می پرداخت. و در حالی که حدود هشتاد سال از عمرش سپری شده بود نیازی به عینک نداشت - خود او بر این باور بود که نور چشمان او به برکت مداومت بر تلاوت قرآن است** قال الصادق علیه السلام مَن قَرَأَ القرآنَ فِی المُصحَفِ مُتِّعَ بِبَصَرِهِ. ترجمه: امام صادق علیه السلام می فرماید: هر کس قرآن را از روی آن تلاوت کند (نه از حفظ) نور دیدگانش زیاد می شود)). ر. ک: اصول کافی، کتاب فضل القرآن، باب قرآءة القرآن فی المصحف ح 1.*** - این مرد خدا که به نام حاجی اسدی معروف بود در سال 1365 ش دار دنیا را وداع گفت و به دیدار باقی شتافت.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 16 / 47.***

حکایت 595 : نفس مطمئنه و انس با قرآن

حضرت آیت الله موسی خوئینی ها چنین حکایت می کنند:
امام خمینی قدس سره رسم داشتند همیشه بعد از نمازهایشان قرآن بخوانند ولی من بعداً شنیدم که ایشان قبل از نمازهایشان هم قرآن می خوانند. در پاریس هم همین طور بود. عجیب بود ما همیشه نوعی آرامش و سکینه را در امام می دیدیم که هیچ تفاوتی در رفتارشان در حوادث مختلف دیده نمی شد همان شبی هم که امام از پاریس به ایران می آمد حالات وی مثل گذشته بود اضطراب و نگرانی در امام مشاهده نمی شد و این دلیلش ظرفیت بسیار زیاد ایشان بود این از حرفهای عجیب است که ایشان یک بار قسم خوردند که: والله من در عمرم یک لحظه هم نترسیدم)). ایمان، توکل و انس ایشان با قرآن بود که باعث میشد حالاتشان چنین باشد. انسان باید خیلی ویژگی ها داشته باشد که نترسد در هواپیما نزدیک ایران که رسیده بودیم من به خیلی ها نگاه می کردم، خیلی نگران بودند و یک شوق خاصی داشتند، گریه می کردند ولی ایشان آرام نشسته بودند بعد هم خوابیدند و مثل هر شب همان موقع بیدار شدند و نماز شب خواندند و بعد هم همان خواندن قرآن و برنامه همیشگی را داشتند یادم نمی رود روزهای اول که به جماران تشریف آوردند چون ما همسایه بودیم بلافاصله احمد آقا - فرزند امام - آمدند و گفتند: امام یک قرآن می خواهند معلوم بود که وقتی رسیدند با یک فاصله کمی موقع نماز می شود و چون همیشه بعد از نماز قرآن می خواندند - و هنوز آن جا قرآن نیاورده بودند - ما هم قرآنی که مربوط به عقد ازدواجمان بود دادیم بردند. بعد از مدتی به احمد آقا گفتیم: این قرآن مربوط به دوران ازدواج ماست برگردانید. رفتند و بعد از مدتی برگشتند و گفتند: نیست. گفتم: بابا، قرآنی بود با این مشخصات. گفتند: نه خیر، نیست. گفتم: پس به امام بگو قرآنی از ما در نزد شما گم شده است. گویا احمد آقا مطلب را به امام گفته بود، آن وقت ایشان برداشتند و یک قرآنی را که نمی دانم از کجا برایشان هدیه کرده بودند - مثل این که از چین بود - پشت آن هم دست خطی مرقوم فرمودند و به جای آن قرآن به ما هدیه کردند. آن چه که هیچگاه در این خاطره از یادم نمیرود عنایت امام به خواندن قرآن بعد از نماز بود.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 14 / 36.***

حکایت 596 : آهنگ آیات

در لشکر نجف اشرف بودم محل استقرار این لشکر دانشگاه اهواز بود. روزی در جمع بزرگ رزمندگان چشمم به مرحوم حاج علی باستانی افتاد او در دوره دبیرستان دبیر انگلیسی ما بود. استادی خوب، متعهد و دوست داشتنی.
جلو رفتم و احوال پرسی کردم از این که دید یکی از شاگردانش روحانی شده، خوشحال شد و برایم دعا کرد. ناگهان با حالتی خاص رو به من کرد و گفت: این بچه ها قرآن را غلط می خوانند و من نمی توانم تحمل کنم و ادامه داد: می دانی وقتی قرآن را اشتباه تلاوت کنند چه می شود؟ گفتم: معنایش عوض می شود. گفت: نه، مشکل دیگری است که اعصاب مرا خُرد می کند.
گفتم: شاید چون اشتباه می خوانند می خواهی بگویی گناه می کنند. گفت: خیر. گفتم: شاید... هرچه پرسیدم، گفت: نه.
در نهایت گفت: قرآن را که اشتباه تلاوت کنند آهنگش به هم می خورد همه اعصاب من به هم می ریزد و به هیچ وجه نمی توانم تحمل کنم.
برایم عجیب بود که چه طور یک معلم انگلیسی مجذوب آهنگ قرآن شده است و از این نکته ناراحت است که چرا رزمندگان با اشتباه خواندن آیات قرآن، آهنگ آن را به هم می ریزند در این موقع بود که دانستم چه بسا آهنگ قرآن را افرادی درک کنند که هیچ آشنایی به قواعد زبان عربی ندارند و این نشان از معجزه بودن این کتاب بزرگ آسمانی است.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 17 / 36 به قلم: برادر احمد عابدینی.***