هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 593 : نسخه ای از قرآن به من بدهید

شیخ احمد بشیر - از روحانیون انقلابی عراقی که به دست رژیم بعث عراق گرفتار و زندانی شده است - چنین نقل می کند:
زندان ها و بازداشت گاه های رژیم صدام به گونه ای بود که همه از آن وحشت داشتند. اگر کسی گرفتار می شد غزل خداحافظی را می خواند. مأموران بعثی نزدیک ظهر مرا دستگیر و به زندانی در بغداد منتقل نمودند دو ماه و نیم در سلول انفرادی بودم در تمام این مدت خیلی سعی می کردم تا با ذکر و توجه به خدا روحیه ام را حفظ و قوی کنم، زیرا می دانستم که اگر دچار تزلزل شوم آن ها مرا بیشتر آزار خواهند داد.
یک روز یکی از بازجوها پیش من آمد و گفت: به ما دستور داده شده که دیگر بر تو سخت نگیریم، حال هر چه از لباس، غذا، کتاب و... می خواهی، بگو تا برایت آماده کنیم. گفتم: فقط نسخه ای از قرآن به من بدهید. طولی نکشید که قرآنی به من دادند. حال، قرآن همدم و انیس من شده بود، به طور متناوب آن را تلاوت می کردم به خصوص اوقاتی که دلم می گرفت به این وسیله آرامش می یافتم. مدتی دیگر سپری شد تا این که یک روز مأموری نزد من آمد و گفت: از مقامات بالاتر دستور رسیده تا شما را آزاد کنیم. زیرا در گرفتن شما اشتباهی رخ داده. از این پیشآمد خیلی تعجب کردم زیرا مدارکی که به راست یا دروغ علیه من جمع آوری شده بود کافی بود تا برای همیشه در زندان باقی بمانم اینجا بود که متوجه شدم این گشایش، تنها به خاطر قرآنی بود که علیرغم همه نیازهایی که داشتم فقط آن را از بعثی ها طلب کردم.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 15 / 48.***

حکایت 594 : دیدم قرآن برایم آشناست!

برادر روحانی محمدرضا ایروانی از میان خاطرات خویش خاطره ای قرآنی را چنین نقل می نماید:
سال 1354 ش برای تبلیغ به یکی از روستاهای بجنورد - یکی از شهرهای شمالی استان خراسان - به نام پسن دره رفته بودم. در این روستا پیرمرد محترم و با صفایی زندگی می کرد. چهره نورانی و گیرایش حکایت از ایمان و صداقت عمیقی داشت که فقط در چهره رادمردان الهی یافت می شود. اهالی محل حادثه ای را که در رابطه با این پیرمرد نقل می کردند که مرا کنجکاو کرد تا نزد او بروم و از نزدیک و به صورت مستقیم ماجرا را از زبان خودش بشنوم چون کنجکاوی مرا دید گفت: حدود سی سال قبل در یک زمستان بسیار سرد و برفی، کودک خردسالم مریض شد و علی رغم مداواهای زیاد حال بچه بهبود نیافت. تا این که در نیمه شبی احساس کردم بچه در حال جان دادن است. از این پیشآمد دلم شکست و غم سنگینی بر سینه ام نشست بی اختیار به گریه افتادم و دست به دعا برداشتم و عرض کردم: پروردگارا! چه میشد اگر قادر به قرائت قرآن بودم و الآن بر بالین کودکم قدری قرآن تلاوت می کردم مگر در این وقت شب و با چنین مصیبتی انیسی بهتر از قرآن می تواند مرا تسکین دهد و دلم را آرام کند.در حالی که در این افکار غوطه ور بودم و آن ها را بر زبان جاری می کردم به یک باره احساس کردم کسی به من می گوید: چرا قرآن را بر نمی داری و بخوانی؟! با شتاب به سوی قرآن رفتم دیدم قرآن برایم آشناست شروع به خواندن کردم این صحنه آن قدر برایم جالب و هیجان انگیز بود که غم از دست دادن فرزند برای من و مادرش از دلمان بیرون رفت و در حالی که قرآن را تلاوت می کردم فرزندم جان به جان آفرین تسلیم کرد.
آری، این پیرمرد، همه روزه پس از نماز صبح و نماز عشا به تلاوت قرآن می پرداخت. و در حالی که حدود هشتاد سال از عمرش سپری شده بود نیازی به عینک نداشت - خود او بر این باور بود که نور چشمان او به برکت مداومت بر تلاوت قرآن است** قال الصادق علیه السلام مَن قَرَأَ القرآنَ فِی المُصحَفِ مُتِّعَ بِبَصَرِهِ. ترجمه: امام صادق علیه السلام می فرماید: هر کس قرآن را از روی آن تلاوت کند (نه از حفظ) نور دیدگانش زیاد می شود)). ر. ک: اصول کافی، کتاب فضل القرآن، باب قرآءة القرآن فی المصحف ح 1.*** - این مرد خدا که به نام حاجی اسدی معروف بود در سال 1365 ش دار دنیا را وداع گفت و به دیدار باقی شتافت.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 16 / 47.***

حکایت 595 : نفس مطمئنه و انس با قرآن

حضرت آیت الله موسی خوئینی ها چنین حکایت می کنند:
امام خمینی قدس سره رسم داشتند همیشه بعد از نمازهایشان قرآن بخوانند ولی من بعداً شنیدم که ایشان قبل از نمازهایشان هم قرآن می خوانند. در پاریس هم همین طور بود. عجیب بود ما همیشه نوعی آرامش و سکینه را در امام می دیدیم که هیچ تفاوتی در رفتارشان در حوادث مختلف دیده نمی شد همان شبی هم که امام از پاریس به ایران می آمد حالات وی مثل گذشته بود اضطراب و نگرانی در امام مشاهده نمی شد و این دلیلش ظرفیت بسیار زیاد ایشان بود این از حرفهای عجیب است که ایشان یک بار قسم خوردند که: والله من در عمرم یک لحظه هم نترسیدم)). ایمان، توکل و انس ایشان با قرآن بود که باعث میشد حالاتشان چنین باشد. انسان باید خیلی ویژگی ها داشته باشد که نترسد در هواپیما نزدیک ایران که رسیده بودیم من به خیلی ها نگاه می کردم، خیلی نگران بودند و یک شوق خاصی داشتند، گریه می کردند ولی ایشان آرام نشسته بودند بعد هم خوابیدند و مثل هر شب همان موقع بیدار شدند و نماز شب خواندند و بعد هم همان خواندن قرآن و برنامه همیشگی را داشتند یادم نمی رود روزهای اول که به جماران تشریف آوردند چون ما همسایه بودیم بلافاصله احمد آقا - فرزند امام - آمدند و گفتند: امام یک قرآن می خواهند معلوم بود که وقتی رسیدند با یک فاصله کمی موقع نماز می شود و چون همیشه بعد از نماز قرآن می خواندند - و هنوز آن جا قرآن نیاورده بودند - ما هم قرآنی که مربوط به عقد ازدواجمان بود دادیم بردند. بعد از مدتی به احمد آقا گفتیم: این قرآن مربوط به دوران ازدواج ماست برگردانید. رفتند و بعد از مدتی برگشتند و گفتند: نیست. گفتم: بابا، قرآنی بود با این مشخصات. گفتند: نه خیر، نیست. گفتم: پس به امام بگو قرآنی از ما در نزد شما گم شده است. گویا احمد آقا مطلب را به امام گفته بود، آن وقت ایشان برداشتند و یک قرآنی را که نمی دانم از کجا برایشان هدیه کرده بودند - مثل این که از چین بود - پشت آن هم دست خطی مرقوم فرمودند و به جای آن قرآن به ما هدیه کردند. آن چه که هیچگاه در این خاطره از یادم نمیرود عنایت امام به خواندن قرآن بعد از نماز بود.** ر. ک: ماهنامه بشارت شماره 14 / 36.***